روز ۲۲ بهمن که گفته میشود روز پیروزی انقلاب اسلامی برای کسانی مثل من که در آن ایام به اتفاق والدین و خواهرانم در شهر گلپایگان زندگی میکردم، حوادث و اتفاقاتی که در آن ایام روی میدادند را از نزدیک دیدم و با تمام وجود لمس کردم ولو اینکه در آن روزها نوجوانی ۱۵ ساله بیش نبودم، حافظه ام مالامال از خاطرات است.

بعد از بازگشت خمینی به ایران در تاریخ ۱۲ بهمن سال ۵۷، تظاهرات بیشتر و بیشتر شدت میگرفتند. شاه قبل از خروج از ایران که می‌دانست بازگشتی در آن نیست شاهپور بختیار را بعنوان نخست وزیر انتخاب کرده بود. شاهپور بختیار خود از مخالفان قدیمی شاه و مرشد مصدق بود و بهمین دلیل شاه او را برای تشکیل کابینه انتخاب نمود.

مردم از رسانه های خارجی نه چندان بیطرف تغذیه میشدند. بقول پدرم رادیو بی بی سی هر شب از طریق برنامه هایش در ایران سم پاشی میکرد، هر شب که صدای شروع اخبار رادیو بی بی سی را می‌شنید صورتش را غضب فرا میگرفت و با هر خبری که از دهان گوینده رادیو پخش میشد کلمه افسوس از دهان پدرم خارج میشد.

در آن روزها همه از انقلاب صحبت میکردند، زیرا در سقوط شاه، اقشار مختلف دیگری در ایران و خارج از ایران هم سهم داشتند. کسی از انقلاب اسلامی حرفی نمیزد، بختیار که در آن روزها هنوز نخست وزیر بود اعلام کرد که حاضر است با تمام مخالفان رژیم و خواستار انقلاب به گفتگو بنشیند، همچنین اعلام کرد که حاضر به نشست و مذاکره با خمینی است و درهای مذاکره همچنان باز است.

شاپور بختیار گفت جمهوری اسلامی برای من مجهول است و من اجازه تشکیل دولت موقت را به خمینی نمیدهم و مخالف جنگ داخلی هستم.

پایه های دولت بختیار سست بود، عده ای از افراد نیروی هوایی هم شستشوی مغزی شدند و آنها هم به انقلابیون پیوستند.

بالاخره همانطور که امام خمینی میگفت که میخواهد دولت انتخاب کند… و توی دهن دولت شاپور بختیار بزند… در مدرسه علوی مصاحبه مطبوعاتی تشکیل داد و این جلسه مهندس بازرگان را برای تشکیل دولت انتخاب نمود. مهندس بازرگان پژوهشگر قرآن بود و اولین شبکه لوله کشی آب تهران را تأسیس کرده بود، او هم از دوستان مصدق بود. لازم به تذکر است که در آن روز، دولت لیبی اولین دولتی بود که دولت بازرگان را به رسمیت شناخت!!!

دانشگاهها و مدارس هنوز در اعتصاب بودند. من و سایر امثال من اوقات را بگونه ای می گذراندیم. این دوران در خانه بودم و اوقات را به خیاطی و گلدوزی که بسیار مورد علاقه ام بود میپرداختم. بازار و خیابانها و مغازه ها بسته بودند، تنها نانوایی‌ها و داروخانه ها کار میکردند. آن ایام هم دولت بختیار حکومت نظامی اعلام کرد، از ساعت چهار بعد از ظهر رفت و آمد موقوف بود. بر ایران سایه وحشت افتاده بود، مخصوصأ برای اقلیتهای مذهبی سوالهای زیادی بود که جوابی برایشان نبود. مردم از کشور خارج میشدند. هواپیماها پر از مسافر بطور یکطرفه از ایران پرواز میکردند و بدون سرنشین بر می‌گشتند.

عدم آگاهی و ناتوانی پیش بینی روزهای آینده افکار همه را مشغول کرده بود، پدرم هم که در شهر معروف بود و او در زمینه تجارت پارچه، فرش و همچنین ساخت و ساز ساختمان شخص فعالی بحساب می آمد بسیار نگران بود و همیشه می‌گفت: باید منتظر بود ودید تا چه بقولزاید شب!

در خیابان اصلی شهر گلپایگان او طاق نصرت بسیار زیبایی به افتخار روز تاجگذاری شاه و فرح پهلوی بر پا کرده بود. در شهر به اسم طاق نصرت شالوم معروف بود. این مکان دقیقأ روبروی ساختمان بسیار بزرگ، زیبا و تاریخی ژاندارمری بود که این ساختمان هم متعلق به پدرم بود و اداره ژاندارمری شهر از ایشان کرایه کرده بود.

مردم شهر به عملیات او در فرستادن «علیا» از شهر گلپایگان که در سابق دارای چند هزار جمعیت بوده به کشور اسرائیل بی خبر نبودند. از مسافرتهای چندین باره ایشان هم به اسرائیل را خبر داشتند و همیشه او را «صهیونیست» می نامیدند، تمام این موارد دست بدست هم میدادند برای نگران بودن از آینده و عواقبی که با تغییر رژیم ممکن است بدنبال داشته باشد.

