در دنیای ما آدمهای مختلفی زندگی می کنند… مهربان، بدجنس، ساده و زیرک، یک رنگ و صد رنگ، مردمانی از همه رنگ و به هر گاه رنگ به رنگ. بعضی از آنها زندگیشان را صرف زندگی بخشیدن به دیگران می کنند و برخی دیگر فقط زندگی می کنند تا زندگی دیگران را خراب کنند. بین تمام این آدمها کسانی هستند که بیشتر عمرشان را صرف زندگی بخشیدن به آدم هایی می کنند که لذت زندگی را از آنها می گیرند، آدم هایی که به خاطر ضعیف بودنشان بر آنها حکومت می کنند و چون بردگانی که بهایی برای خریدشان پرداخته اند، با آنها رفتار می کنند.

این بردگان انسان هایی هستند به نام کنیز، کنیزکانی که خلق شده اند تا تنها، به آن تن هایی که هیچ جز خودخواهی در وجودشان نیست خدمت کنند. در کشور من، از همان بدو تولد، لحظه ای که زنی به دنیا می آید، انگار کسی به نام کنیز متولد می شود. کسی که باید آنگونه که می خواهند حرف بزند، راه برود، لباس بپوشد، رفتار کند، کار کند و خلاصه کنترلی داشته باشد که در دستان کسانی ست که گمان می کنند مجریان عدالت در زمین هستند. مفتیان و مزدورانی که خوش نمی دارند دَمی این کنیزکان بیچاره را آزاد ببینند.

بازی های کودکانه شان، رویاهای نوجوانی، آرزوهای جوانی شان و خلاصه هر چه که می خواهند انجام دهند، همه و همه را بر باد می دهند… چرا ؟ چون زن هستند و زن در کشور من یعنی کنیز…!

بلی آن مزدوران هستند که تصمیم می گیرد که چگونه باید معاشرت کند، چگونه حرف بزند و با چه کسی حرف نزند، چه بپوشد و چگونه بپوشد، چه کار بکند و چه کار نکند و خلاصه کتیبه ای مرد سالارانه را که از بدو پیدایش تمدن اسلامی برای به بند کشیدن زنان سرزمینم نگاشته شده است، جهت صدور قوانینی مزدورانه به اجرا در آورند. چرا که گمان می کنند مالک آنهایند و می بایست چون بردگانی در خدمت اربابان خود باشند و اطاعت امر کنند… و وای به حال آن کنیزی که از این قوانین تخطی کند، هزاران انگشت به سمتش دراز می شود تا با اشاره به او هزاران حرف نثارش کنند و در صورت لزوم مورد تنبیه هم قرار بگیرد. چرا که در جامعه ای متولد شده است که حقش را اندازه گیری کرده و با جیره بندی و به صلاحدید تفکرات مردسالارانه اسلامیِ تحمیل شده به وطن اش، ارزانی اش می دارند. تا مراقب باشند که مبادا خدایی ناکرده عملی ناستودنی که بر خلاف شرع، عرف و قوانین دینی حاکم بر جامعه است، انجام داده و به قول خودشان غیرت مردانه این مفتیان که خدا را شکر تمامی هم ندارد، زیر سوال رفته و آبرویشان که گویی تنها در گرو اسارت این کنیزکان نگون بخت است، بر باد رود.

و بیچاره این کنیزکان نگون بخت سرزمینم که دست مایه این مقدار توهم و توحش و خودخواهی های این زندانبانانِ قلدرِ نظام شده اند که می بایست آنچه که آنها خوش می دارند انجام دهند و اگرنه، حسابشان با کرام الکاتبین است. که البته اگر بخواهم تمامی آزارهایی را که به آنها روا می شود بشمارم و نام ببرم، از قاعده تمام موهای سرم هم بیشتر خواهد شد. چرا که در سرزمینی که من در آن چشم گشودم، هر لحظه اش برای یک زن عذاب است و گویی محکوم به حبس ابد با مجازاتی نابخشودنی به انضمام شکنجه با اعمال شاقه، آنهم با جرمی نامعلوم است…!

اما می خواهم از یکی از تمام این مجازات ها بگویم، مجازاتی که گویا به جرم زیبایی ست و باید تا آنجا که می شود سخت تر محاکمه شده و با آن برخوردی شدیدتر شود. چرا که در قوانین اسلامی کشور من یک زن حق ندارد زیبایی طبیعی را که در نهادش است نمایان کند و به واسطه احکامی که البته این مزدوران حاکم می گویند که از جانب خداوند آمده است، می بایست از سر تا نوک انگشتانش را بپوشاند تا مبادا مردی، قسمتی از بدن او را ببیند و خدای ناکرده از راه راست به در شود. چنانچه انگار همان خدایی که می گویند این احکام را صادر کرده، آنقدر عقل نداشته است که انسانی را بیافریند و بعد بیاید و بگوید “همانا او را گونی پیچ کرده تا مبادا که دیده شود”، که البته اگر کمی منطقی به قضیه نگاه کنیم به این نکته می رسیم که چگونه می شود چنان خدایی که می گویند رحمان است و رحیم، چنان بی رحم باشد که خودش انسانی را به زیبایی خلق کرده و بعد مفهوم همان زیبایی را به اسارت و سخره بگیرد؟!

