در زیر بخشی از کتاب ریچارد لاکین با عنوان «آموزش به مثابه عملی عاشقانه»: خاطرات و تفکرات یک معلم، مدیر، و کودک پیشین را می خوانید. این بخش از کتاب با لطف خانواده اش که اجازه انتشار دادند، در تایمز اسرائیل منتشر می شود.

در یکی از مراکز خرید یکی از محله های خلوت قهوه می خوردم که یک پدر جوان را دیدم که کودک خردسالش را تشویق به چاردست و پایی می کرد. توجه ام بیشتر و بیشتر به این پدر و فرزندش جلب شد. با دقت نگاه می کردم که چطور بچه چند ماهه خود را روی چاردست و پا جلو می کشد و گاهی اریب می رود. کودک، از مزایای یک راهرو خالی که هیچ کس به جز او و پدرش در آن نبودند، استفاده می کرد. می دیدم که چطور وقتی روی موزائیک های براق می خزد، از آزادی تازه به دست آورده اش غرق لذت می شود.

اما آنچه بیش از همه توجه ام را جلب کرد، رابطه این دو نفر بود. وقتی بچه به طرف پدرش می خزید، پدر با ذوق دست می زد، و وقتی که بچه چند بار پشت سر هم دور یک درختچه در وسط هال گشت، پدر با لذت خم می شد و با هیجان می خندید و بچه را تشویق می کرد. انواع گفتگوهای با کلام و بی کلام بین آنها رد و بدل شد تا این که ناگهان پدر، بچه را بلند کرد، بالا برد تا روی سرش، و بعد با عشق بغلش کرد و دور خودش چرخید. به جای این که بچه را توی کالسکه بگذارد که خستگی در کند، دوباره بچه را روی زمین گذاشت، پشت درختچه، و شروع کرد به بازی قایم موشک. وقتی که این بازی تمام شد، پدر تبدیل شد به فلوت زن سحرآمیز، با یک بطری آب پلاستیکی با صدای بلند می نواخت و قدم های بلند برمی داشت و پسرش را تشویق می کرد که در این رژه پدر-پسری به او بپیوندد.

دلم می خواست این صحنه را فیلمبرداری کنم. قهوه ام را زمین گذاشتم و به مغازه ای در همان حوالی رفتم که کاغذ و قلم بخرم. چند دقیقه بعد که برگشتم پدر و پسر رفته بودند. درختچه در وسط هال در میان مرکز خرید خالی، تنها ایستاده بود.

این برخورد، هر چقدر کوتاه، به من یادآوری کرد که آموزش واقعی چگونه باید باشد. عشق اساس هر آموزش واقعی است – چه در خانه و چه در مدرسه. پدر برنامه آموزشی خاصی را برای تشویق پسرش به چاردست و پایی کردن نداشت. نیت پدر و برداشت او از درستی کار خود، از دلش ریشه می گرفت، و از پیوندش با پسر کوچکش.

یک پدر و مادر برای آموزش زبان به فرزندانشان در سال های اولیه زندگی اش، نیاز به برنامه آموزشی ندارند، همینطور برای کارهای دیگری که به فرزندشان یاد می دهند تا بزرگ می شود. پدری و مادری کردن پیامد طبیعی عشق به فرزند است. به همین صورت، آموزش کودکان در شکل رسمی ترش، در مدرسه، می بایست بر اساس عشق باشد.

معلمان مهربان، مثل پدر و مادر مهربان، کودک را تشویق می کنند که بهترین تلاش خود را بکند، و آنها را در روند آموزش فعال، شریک می کنند. به آنها کمک می کنند از اشتباهات خود بیاموزند، در وقت لازم، محدودیت ایجاد می کنند، اولویت را به تقویت اعتماد به نفس می دهند. معلمان مهربان به دانش آموز یاد می دهند که بلندپرواز باشد، و در عین حال او را همانطور که هست می پذیرند، و رابطه سالم و ارزش های بنیادین مثل مهربانی، توجه، همکاری، و درک را به دانش آموز می آموزند.

زمانی که جنبش مسؤولیت پذیری در 1970 چهره نمود، و مسؤولان وادار شدند معیاری برای اهداف رفتاری تعیین کنند، سایه سنگینی روی سیستم آموزشی افتاد. این مقررات برای معلمان مسؤولیت های دفتری بیشتری ایجاد کرد، و آزمون های بیشتر، و زمان کمتر برای توجه به نیازهای کودکان. اگر چه بعضی از این روش ها به معلمان کمک کرد برنامه های کلاس درس خود را بهبود بخشند اما در بیشتر مواقع محدود به آموزش هایی شدند که با قلم و کاغذ قابل اجرا بود. در یکی از کنفرانس های معلمان در اوایل اکتبر، برای ارزیابی فعالیت های معلمان، یک معلم کلاس پنجم وارد دفتر من شد و بلافاصله پوشه ای از نوشته های دانش آموزانش را به من داد و گفت “اینها را امشب بخوان، عاشق شان خواهی شد.” همچنین سه برگ از هدف های شخصی و دانش آموزی را به من داد که با مداد بنفش نوشته شده بود.
سی و سه سال پس از آن، همچنان این برگه ها را حفظ کرده ام، هدف های شخصی وی، هدف هایی که دلش برآمده بودند، نه کلمه های سرد و خشک سیستم آموزشی.

هدف های شخصی من:

“… در رابطه با بچه ها حساس تر باشم – نه تنها به آنچه یاد می گیرند، بلکه نسبت به حس شان در باره آموخته هاشان.”

“می خواهم بچه ها یاد بگیرند که ما بی ارتباط با دیگران زندگی نمی کنیم. ما نسبت به هم و برای هم مسؤولیت داریم.”

“یاد بگیرم عشق بورزم، رشد کنم، و تغییر کنم زیر آدم نیاز دارد خلاق و حساس باشد.”

هدف شخصی برای دانش آموزان:

سام: شادی بیشتر
دیو: کمتر تلخ و خشن
دینا: مسؤولیت بیشتر؛ توجه بیشتر به خود
آلبرت: بهبود رفتار اجتماعی سازنده
کریس: پیروی کمتر از همکلاس ها
کاترینا: توجه کمتر به تشویق بزرگترها
آندریا: علاقمندی های گسترده تر
دورین: مسؤولیت بیشتر
شارلوت: هیجان کمتر؛ تعهد بیشتر
جف: توازن بیشتر؛ کنترل خشم
شان: کندذهنی در آموختن تحت کنترل قرار گرفت؛ کمک می پذیرد
رانی: از آزادی بهره می برد، انتخاب مسؤولانه می کند

معلمان خوب مردم واقعی اند با تفاوت های واقعی، نه کپی. معلمان خوب خلاق اند و در درونیات خود کنکاش می کنند. واقعا عاشقشان نمی شوید؟ من می شوم.