ساعت 9:30 صبح، تلویزیون روشن بود، پدرم هر چند دقیقه سیگاری روشن میکرد، سیگار پشت سیگار… مادرم هر چند لحظه ای یکبار از جایش بلند میشد، وارد آشپزخانه میشد، چند تکه ای ظرف می شست و بر میگشت، باورش نمیشد آنچه را که در صفحه تلویزیون میدید، من و خواهرانم هم بهت زده بودیم، نگاه به پدر میکردیم، نا آرام بود… در صورتش همه چیز را میخواندیم. پدرم خدا بیامرزد شخصی بسیار فهمیده و عاقل بود، بقول معروف تا تهش را خوانده بود، افسوس میخورد و تکیه کلام همیشگی خودش را که در مواقع یأس زمزمه میکرد، دار دار دار… دور دور دور…

هواپیمای ایر فرانس بعد از چند بار دور زدن در آسمان تهران بر زمین نشست. میلیونها نفر منتظر آمدن او بودند. گروهی از استقبال کنندگان سرود ای امام را می‌خواندند، الله اکبر میگفتند و هر چند دقیقه یکبار صلوات می‌فرستادند.

امید به شخصی که قول داده تمام رؤیاها را جامه عمل بپوشاند، هزاران امید و میلیونها وعده برای زندگی بهتر. چرا که نه…؟!؟! انقلاب میشود… طلاب به مسجدها میروند… دین در سیاست دخالتی نمیکند… مردم روزانه حق نفت خود را میگیرند… دزدی نخواهد بود، پایان ولخرجی هاست، تو دهن آمریکا و شوروی میزنند…، پادگان‌ها و پول اسلحه را برای کمک به مردم بکار می‌گیرند… چه بهتر از این…؟!؟! از تمام اقشار ملت، آنروز در فرودگاه جمع شده بودند و منتظر فرود هواپیما و خروج ناجی ملت ایران بودند. بازاریها، اقلیتهای مذهبی (نمایندگان یهودیان و مسیحیان) هم در مراسم استقبال از امام خمینی شرکت داشتند. در دل می گریستند و در ظاهر به همدیگر تبریک میگفتند. در فرودگاه ایستاده بودند، به استقبال آمده بودند ولی باور نداشتند که حقیقت دارد، خورشید بخت ایران غروب کرد، بخواب رفت‌‌‌‌‌… چهل سال بیهوشی!!!!!

دوران مبهمی در انتظار ملت بود، باورش مشکل بود. چطور ممکن است این حکومت پادشاهی قوی و استوار با اینهمه عظمت اینگونه فرو بپاشد. جیمی کارتر در سال 1356 به اتفاق همسرش تنها یک ماه بعد از سفر شاه و شهبانو (که آخرین سفر رسمی شاه به آمریکا بود) به ایران آمدند، درست مصادف با شب سال نو میلادی، در سخنرانی قبل از شام از شاه تشکر کرد و گفت: من و همسرم ترجیح دادیم آغاز سال نو میلادی را در ایران و با دوستان خوبمان شاهنشاه و شهبانو بگذرانیم. از اهمیت نقش ایران در ثبات منطقه صحبت کرد و اشاره به این کرد که ایرانیان مرهون شایستگی شاه در اداره امور مملکت هستند، ثبات حوزه خلیج فارس مرهون شاه است، بخاطر خردمندی رهبری مثل شاهنشاه پیشترفت زیادی نموده و شاه قابلیت رهبری ایران با تاریخ 2500 را دارد و با خنده گفت که ما در آمریکا، امسال 200 سال استقلال آمریکا را جشن گرفتیم در حالی که ایران کشوری باستانی و قوی است و 2500 سالگی خود را جشن گرفته است. اینگونه کارتر، شاه را خام کرد!!!

آنروز طلاب در فرودگاه و خیابانها مثل طاووس راه میرفتند. عبای خود را با افتخار زیاد باد میدادند، تلافی دوران رضا شاه را میکردند که هیچ طلبه ای اجازه خروج از منزل با عمامه را نداشت، اگر سربازان رضا شاه آنها را در عبور از خیابان می‌دیدند، معمم دو پا داشتند، دوپای دیگر هم قرض کرده و فرار میکردند.

