نزدیک به کمتر از دو ماه تا انتخابات ریاست جمهوری ایران زمان مانده است و بیشتر ایرانیان در سراسر جهان در این اندیشه هستند که رئیس جمهور بعدی این کشور که خواهد بود و سیاست های وضع شده توسط وی چه است و در نهایت تاثیر عملکردهای شخص منتخبِ نظام که البته غالبا گمان دارند که به گزینش ملت انتخاب می شود، بر وضعیتِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ارتباطاتِ جهانی ایران با دولت های دیگر، چگونه طراحی می شود و نهایتا آیا منجر به ارتقای سطوح مختلف کشور و سوق یافتن به سمت آزادی و دموکراسی می باشد یا بازهم چون 38 سالِ گذشته، تکرار مکرراتی سازمان یافته برای چپاول هرچه بیشتر کشور توسط آقایان و آقازادگانِ عزیزشان است تا ایران را به پایین ترین سطوح ممکن در جهان رسانده و دست مایه آمال خود نمایند.

و البته این انتخابات در حالی برگزار خواهد شد که فضای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور به شدت با مشکل رو به روست.

کشمکش های دولت بر سر مسائل اتمی با سازمانها و دولتهای دیگر، در حالی که روزی توافقی را میپذیرد و روزی دیگر عملی متناقض با تعهدش را انجام میدهد از یک سو، مذاکرات برای لغو تحریم های اقتصادی و سیاسی و تاثیر سوء آن به واسطه ی فشار دولت بر مردم از سوی دیگر…، حمایت دولت از گروه های تروریستی و تندروی اسلامی و دخالت در جنگهای منطقه که منجر به بروز اختلافات بیشتر و شدیدتر و کشتارهای بیشتر میشود و در این میان بیشترین آسیب به مردم ایران میرسد و نیز نقض بی حدِ حقوق مردم از جمله اعدام های مکرر و بی منطق و سرکوب مردم برای سکوت در برابر دولت و اعمال فشارهای اقتصادی و ممنوعیت های فرهنگی، اجتماعی و سلب آزادی بیان، شرایطی را به وجود آورده که این دوره از انتخابات طبعا می بایستی با عدم حمایت مردم مواجه شود.

گو اینکه به نظر نمیرسد حضور مردم در انتخابات چندان اهمیتی داشته باشد و بیشتر شبیه نمایشی فرمالیته است تا به جهان نشان دهند که حکومتی مردم سالار در ایران برقرار است… که اگر به انتخابات دوره های پیشین نگاهی بیندازیم، متوجه این مهم خواهیم بود.

چرا که اگر انتخاب رئیس جمهوری در ایران بر مبنای تصمیم و رای مردم بود، قطعا تا کنون کشوری با اینهمه مشکلات نداشتیم و شاهد چنین جنایات بی رحمانه ای که در هیچ کجای جهان نمی توان نظیرش را یافت، نمی بودیم.

که صد البته زندان ها و قبرستان های سرزمینمان نیز مملو از انسانهایی نبود که معترضانی بودند به چنین رژیم دیکتاتوری که سی و هشت سال است میلیونها صدا را در حنجره خفه کرده و خونشان را نوشداروی زخم های پر عقده خود نموده است. که اگر مروری بر عملکرد دولت های گذشته بیاندازیم آمار جرایم، بزهکاری، اختلاس های میلیاردی، فقر، فحشا، اعدام، اوضاع اقتصادی نابسامان و نقض آشکار حقوق بشر، به طوری که تمام جهان را متعجب و نگران کرده، ارقام نجومی در اختیارمان قرار میدهد که بر اساس آن به این پرسش میرسیم که سیستمِ سیاسی که طی 38 سال گذشته تا این اندازه نمره ی منفی داشته است، چگونه می تواند این بار امتیازات مثبتی کسب کند که به خاطر آن، مردم را پای صندوق های رای بکشاند تا به قولی اصلح ترینشان را برای بهبود کیفیت زندگی ملت برگزینند؟

و اینکه آیا از زمان انقلاب تاکنون انسان صالحی در میانشان بوده است که حال بخواهیم از میانشان که چرخشی دورانی در کسب قدرت دارند، شخصی را برگزینیم و اصلحی بیابیم؟ و آیا رفتن به پای صندوق های رای حقیقتا تاثیری بر گزینشِ احتمالی که قطعا شویی نمادین است، خواهد داشت؟

می خواهم با زبانی خیلی ساده تر به این موضوع بپردازم و به قولی با زبان خودمانی و از زبان یک ایرانی خطاب به میلیونها ایرانی دیگر که به طور قطع سرزمین اجدادی شان را بسیار دوست دارند، سخن بگویم… زبانی که پیوندی است میان همه ما، از هر قشری از جامعه و هرکجای جهان که باشیم. زبان ساده خودمانی مان و بی استفاده از هیچ منظر و رویکردی سیاسی و ایسم هایی که گاها برایمان ایست می شوند.

