اگر تو را از یاد ببرم، ای اورشلیم، بادا که دست راستم توانایی خود را از یاد ببرد. اگر تو را به یاد نیاورم، بادا که زبانم به کام دهانم بچسبد.

اورشلیم، حتی اگر بخواهم نمی توانم تو را از یاد ببرم. تو جاده زیر پای منی، و آهنگی که به آن می رقصم. معجزه تنوعی که در تصادم جهان جرقه می زند. شراب من و شهد منی، عشق من. وقتی تو را آغوش می گیرم، آتش می گیرم.

دختری ارتدکس افراطی، با دامنی بلند و مرتب، صندلی خود را در قطار به مرد پیر عرب می دهد. مرد پیر لبخند می زند، و نور روی ابروهایش می افتد.

آتشی در من شعله می کشد.

یک فعال صلح فمینیست بنیانگرا با یک پسر مذهبی در شهر جوک می گوید، با هم می خندند.

آتشی در من شعله می کشد.

راهبه ای جوان پرچم سرخی را در دست دارد. روز پیروزی در جنگ جهانی دوم است. یک عابر یهودی، خمیده زیر دریایی از سمبل های روسی و میخک قرمز، به یکی از مردهای پیر اشاره می کند که مدال روی سینه دارد. به پسرش می گوید، به عبری، «او یک قهرمان است.»

آتشی در من شعله می کشد.

اما گاهی، اورشلیم، آتش را نمی شود بلعید. تو شهر پیغمبران و دیوانگانی. گاهی، دیوانگان دست به قتل می زنند. تو اورشلیم طلایی هستی، و طلای تو سرد است، و سنگین تر از سنگ های دور گردن ماست، سنگین تر از دیوارهایی که میان ما کشیده است. تو اورشلیم چندفرهنگی هستی، و نقطه ای که فرهنگ ها با تلاقی می کنند، ای اورشلیم، و با هم تصادم می کنند. تو شهر بهشتی، ما برای آسمان تو، اطلس شده ایم.

ما دختران و پسران وفاداریم، اورشلیم. وزن تو را در دست های همچنان ماهرمان حمل می کنیم. و تو را دوست داریم، با دیوانگان ات. اما خسته می شویم. گاه زیر بار تو خم می شویم. سرمست از باده روحانی و خستگی، پایمان می لغزد.

اما گاه به گاه، از جدی بودن های دائم ما را معاف می کنی.

امروز چنان وقفه ای در میان ما اتفاق افتاد. وقفه ای با ساق های بلند و پوشیده در پر. این وقفه، زندگی خود را به صورت یک تخم در کفر قاسم آغاز کرد. سپس خریده شد از سوی یکی از پسران تو و از تخم بیرون آمد، اورشلیم، در محله عرب ها بیت صفافا، و امروز ثابت کرد که پرندگان به سیاست و نژاد نابینایند، و در گیلو که بیشتر ساکنانش یهودی اند به قدم زدن پرداخت.
یک بچه مدرسه ای داد زد «شترمرغ» و دوید که به او دست بزند. پدر و مادرها توئیت کردند «از سیرک فرار کرده ؟ مردم شهر یکی یکی حیرت زده توی گوشی تلفن هاشان به پلیس می گفتند «باورت نمی شود، الان یک شترمرغ دیدم توی خیابان.»

و شهر اورشلیم فریاد کشید و هلهله کرد.

پسران و دختران اهل گیلوی شما با شترمرغ سلفی گرفتند. بقیه روی نت همرسانی کردند. چندین گروه فیس بوکی بازی «شترمرغ را پیدا کن» را شروع کردند.

و یک بار دیگر، ای اورشلیم عزیز، زندگی در اینجا بیشتر از همیشه باارزش شد. تصادفی شد. خنده دار شد. خیلی خیلی خنده دار و شاد.

تشکر از تو، اورشلیم، که نیمی شهر و نیمی روستا،‌ و نیمی بهشت و نیمی زمین هستی. تشکر از تو شهری هستی که یک شتر مرغ قادر است روی خاک تو مرزهای سیاسی را بشکند. تشکر از تو که از ما دعوت کردی اینجا که هفته ها از سرهایی که توی شن قایم شده اند، جوک بگوییم. تشکر از تو که پرنده ای که پرواز نمی کند را به جانب ما فرستادی و یادمان آوردی که حتی که بال نداریم می توانیم جسور باشیم.

نمی توانم تو را از خاطر ببرم، شهر عزیز، اما می توانم گاه به گاه تو را از یاد ببرم و از تو لذت ببرم. تشکر از تو، اورشلیم، که امروز یادم دادی عشق بورزم و شاد باشم.