در این مقاله قصد دارم به بغرنج «اسرائیل‌ستیزی» رژیم جمهوری اسلامی و تبعات شدیدا مخرب آن برای «منافع ملی ایران» بپردازم. به نظر نگارنده، برخورد رژیم اسلامگرا با اسرائیل برخوردی در راستای منافع ملی ایران نیست؛ بلکه از منظر دو رویکرد «ایدئولوژیک» و «استراتژیک» است؛ که هر دو در راستای نیازها و منافع رژیم – و نه منافع ایران به عنوان یک «واحد ملی» – قرار می‌گیرند. شکل‌گیری این دو رویکرد در قاموس جمهوری اسلامی تاریخی دارد که اینجا اجمالا بیان می‌کنم.

در تب و تاب اسرائیل‌ستیزیِ «ناصریستی» دهه‌های شصت و هفتاد میلادی، برخی اسلام‌گرایانی که بعدها در جمهوری اسلامی به پست و مقامی رسیدند – به علاوه برخی چپ‌هایی که عمدتا به پست و مقامی نرسیدند – راهی سوریه و لبنان شدند تا در کنار عرفات و «سازمان آزادیبخش فلسطین»اش از یک طرف با اسرائیلی‌ها بجنگند و از طرف دیگر با فشار گذاشتن روی سنی‌ها و مارونی‌های لبنان حضور شیعیان و متحدان‌شان را در لبنان پررنگ کنند. بسیاری از این افراد هم در آن بلاد آموزش نظامی دیدند و هم خود به آموزش‌دهنده نظامی تبدیل شدند؛ و بعضی‌‎هاشان نیز بعدها در جنگ داخلی لبنان شرکت کردند. برخی حتی در لبنان ازدواج کردند و پایبندی‌های سببی نیز پیدا کردند. مصطفی چمران شاید مشهورترین این افراد باشد.

جنگ داخلی لبنان (۱۹۷۵-۱۹۷۹)، طولانی‌ترین جنگ مداوم در تاریخ معاصر خاورمیانه، را در حقیقت همین چپ‌ها و اسلامگرایان شروع کردند. در آن زمان ملک حسین به تازگی یاسر عرفات و ساف را بابت کودتا علیه خود از اردن اخراج کرده بود؛ و بنابراین با پادرمیانی دیگر کشورهای عربی مرکز ساف به بیروت که پایتخت لبنان باشد منتقل شده بود. اسلامگرایان و چپ‌ها که سودای نبرد با اسرائیل را داشتند، در لبنان خود را با عرفات متحد کرده به لبنانی‌های هوادار اسرائیل و غرب حمله کردند. این به آغاز جنگی مخرب و خانمانسوز انجامید که خود یکی از مهمترین عوامل سر برآوردن اسلامگرایان در ایران گردید.

شرکت در جنگ داخلی لبنان باعث شد این مهاجر/مبارزان اسلامگرا و چپ ایرانی دلبستگی ایدئولوژیکِ خاصی به بغرنج‌های فلسطین و لبنان و گروه‌های مبارز آنجا پیدا کنند. در جریانِ و بلافاصله پس از انقلاب، این افراد عمدتا در رسته «جناح چپ» رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفتند؛ یعنی همان تندروهایی که به شدت به دنبال صدور انقلاب بودند و زیر بار محافظه‌کارانی همچون هاشمی رفسنجانی و خامنه‌ای که در آن زمان بیشتر در پی «تثبیت نظام» بودند تا «صدور انقلاب» نمی‌رفتند. حزب‌الله لبنان را یکی از همین تندروها، یعنی علی‌اکبر محتشمی‌پور، به کمک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در زمان سفارت‌اش در سوریه تاسیس کرد. لو رفتن قضیه مک‌فارلین از طریق مهدی هاشمی – از چپ‌های نزدیک به حسینعلی منتظری – دقیقا در راستای همین اختلافات درون رژیم اتفاق افتاد، که در جریان آن «خط امام» ضربه سختی خورد.

