اورشلیم، گاهی، شهر آسانی برای رفت و آمد درون-شهری نیست.

حوالی «کوه اسکوپوس» منتظر قطار بودم، و صبر همشهری های اورشلیمی من داشت به سرعت سر می رفت. دختر مدرسه ای با دامن کوتاه به دوست اش غر زد «یالله، یک عمره انگار، که منتظریم!» (عمر به گذشته اشاره می کنه ابد به آینده) و رفت خودش را روی نیمکتی جا کرد. مرد جوانی که این دختر هل داده بود تا روی نیمکت بنشیند، و از روی پرونده بزرگی که دست اش بود می شد حدس زد که دانشجوی معماری بود، چشم هاش را گرد کرد. خانم مسنی که کنار او نشسته بود، با اخم و تخم برای دخترک جا باز کرد.

با خود فکر کردم شاید انتظار فعالیتی مناسب این مکان خاص است. انتظار ما، که با دقیقه اندازه گیری می شود، موجی است روی برکه. زمین زیر سطح این مکان، خیس از دهه ها اشتیاق است.

یهودیان به مدت ۱۹ سال (از ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۷) به کوه اسکوپوس می آمدند تا دیوار ندبه را از دور تماشا کنند. می آمدند تا گریه و آرزو کنند. تا انتظار بکشند.

به ساعت نگاه کردم و با خود اندیشیدم خود دیوار ندبه مکانی است برای اشتیاقی عمیق تر. هزاران سال است که یهودیان به آنجا می آیند تا به یاد آورند و اشتیاق بورزند. آنها در سایه این کوه ایستاده اند و به تپه معبد مقدس فکر کرده اند و امید بسته اند که عظمت آن بازگردد.

(عکس: راشل شارانسکی دانیزگر)

(عکس: راشل شارانسکی دانیزگر)

پوستری بر دیوار اعلام می کرد «آماده ظهور مسیح باشید!».

قطار که از آفتاب بعد از ظهر می درخشید، وارد ایستگاه شد.

نشستم کنار دخترک و از خود پرسیدم، آیا اورشلیم فقط همین است؛ مکانی برای انتظاری مقدس، تجسم اشتیاق؟

اما به خود یادآوری کردم که ما حالا اینجا هستیم. به مقصدی رسیده ایم. ما بیش از یک نوید، بیش از یک اشاره برای رسیدن هستیم.

قطار از خیابان های پهن می گذشت؛ سمت راست این خیابان ها محله یهودی ها بود و سمت چپ محله عرب ها. دختری راستکیش افراطی با دامن پلیسه جای اش را به مرد عرب کهنسالی داد. نور در عینک پیرمرد و دکمه های مرواریدوار پیراهن اش بازتاب یافت. مرد لبخند زد.

دوبار پرسیدم، آیا اورشلیم فقط همین است. جایی برای ملاقات و همزیستی و تماس جهان ها؟

یا جایی است برای تصادم جهان ها؟

قطار از «دروازه دمشق» گذشت. سلطان سلیمان این دیوارها را ساخت، و تا امروز مغرور و پا بر جا طلایی و گرم زیر آفتاب مانده اند. دیوارها به نظر ساکت می آیند، جزیره ای از پایندگی و ثبات، وتر آرامش در جهانی متغیر. اما وقتی خونریزی هایی که این دیوارها در طول شش سده شاهدش بودند را به یاد بیاوری، می توانی بگویی بیش از حد آرام هستند. بدشگونی آرامش آنها را، اگر تنها سال گذشته را حتی مد نظر قرار دهی، آشکار می شود.

قطار به راست و به خیابان «یافا» پیچید. درست مثل یهودیانی که شهر قدیمی را در سده نوزدهم ترک کردند، ما نیز دیوارها و مکان های مقدس را پشت سر رها کردیم و وارد دنیای مدرن مغازه ها و ازدحام شدیم.

قطار تا خرخره پر است. مادران جوان دوشادوش کارگران و دانشجویان ایستادند. اما، در هر ایستگاه، آدم های بیشتری سوار می شدند.

