حال که اصلاح‌طلبان حکومتی با حضور و دعوت به شرکت در نمایش انتخاباتی اخیر، انگشت‌ در خون کشتگان دموکراسی و آزادی‌خواهی ایران زمین زده اند و به استمرار استبداد و فرمانفرمایی جنایت‌پیشه‌گان آشکارا آری گفتند، شاید بتوان ازمفاهیمی سخن گفت که در کارناوال انتخابات به فراموشی سپرده شدند. به مرزهایی اشاره کرد که وقتی مدعیان اصلاح وضع موجود، مردم را با ترساندن از روزهایی بدتر، به همدستی با رفتار پراگماتیستی خود فرامی خواندند، برای هزارمین بار فراموش شدند.

سرانجام اصلاح‌طلبان در هفتم اسفند ۹۴ و پس از چند سال فترت توانستند با قربانی کردن بخش عمده‌ای از مفاهیمی که مدعی بودند بنیان‌های نظری شان برآنها بنا شده است، به سهمی نمادین در قدرت دست یابند. اما این انتخابات از جنبه های دیگری نیز دارای اهمیت بود: در انتخابات یادشده، مرزهای سیاسی و اجتماعی و بنیان های عملی این جناح از نظام که به دلایل بسیار از جمله تبلیغات وسیع اصلاح‌طلبان و برخورداری آنان از تبلیغات رسانه ای – به ویژه رسانه های فارسی زبان خارج از کشور- از شفافیت لازم برخوردار نبود، روشن شد. تا جایی که اشخاصی چون میرحسین موسوی و مهدی کروبی که زمانی ادعا می کردند با ماندن در جبهۀ مردم، «تسلیم صحنه آرایی خطرناک حاکم» نخواهند شد، خود – خواسته یا تحت شرایطی دیگر- در صحنه گردانی این نمایش سهم ایفا کردند تا اطمینان دهند که آلترناتیو رهبران جنبش سبز، چیزی جز جابجایی اشخاص در محدوده درون نظام، یعنی رفتن احمدی نژاد و آمدن روحانی، جایگزینی دری نجف آبادی با مصباح یزدی و ری شهری با محمد یزدی نیست و حال که “صحنه آرایی جدیدی” شکل گرفته، بایسته است که با «وحدت کَلَمَه» در حفظ نظام (حتی اگر یادگار بنیانگزارش رد صلاحیت شود) کوشش شود و همه «پشتیبان ولایت فقیه» شوند. حالا دیگر به کسانی که فکر می کردند موسوی و کروبی از جنس دیگری هستند ثابت شد وقتی پای حفظ نظام ولایی وسط بیاید همه – از خامنه ای و مصباح و رفسنجانی گرفته تا خاتمی و کروبی و موسوی – در یک سنگر قرار دارند.

انتخابات هفتم اسفند همچنین با روشن کردن جناح بندی های سیاسی و اجتماعی مغشوش در میان جناح های باورمند به نظام، به وضوح نشان داد که چگونه اصلاح طلبان برای رسیدن به حداقلی از قدرت سیاسی محدود – و محدودتر به نظارت استصوابی و البته حکم حکومتی – حاضرند تا علاوه بر دشمنان جامعه مدنی، با دشمنان سنتی خود نیز دست در یک کاسه ببرند.

وقتی محمدرضا عارف در گفتگوی خود با ایلنا تصریح می‌کند که مهم‌ترین هدف جریان اصلاحات در انتخابات یادشده، جلب اطمینان رهبری است و مسائل دیگری نظیر دمکراسی، توسعه سیاسی، مبارزه با استبداد دینی و … که بنیان های تبلیغاتی (و به قول خودشان بنیان های نظری و تئوریک) این جریان برآن‌ها قرار گرفته بود، در اولویت‌های بعدی‌ اصلاح طلبان است، خط سیر آتی این جریان (با صداقتی کم نظیر) روشن می شود و رسیدن به پاسخ واقعی این پرسش که رای دهندگان به نامزدهای مورد حمایت اصلاح طلبان در کجای این ماجرا قرار دارند؟ دیگر نیازمند ادله و مدارک زیادی برای استدلال و اثبات نیست.

طبعا این جریان با رویکردی که عارف بر آن تاکید می‌کند نمی‌تواند مطالبات مردمی را که به بهانه رای سلبی به پای صندوق‌های رای کشانیده شده اند، برآورده کند چرا که راه بازگشت به قدرت با رویکرد جلب اطمینان رهبری مساوی ا‌ست با تکریم استبداد و سرپوش گذاشتن بر جنایات نهادهای تحت نظر رهبر در حوزه‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی و البته سکوت در برابر بی‌عدالتی و فساد مالی گسترده حاکمیت. سخنان عارف اعتراف علنی سران این جناح به سهم خواهی از کیک قدرت به هر قیمت بود، تلاشی که در فرهنگ رقابت های درونی جمهوری اسلامی به اصلاح طلبی تعبیر می شود.

کدام اصلاحات، کدام مصلحان?

