آزادی واژه ای ست که در جوامع مختلف و به صرف فرهنگ، عرف، دین و سیاست های تعریف شده در آن حیطه مفهومی متفاوت پیدا می کند و نیز تعبیری مغایر که بر حسب ترازوهای ساخت بشر در حدود مرزی تعیین شده ی خود که بر حسب منافعش مشخص می شود، گاه چنان هدیه ای گرانبها و به صورت افتخاری به شخص یا اشخاصی داده می شود و گاه چون شوکرانی در حلقشان ریخته شده تا مفهوم آن را بهتر درک کنند…! که صد البته باید این مهم را در نظر داشت که به طور قطع و بر مبنای دموکراسی مدرن امروزی که بیشتر به تفکرات قرون وسطایی شباهت دارد، هر انسانی تنها زمانی می تواند از این واژه سخن بگوید که در چهارچوب قوانین ساخته شده در صنعت تفکرِ بشری که هر ثانیه هم چنان علفهای باغچه رو به رشد است، قرار گرفته و حتا انگشت پایش را هم از گلیمی که برایش در این چهاردیوار پهن شده است خارج نکند. تا مبادا استفاده از این واژه بیش از اندازه صورت پذیرد که خدای نکرده هدر رفته و از میزانش کم شود…!

که اگر بشود… قلدران و صاحبانِ زندان های تفکرِ بشری باید ماست هایشان را کیسه کرده و درب دکانهایشان را تخته کنند و بهشتی را که سالها با زحمت بر روی همین زمینی ساخته اند که البته فانی نیز می دانند و به دنیایی دیگر امید بسته اند که خداوند در آنجا کاخهای بزرگتری و با امکانات بهتر و بیشتری به آنها عطا کند، از دست بدهند. چرا که این صاحبان زندانها و شکنجه گاه های تفکرِ بشری کاخهای سعادتشان را بر ویرانه های ذهن انسانهایی ساخته اند که می بایست در همان تقسیم بندی مشخص شده خودشان قرار بگیرند تا اینان فیض دو دنیا را داشته باشند و از مواهبی که جهان عطایشان کرده در آزادی کامل که البته برای آنها چهارچوبی ندارد و بسان دشتی وسیع است به غایت مستفیض شوند.

چرا که تمام هستی شان بر مبنای حذفِ این واژه از تفکر بشریت است و می بایست چنین کنند تا ذات وجودی انسان نتواند تا بی نهایت اندیشه هایی که می تواند به آن دست پیدا کند، رفته و خود را موجودی آزاد که در جهانی آزاد به وجود آمده بداند، که به صرف این قدرت ذاتی که در نهاد انسان است از فراسوی مرزهای تعبیه شده به واسطه بایدها و نبایدها عبور نکند.

اما راستی را… آخر چگونه می شود مفهومی به وسعت بی نهایت را در نهایتِ ظلم اسیرِ ایدئولوژی های آلوده ی ساخت ذهنِ موجودی به نام انسان نمود؟ چگونه می توان برای یک بی نهایت مطلق حد و مرز گذاشت و به واسطه آن نه تنها انسانیت را که بسیاری از مفاهیمِ مرتبط با آن را به بند کشید و شاهد سلاخی شدن تمامی ابعاد وجودی اش شد؟ چگونه می توان اندیشه های یک انسان را در حبس گذاشت و دَم از آزادی تفکر زد؟ چگونه است که بر اساس قوانین وضع شده ی انسانهایی که خود را دانای کل می دانند، اندیشه را گاه مجال برای سخن هست و گاه نه؟ و مگر نه اینکه این واژه، این مفهومی که انسان زاده شده از آن است و زنده به آن، علت العلل هر آنچه است که در بطن طبیعتی جریان دارد که از آن به وجود آمده و می بایستی در مسیر طبیعی آن حرکت کند؟ ولی راهی که انسان در آن قدم گذارده گواه آن است که هرچه پیشتر می رود، بیشتر از مسیر تکاملش که به واسطه بایدها و نبایدها محبوسش کرده دور شده و به جهت حفظ منافعش هر روز بیش از پیش این مفهوم را در جهان به بند می کشد.

و ناگفته نماند که ما هستیم که به تفکراتِ قدرت طلبانه ی قلدرانِ صاحبانِ زندانهای اندیشه در جهان این امکان را می دهیم که این چنین بتازند و از آنچه حق طبیعی ما از جهانمان است، محروممان سازند. این من و ما هستیم که اجازه می دهیم افکار ما را به بند کشند و طبیعی ترین حقوقمان را از ما بگیرند و زندانیِ تفکراتِ قرون وسطایی شان نمایند که در نهایت با گذر از ما به سراغِ اصلِ فعل رفته و مقام مفاهیم را تا حدی تنزل بخشند که چیزی جز تکه پاره های جنازه شان که البته همچنان با ادعای روشن فکری بر مزارشان زار می زنیم، باقی نماند. چرا که تا مظلومی نباشد، ظالمی وجود نخواهد داشت تا فعلِ ظلم را به اجرا در آورد و کاش روزی از این خواب زمستانی مان بیدار شویم و ببینیم غاری را که به مانند عالم مثل سالهاست در آن حبس شده ایم و حتا نمی دانیم مفهوم نور در تاریکی چه است و خود که هستیم…!

آری، آزادی… این واژه ی همیشه در بند که سالهاست قربانی خودخواهیِ نسل بشر شده است، در زمان و مکانهای مختلف، دارای مصداقی متفاوت می شود… مصادیقی چون آزادی سیاسی، آزادی اجتماعی، آزادی فردی، آزادی در چهارچوب قانون اساسی، آزادی بیان، و صدها مفهوم و مصداق دیگر که تنها از سلاخی شدنش سخن میراند و کالبد بی جانش را که سالهاست در بند مفاهیمِ اندیشه های مختلف قرار گرفته، همچنان شکافته و تشریح می کنند تا اگر بتوانند تکه ای دیگر از آن جدا کرده و عنوانی دیگر بر دوشش نهند. اما این در حالی ست که اگر دمی با خود صادقانه رو به رو شویم، در میابیم که این گوری که سالهاست بر سر آن نشسته و زار می زنیم، دیگر مُرده ای در آن نیست که بشود حتا فاتحه ای برایش خواند… مُرده ای که ما خود قاتلش بودیم و در گوری به مساحتِ این کُره خاکی و به زمانی سخت دراز و سخت فرساینده، مدفونش کرده ایم.

آنچنان که روزگاری نیچه گفت «خدا مُرده است و ما او را به قتل رسانده ایم. چگونه ما قاتلان، همه ما قاتلان باید خودمان را دلداری دهیم؟ چه شد که مقدس ترین و قدرتمندترینی را که عالم هستی داشت با دشنه های ما به خون در غلطید؟ و حال چه کسی ما را از این خون ریزی مبرا می کند؟» … و این است تمثیلی برای آزادی که انسان به دشنه های تیزِ منفعت طلبانه خود، سلاخی اش کرده و قاتل ابدی اش شده است تا این مفهوم نیز چنان خدایی که ما کُشتیم بمیرد و برای همیشه مبدل به وهمی شود که دیگر در عالم واقع اثری از آن نیابیم.