و البته گویی همان خداوندی که این آقایانِ مجری شرع که مدعی داشتنِ ارتباط مستقیم با او هستند، تنها در محدوده هایی این چنین بی منطق می شود که مشروعیت هر مسئله در آن حیطه در چهارچوب اسلام است… اسلامی که به واسطه مجریانش مدعی بر این است که نجات بشریت تنها در توان اوست و هیچ فلسفه و تئوری دیگری صلاح انسانها را جز خودش نمی داند. که بر اساس این تئوری، یک زن می بایست آنقدر لباس بپوشد که از موی سرش گرفته تا نوک انگشتانش دیده نشود، چرا که اگر بشود به گفته حاکمان شرع، هم خود آن زن مرتکب گناهی “کبیره” شده است و هم تمامی مردانی که او را می بینند… و دیگر همه شان از بهشت موعود محروم خواهند شد.

اما راستی را… بیان چنین مسئله ای توهین به عقل و شعور بشر نیست؟ آیا مردان سرزمین من آنقدر بدبخت و عاجز هستند که با دیدن موی سر یک زن تفکراتی گناه آلود به ذهنشان خطور کند که به جهت آن تمامی خرد خود را زیر سوال برده و درگیر حسی به نام هوس شده و اقدام به انجام عملی ناستودنی نمایند؟

نه… چنین نیست، و حتا امروزه مردان سرزمین من به این جانیان و قاتلان آزادی ثابت کرده اند که نه تنها آنگونه که آنها می گویند نیست، که خود با زنان سرزمینشان همراه شده تا به مفتیان وطنشان بفهمانند که اگر قرار است آزادی یک زن به جرم زیبا بودنش سلب شود، آنها نیز در این اسارت شریک شده تا قسمتی از دردی را که این کنیزکان بدبخت می کشند لمس کنند و به دنیا نشان دهند که انسان بودن به جنسیت ارتباطی ندارد و نباید آزادی انسانی را به جرم زن بودنش از او گرفت. تا به مفتیان سرزمینشان بگویند که آنچه شما برای ما درست می پندارید، نادرست ترین عمل ممکن است و به واسطه برخورد اعتراضی شان که پوشیدن حجاب است، اعتراضشان را به این رفتار بی شرمانه و غیر انسانیِ این به بند کشانندگان آزادی، نشان دهند.

که البته در این میان، مسئولین تقریبا محترم کشورمان که به طور قطع گمان می کنند که به غایت “از فهم و درایت بالایی هم برخوردارند” آنها را گروهی انسانِ بی غیرت نامیده و زمانی که دیگر از “ارشاد” زنان سرزمین “حتا با زور” نا امید شده، از پولتیکی دیگر استفاده نموده و دست بر ذاتی ترین صفات مردان کشور گذاشته تا با تبلیغاتِ سوء خود ضمن دسیسه سازی، آنها را وارد میدان کند تا به صورتی غیر مستقیم و از ناجوانمردانه ترین راه ممکن بتواند بازهم این کنیزکان نگون بخت را کنترل کند. تا با نشانه گرفتن غیرت یک مرد او را وادار نماید تا عاملِ انجام اَعمال مزدورانه و دیکتاتورانه خود باشد. که حتا نگذارند یک زن از طبیعی ترین حق خود که آزادی در نوع پوشش است نیز بهره برده و ناگزیر برای بدست آوردن آزادی های خود اما “به صورت یواشکی” قدم بردارد.

که در این میان مردانی نیز هستند که به واقع دردهای یک زن در چنین نظام دیکتاتوری و زن ستیز را می فهمند و با آنها همگام شده و برای اعتراض به چنین حق کُشی هایی حتا روسری بر سرِ خود انداخته و با ایجاد جنبشی جهت حمایت از آزادی زنان، از این قشر مورد ظلم قرار گرفته حمایت کنند… که گرچه در این میان مسئولین و آن دسته از مردان که خود را خیلی خیلی با غیرت می دانند، آنها را مورد شماتت قرار داده و بی غیرت می خوانندشان، اما گویا همین اندک حمایتِ چنین مردانی که به راستی مردی را نه در اسیر کردن یک زن، که در حفاظت و حمایت از او می دانند هم، مشتی بر پوزه این به بند کشانندگان آزادی کوفته که این چنین برافروخته شده اند.

اما به راستی آیا واقعا می بایست برای بدست آوردن چنین حقی که در ذات انسان است و بنابر طبیعتش، همسو با آن زاده شده، اینقدر هزینه پرداخت و اینچنین شکنجه دید؟ حقی که برای موجودی به نام زن که بازهم می گویم در کشور من تعریفی معادل یک کنیز دارد، ممنوع است… حقی به نام آزادی که برای داشتن اندک سهمی از آن حتا، می بایست “یواشکی” به آن اعتراض کند.