آیا می‌توان رفتار جریانی را که از دوم خرداد ۷۶ در سپهر سیاسی ایران با شعار توسعه سیاسی داعیه اصلاح ساختارهای سیاسی را داشت اصلاح‌طلبانه دانست؟

بر اساس تعریفی عام، اصلاح‌طلبی در جوامع بسته، کنشی‌ است معطوف به اعتراض نسبت به ساختارها و رفتارهایی که فرجام یک سیستم سیاسی را به استبداد گره می‌زند. به تعبیری می‌توان اصلاح‌طلبی را یک رفتار اعتراضی دانست که سعی دارد با کنشی خشونت‌پرهیز، ساختارهای سیاسی را در روندی مداوم اصلاح کند. این درحالی ا‌ست که اصلاح‌طلبان حداقل در این انتخابات به روشنی نشان دادند که نه ‌تنها سر ستیز با استبداد و نمادهای آن ندارند بلکه تصور مقابله ای درون‌سیستمی را نیز از سر برون کرده اند تا جایی که برای کسب قدرت در همان ساختار مستبدانه حاضرند به بسیاری از وعده های و شعارهای اساسی خود نیز پشت کنند. در این روال طبیعی بود که مدعیان این جریان سیاسی از «اصلاحات» به طنز «امید به اصلاحات!» رسیدند. اصلاحاتی که یک بار دیگر در جریان رقابت های انتخاباتی تفسیر شد: “استمرار حاکمیت و تداوم وضع موجود به هر طریق ممکن .”

اتحاد محکومان با حاکمان

اصلاح‌طلبان در این دوره از انتخابات با استدلال هایی چون لزوم حذف تندروها و نبود آلترناتیوی غیر از رقابت در چارچوب نظام، مردم را تشویق به رای دادن به کسانی کردند که نقشی غیرقابل انکار در سرکوب خونین مخالفان از ابتدای انقلاب داشته اند. این موضع چیزی فراتر از رویکردی ماکیاولیستی به سیاست و نشان دهنده بی اعتقادی به اصولی بود که خود آنها پیش تر بر آن تاکید داشتند.

زمانی یوسف اباذری استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران در تبیین کنش سیاست‌زدایانه‌ی دولت روحانی از اتحاد نامقدس مردم و حاکمیت سخن گفت و نسبت به این خطر جامعه‌شناحتی تذکر داد بی‌آنکه از سر مصلحت یا ناآگاهی درباره نقش جریان اصلاحات در همدست کردن مردم با استمرارطلبی این طیف سیاسی درجهت دوام استبداد سخنی بگوید.

کاری که اصلاح‌طلبان و طرفداران اثرگذار این جریان (نظیر بخش عمده ای از روزنامه نگاران، گروهی از اهالی قلم، هنرمندان، روشنفکران لیبرال و چندین تن از زندانیان سیاسی و…) در انتخابات هفتم اسفند صورت دادند، ایجاد ترس در جامعه نسبت به بروز جنگ در صورت حضور تندروها بود. آنها به صریح ترین شکل زیر برگه هایی انگشت زدند که از سویی ری شهری، دری نجف آبادی و فلاحیان و از سوی دیگر کاظم جلالی و علی لاریجانی را تایید می کرد تا مبادا مصباح و جنتی و اصولگرایان مجلس شورای اسلامی به کرسی های قبلی خود تکیه کنند. حمایت از این افراد خود مبین همدستی طیف اصلاح طلب با جناح اصلی حاکمیت برای به حاشیه بردن به یکی از کلیدی ترین مسائل مردم ایران یعنی حقوق بشر است. مدعیان اصلاحات که کلیدواژه دموکراسی در تمامی گفتارهایشان حضوری نمادین دارد شرط لازم اصلاح‌طلبى دموکراتیک را رفع شکاف های موجود میان مردم و حکومت می‌دانند؛ اما وقتی حاکمیت پدیدآورنده این شکاف است و روزبه روز بر عمق آن می افزاید چه باید کرد؟ نتیجه گیری اصلاح طلبانه مشخص است: این مردم‌اند که باید هر چه بیشتر به حکومت شبیه‌تر و نزدیک‌تر شوند. اولین شباهت، نزدیکی اخلاقی است: تن دادن به انحطاطی اخلاقی که در آن سنسورهای جامعه در یک فرایند روانشناختی در برابر هر شکلی از فساد (از فساد اقتصادی و امنیتی گرفته تا فجایع اجتماعی و سیاسی) مقاوم می شود و مردم دیگر نسبت به فاجعه های سیاسی و اقتصادی از خود حساسیت یا واکنشی نشان نمی دهند و به تعبیری صحیح تر خونسردی پیشه کرده اند.

دفاع‌ اصلاح طلبان از رای دادن به جنایتکارانی چون ری شهری، دری نجف آبادی و علوی، وزرای پیشین و حاضر اطلاعات و حتی نوع دفاعشان از این رفتار نشانگر تضمینی است که گویی این جریان سیاسی به حاکمیت داده تا نقش خود را به نحو احسن در این وحدت میان ظالم و مظلوم (که نتیجه ای جز کرخت کردن جامعه و بردن بیشتر آن به سمت انحطاط اخلاقی ندارد) ایفا کند.