روابط دوستانه پدرم با سران شهر (شهردار، فرماندار، رئیس شهربانی و…) مخفی از هیچکس نبود، او نگران بود از اتفاقاتی که در کشور رخ میداد.

او مادرم را از افکار خود در جریان گذاشت و به او گفت در صورت لزوم چکار باید کرد. ما دختران هم از این نگرانی پدر، نگران بودیم. ولی با تمام نگرانیها، این امر جامه عمل بخود نگرفت، از نظر جانی به او صدمه ای وارد نیامد ولی از نظر مالی و دارایی صدمات زیادی دید که این داستان خود سری دراز دارد!!!

دو یا سه روز قبل از انقلاب عده ای از هواداران شاه و قانون اساسی در استادیوم یکصد هزار نفری امجدیه در تهران گرد هم آمدند و با دادن شعارهای زنده باد ارتش، پاینده باد قانون اساسی و بختیار سنگرت را نگهدار از ورزشگاه امجدیه بطرف خیابان مجاور روانه شدند با انقلاب اسلامی مخالفت کردند ولی این چهار/ پنچ هزار نفر در مقابل میلیونها که شستشوی مغزی شده بودند و در خواست انقلاب داشتند هیچ قدرتی نداشتند. در این دقایق انقلابیون هم به آنها حمله کردند و در گیری خونینی رخ داد.

روز ۲۱ بهمن در بعضی از شهرها بخصوص در تهران درگیری‌های مسلحانه بین سربازان و مردم که دیگر مسلح شده بودند پیش آمد. درب زندان اوین را شکستند و تمامی زندانیان از زندان بیرون ریختند. همینطور و در عرض چند ساعت بعضی از پادگانهای ارتشی بدست انقلابیون افتاد. و این رویدادها در حالی اتفاق می‌افتادند که بختیار هنوز نخست وزیر بود و خود را نخست وزیر قانونی ایران می‌دانست.

۲۲ بهمن رسید. تنها ده روز بعد از بازگشت خمینی به ایران… از نظر مردم عادی شروع روز دیگری از روزهای تظاهرات بود.

در صبح روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ فرماندهان ارتش که وفادار به ایران و شاه بودند گرد هم آمدند، ارتش در موقعیت مخصوصی بود، نمی خواستند دستور کشتار تظاهرکنندگان را بدهند. به تمام پادگانها اعلام کردند آتش بر روی مردم نگشایند و به این دلیل ارتش بیطرفی خود را اعلام نمود. ساعتی بعد هم تمام نمایندگان مجلس به طور دسته جمعی استعفا دادند. مراکز دولتی یکی پس از دیگری به تصرف انقلابیون در آمدند. رادیو در تمام این ایام در کنار پدرم روشن بود و از تمام اتفاقات و رویدادهای کشور با خبر می‌شدیم.

رادیو تهران را انقلابیون محاصره کردند و ساعت ۲ بعد از ظهر کاملا بدست انقلابیون افتاد.
اولی کلامی که از رادیو پخش شد چله گوش مردم رسید خبر از تسخیر ساختمان رادیو داد:
توجه بفرمایید، توجه بفرمایید اینجا تهران صدای راستین ملت ایران، صدای انقلاب است. هیچ اسمی از انقلاب اسلامی نبود فقط از انقلاب ایران گفتند.

خانم مجری برنامه در تلویزیون بدون روسری ظاهر شد چله اعلام برنامه پرداخت. یکی دو ساعت بعد، خمینی در رادیو سخنرانی کرد، و مثل همیشه وعده های زیادی هم به ملت…
از همان شب مقامات رده اول مملکت را بازداشت میکردند و جلوی تلویزیون می‌آوردند، دکتر یزدی آنها را بازجویی میکرد، و خلخالی جلاد، حکم اعدام آنها را صادر میکرد.

بخوبی یادم است که نعمت الله نصیری را با سری باند پیچی در تلویزیون نشان دادند که او را باز جویی میکنند و فردای آنروز او و دهها نفر دیگر را اعدام کردند، عکسهای فجیع اعدام شدگان را بعد از تیر باران در روزنامه ها منتشر میکردند.

تا مدت زیادی هرج و مرج در کشور غوغا میکرد، و بعباراتی هنوز هم ادامه دارد و حتی بر آن افزوده شده است، دست مرد بیچاره ای را که برای سیر کردن شکم فرزندانش گوسفند دزدیده را قطع کردند ولی دزدان بزرگ که میلیاردها ثروت ایران را دزدیده آند، آزادانه میگردند.
زنان برای دیدن خمینی سر و دست می‌شکستند، روسری و مقنعه خود را بطرف او پرت میکردند و بعضی ها از شور و اشتیاق غش میکردند، به خمینی پیشنهاد کردند که دیدار زنان را از شما محدود کنیم و جمله بسیار مهمی که خمینی گفته بود را بخوبی بیاد دارم
او گفت: فکر میکنید که اعلامیه های من شاه را بیرون کرد؟ نه … این زنان بودند که شاه را بیرون کردند…

زنان ایران در عرصه تاریخ همیشه قوی و پیشتاز بوده اند. همچنان که در این اواخر دیده میشود و امیدوارم که اینبار هم بکمک زنان قوی واصیل ایرانی، دوباره ایران آزاد گردد!!!