به ناگهان فهمیدم که اورشلیم هیچ یک از تصاویری که تا الان اندیشیده بودم نیست.

کوه اسکوپوس و انتظار ملی ما نیست. دیوار ندبه و هزاران سال عبادت ما نیست. تصادم فرهنگ ها یا همزیستی مذهب ها نیست. آن دخترک مهربان مذهبی و آن پیرمرد عرب نیست.

اورشلیم فقط این چیزها نیست، چون هیچ کدام از این ها همه این شهر را در بر نمی گیرد.

اورشلیم یک قطار مدرن است، پر از آدم های مختلف، که از میان آثار تاریخی گذشته عبور می کند. هر یک از این مردم هم «اورشلیم من» خود را دارند.

(عکس: راشل شارانسکی دانیزگر)

(عکس: راشل شارانسکی دانیزگر)

اورشلیم من درون-اندیش است که از [محله] مستعمره آلمانی عبور می کند، جایی که بوته های گل-کاغذی ها کوچه ها را رنگ کرده و اوکالیپتوس ها در نسیم به اهتزاز در می آیند. این را در لحظه ای که از دور به شهر قدیمی نگاه کردم دیدم، و به طرز عجیبی حس در خانه بودن کردم. در این لحظه بود که شهر جدید را دیدم، و احساس کردم که شهر قدیمی پشت سر من است، درست مثل ادامه ای از خودم.

اما اورشلیم من اورشلیم نخواهد بود اگر فقط همین تجربه ها باشد. اورشلیم همچنین اورشلیم آن پیرمرد عرب نیز هست، اورشلیم آن دختر، و اورشلیم آن دانشجوی معماری. اورشلیم، همه آن «اورشلیم های من» آنهاست همراه با امیدهایی که آنها زنده می کنند و خاطراتی که آنها بیدار می کنند. اورشلیم اورشلیم نخواهد بود اگر همزمان همه آنها نباشد.

با خود اندیشیدم، این قطار چیستی شهر را در خود جا داده: مجموعه ای از آدم ها و باورهای مختلف، که یک مکان و یک آینده را به اشتراک دارند، گرچه مقاصدشان را به گونه های گوناگونی تصور می کنند. به خودم یادآوری کردم که این تصورها اغلب با هم تصادم می کند.

آنچنان به کرات با هم تصادم می کنند که ما می خواهیم تصورهای خودمان و تصورهای اورشلیم بر تصورهای دیگر غلبه پیدا کند. بسیاری از ما می خواهیم «اورشلیم من» خودمان غالب شود.

اما این غلبه ها و پیروزی ها چه بلایی سر اورشلیم در خواهد آورد؟ سر ما؟

قطار به سمت چپ پیچید و داخل خیابان «هرتصل» شد. هرتصل یک کشور یهودی را تصور می کرد. رویای او واقعیت دیوانه و رنگارنگ ما شده است. کشوری که پر از آدم و رویا شده است.

با خودم فکر کردم، این قطار چیزی بیش از واقعیت اورشلیم را در خود ثبت کرده است. مساله بنیادین کشور یهودی را در خود جا داده است: اسرائیل بیش از آنکه تبعید کند، گرد آورده است. ایده های ظاهرا ناسازگاری درباره این که ما چه کسی هستیم و چه کسی باید باشیم را در خود گرد آورده است. رویاهای ظاهرا متناقضی را در خود گرد آورده است.

ما در مسیرمان به سمت آینده، یک انتخاب داریم. می توانیم آنقدر بر سر تصورهامان جنگ کنیم تا این قطار از هم بپاشد، یا با هم بودن مان، «اسرائیل مان» و «اورشلیم مان» را در مقابل با پیروزهای یکجانبه در اولویت قرار دهیم.

صدای ضبط شده اعلام می کند «ایستگاه کوه هرتصل»، و من از قطار پیاده می شوم.

به اطراف نگاه می کنم.

این شهر، درست مانند این کشور، بزرگ است چون (فقط و منحصرا) مال من نیست.

مال ماست، و امیدوارم همین گونه نگه اش داریم.

و آنچه را که اراده کنی، دیگر رویا نیست.