در فرودگاه دوربین از بالا فیلم میگرفت… دو چیز بسیار نظر را جلب میکردند، یکی اینکه تمام صفحه تلویزیون را عمامه های سفید پوشانده بود و دیگری کارمندان و گارد نظامی فرودگاه که از اینطرف به آنطرف می‌دویدند تا شرایط لازم را برای ورد شخصی که خود را ناجی ایران و ایرانی خوانده بود را فراهم کنند.

پدر مرحومم روی فرش نشسته بود، زیر سیگاری پر از ته مانده سیگارهای خاموش شده بود، چند دقیقه یکبار مادرم به ایشان چای تعارف میکرد و او با عصبانیت و دستی لرزان آن را مینوشید. با بلندگو اعلام کردند امام در این لحظه از هواپیما خارج میشود، بالاخره او در پلکان هواپیما ظاهر شد، خلبان هواپیمای ایر فرانس دست او را گرفته و او را با احترام پایین آورد، فرانسه هم به تعهد خود به دشمنان شاه عمل کرد همانطور که خمینی را در آغوش گرم خود در نوفل لوشاتو پذیرایی کرده بود، اینک او را سالم و با احترام به ایران میآورد و حتی خلبان هواپیما دست او را گرفته و از پلکان پایین می‌آورد. در آن روز عده ای از مشاوران و همراهان و فرزند خمینی نیز بهمراه او از از پله های هواپیما پایین آمدند بعد از چندی همه این اشخاص به فرمان ایشان کشته و نابود شدند، چون این رسم تمام انقلابها مباشد، رهبر انقلاب افراد نزدیک به خود و مشاوران درجه اول خود را به قتل میرسانند. دویست نفر در هواپیما خمینی را همراهی میکردند، پنجاه نفر از انقلابیون طراز اول و مشاورین خمینی و یکصد و پنجاه نفر خبرنگاران خارجی بودند.

خبرنگاری در هواپیما از امام خمینی پرسید بعد از اینهمه سال دوری از ایران، چه احساسی دارید که به ایران باز میگردید؟ خمینی با خونسردی تمام جواب داد: هیچی!!!

خبرنگاران با احساسات فراوان به پخش این گزارش مهم مشغول بودند، میلیونها چشم به صفحه تلویزیون ها دوخته شده بود، نیم‌ساعت بعد از پخش مستقیم ورود خمینی به ایران، گزارش قطع شد و عکس شاه در صفحه تلویزیون ظاهر شد، زیرا که نظامیان نمی توانستند تحمل کنند که این مملکت باستانی بدست یک مشت آخوند و عمامه ای بیافتد.

با اینکه پخش مستقیم و مراسم ورود او از تلویزیون پخش میشد و مردم جریان را از طریق تلویزیون تعقیب میکردند، سیل جمعیت در تهران برای دیدار خمینی و در مسیر اتومبیل او ایستاده بودند.

ازدحام در فرودگاه و مسیر خمینی بی‌سابقه بود، با ماشین آمریکایی او را به بهشت زهرا برای ابراز نطق بردند. هواپیمای فرانسوی او را به ایران آورد و ماشین آمریکایی او را برای سخنرانی به بهشت زهرا برد!

نکته ای که از نطق خمینی بیاد دارم این است:

من به پدران و مادرانی که جوانانشان را از دست دادند و به جوانانی که پدر و مادرشان را از داده‌اند تسلیت عرض میکنم و در غم آنها شریک هستم…

آن موقع هیچکس نمیدانست که او با آمدنش تنها چیزی که آباد و وسیع خواهند شد این قبرستانها و زندانها هستند و دیگر هیچ!!!!!

اجازه بدهید با جمله پدر عزیزم که خداوند رحمتشان بکند این نوشته را بپایان ببرم: افسوس که این مزرعه را آب گرفته!!!!