با این وجود، این علاقهٔ عمدتا ایدئولوژیک در بلند‌مدت به یکی از راهبردهای سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شد. در پی آرزوهای دور و دراز «رهبری جهان اسلام» و «بر پا کردن خلافت اسلامی» که از همان زمان خمینی آغاز شده و در دوران خامنه‌ای با شدت بیشتری ادامه یافته بود، جمهوری اسلامی از اسرائیل‌ستیزی به عنوان اهرمی استراتژیک برای پیشبرد مقاصد خود در عرصه بین‌الملل استفاده کرد. در کنار بخشی از جمعیت متعصب مذهبی ایران، در خارج از ایران نیز جمعی از مسلمانان متعصب که عمدتا سنی هستند و لزوما با شیعیان رابطه خوبی ندارند، در پی اسرائیل‌ستیزی رژیم اسلامگرا کمابیش به آن اقبال پیدا کرده از آن حمایت می‌کنند. به عبارتی، رژیم اسلامگرا تلاش کرده نقشی که مصر در دوران جمال عبدالناصر داشت را برای خود در ایران اختیار کند.

در این راستا، جمهوری اسلامی لزوما به شعار «اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود» بسنده نمی‌کند، و هر از چندگاهی نیشی هم به اسرائیل می‌زند. از آن‌جمله است حمله موشکی حزب‌الله به اسرائیل در جریان «جنگ ٣٤ روزه» در سال ٢٠٠٦ که خساراتی جدی به شهرهای شمال اسرائیل وارد آورد و جان تعدادی از شهروندان اسرائیلی را گرفت. اخیرا نیز نیروهای رژیم که در سوریه مستقر شده‌اند مدام حریم هوایی اسرائیل را نقض کرده پهپاد می‌فرستند و گهگداری هم خمپاره‌اندازی و موشک‌پرانی می‌کنند. به این‌ها اضافه کنید سنگ‌اندازی‌های مداوم رژیم در پروسه صلح اعراب و اسرائیل، به خصوص از طریق تروریسم و جنگ‌طلبی جنبش اسلامگرای حماس در نوار غزه. این‌ها همه البته جدای از آن منفعت خانگی اسرائیل‌ستیزی برای رژیم جمهوری اسلامی است که با دستاویز قرار دادن‌اش فضای داخل کشور را مدام «پلیسی» نگه داشته و با زدن انگ جاسوسی اسرائیل به هر مخالفی بلافاصله آنها را مقهور می‌کند.

بدین‌ترتیب می‌بینیم که اسرائیل‌ستیزی در حقیقت دکانی دونبش است برای جمهوری اسلامی؛ و هیچ دخلی به منافع ملی ایران ندارد؛ و کاملا در راستای مقاصد ایدئولوژیک رژیم اسلامگرا قرار می‌گیرد که سران و وابستگان‌اش چندان از انزوای جهانی ایران و فقر و فلاکت ایرانیان در اثر اسرائیل و آمریکاستیزی رنجی نمی‌برند؛ چرا که خود با اتکا به ثروت‌های بادآورده در آسایش زندگی کرده و هر وقت هم که بخواهند به راحتی به خارج از کشور سفر می‌کنند. با این وجود، رژیم اسلامگرا از طریق «فرهنگ‌سالاری» (cultural hegemony) مدام منافع ایدئولوژیک و باندیِ خود را به جای منافع ملی ایرانیان جا می‌زند. اما حقیقت این است که امروز مساله ایرانیان نه برجام، نه آمریکا و نه اسرائیل است؛ بلکه خود رژیم استبدادی، ضدانسانی و ضدملیِ جمهوری اسلامی است که باید سرنگون شود تا دموکراسی و دوستی با همسایگان و جهان جای آن بنشیند.

در آخر شایسته می‌دانم این مقاله را با گفتاری نغز از داریوش همایون، که بغرنج اسرائیل‌ستیزی و نتیجه آن برای ایرانیان را به موجزترین شکل ممکن بیان کرده، به پایان ببرم. چنانکه همایون سال‌ها پیش نوشت: «‏اینکه ما به دلائل انسانی می‌باید نگران فلسطین باشیم یا می‌باید از ملت فلسطین در رسیدن به حق خود ‏دفاع کنیم جز پوششی بر یک ایدئولوژی نیست…. زمامداران اسلامی ‏ایران آماده‌اند تا خون آخرین فلسطینی را در “پیکار مقدس” خود بریزند…. مردم ایران تا این‌چنین شکست همه‌سویه ‏سیاست خارجی و اقتصادی را تجربه نکرده بودند، مفهوم منافع ملی را به درستی درک نمی‌کردند، و به ‏آسانی بر دیگران دل می‌سوزاندند. امروز ما ناگزیر شده‌ایم هر چه دل داریم بر حال ملت خود بسوزانیم ‏که پیاپی می‌بازد و می‌بیند که دوستی‌هایش نه تنها زیان‌‌بخش که یکسویه بوده است؛ و بیهوده خود را ‏درگیر مسائلی کرده است که به او مربوط نیست».