سی و هشت سال است که جمهوری ننگین اسلامی بر کشورمان حکم می راند و هر آنچه از قدمت و هویت هزاران ساله تاریخمان به جای مانده، به واسطه دستهای آلوده این دژخیمان به جهنمِ تاریخ سپرده شده و اگر نخواهیم خودمان را فریب دهیم، درمی یابیم که دیگر از آن ایرانی که روزگاری بزرگترین امپراطوری جهان را از آنِ خود کرده بود… چیزی به جای نمانده است.

از شاهنامه و حافظ و فردوسی و مولانا و کوروش و تمامی آنچه هویت تاریخی ما را می سازد که البته همیشه به آنها مفتخریم و گمان می کنیم که این میراث از نیاکانمان برایمان فرهنگ می سازد، چیزی جز نام تروریست به عنوان پیشوند اسممان در جهان نمانده و ما بازهم بی اینکه لحظه ای بیندیشیم که اکنون چه داریم و که هستیم، خودمان را با داشتم هایمان فریب می دهیم.

با داشته هایی که اگر اکنون، با منطق و نه از سرِ تعصب به آنها نگاهی بیندازیم، هیچ جز یادگارانی خاک خورده در کتاب های تاریخ و موزه های جهان نیستند و بازهم مصرانه سعی بر این داریم تا گمان کنیم مردمان مهمی در جهان هستیم.

مردمانی مهم در جهان که حتا در محدوده جغرافیایی متعلق به خود هم قدرت تصمیم گیری برای سرزمینشان را ندارند…!

به طوری که وقتی از وضعیت بد اقتصادی مان گله می کنیم، با وعده های دروغین مقامات کشورمان گول می خوریم، قناعت می کنیم و صبورانه منتظر معجزه ای می مانیم تا اوضاعمان شاید کمی بهتر شود. زمانی که به عدم داشتن آزادی های حتا کوچکمان اعتراض می کنیم، کارمان به زندان های کشورمان می افتد، به صورتی که دیگر حتا واژه آزادی را هم از یاد می بریم.

وقتی به سران کشور که سیاستهای جاری مملکت را در دست دارند اعتراض می کنیم و خواهان اجرای عدالت و دموکراسی می شویم، قبری با نشانی از نام و شهرتمان بی هیچ دلیل نگاشته شده بر آن برای مرگمان، انتظارمان را می کشد و در بهترین حالتِ ممکن… شکنجه شدن در پستوهای زندانهایی که بنا شده اند بر آبادی هایی که روزی نیاکانمان در آن سخن از مهر می گفتند و حق و انسان.

در کوچه های شهرهایمان کودکان فقیر، زنانی که از فقر به فحشا روی آورده اند، مردانی که از سفره انقلاب فلاکتی جز اعتیاد و کارتن خوابی چیزی نصیبشان نشده و هزاران بدبختی دیگر را هر روزه می بینیم، اما باز هم امیدواریم و صبور. امیدوار به رسیدنِ آینده ای خوب بی آنکه تکانی به خودمان بدهیم… امیدوار به ظهور معجزه ای از آسمان در حالی که بر زمین ایستاده ایم و در همین زمینی که هستیم چیزی جز چوبی بالای سرمان نمی بینیم…، اما بازهم صبوری می کنیم.

صبوری می کنیم برای اینکه روزی برسد تا دستی شاید از آسمان و یا قعر چاهی بیاید و نجاتمان دهد…، صبوری میکنیم تا شاید دنیا به دادمان برسد… صبوری می کنیم تا آمدن منجی ای از آنسوی مرزها و در سرزمینی دیگر برای بریدن بندهای اسارتمان، و همچنان امیدوارانه و صبورانه هرچه بر سرمان می آید را تحمل می کنیم تا شاید… شاید روزی قدرتی اعجاز آمیز رهایی مان بخشد.

تمام فلاکت های سرزمینمان را می بینیم، اما امیدوارانه هر روز به رنگی که پیشتر برایمان مشخص شده است در می آییم و صبر می کنیم تا از چراغ جادوی رویاهایمان غولی بیرون بیاید و یک دفعه تمامی آرزوهایمان را برآورده کند…!

تمامی بدبختی هایمان را هر روزه می بینیم، اما باز هم امیدواریم و صبور… و به راستی که چه مردمان صبوری هستیم و همچنان هم به صبر و امیدمان مفتخریم.

مفتخریم که روزی رئیس جمهوری بیاید و وعده های رنگینی از سفره آزادی نثارمان کند و ما ساده انگارانه فریب لبخندهایش را بخوریم… افتخار می کنیم که چندین سال پس از او دراکولایی بیاید که گرچه ملبس به لباس پر هیبت روحانیت نیست، اما امیدمان بر این است تا دموکرات تر باشد.

زمان می گذرد و بازهم با یک تخم مرغ شانسی دیگر مواجه می شویم که گرچه روزی در رکابِ جلادِ اعظم انقلاب خدمت می کرد، اما با پرچمی سبز رنگ امید رهایی و آزادی پیش رویمان گذاشت و ما همچنان امیدوارانه چون چمن سبز شدیم، هَرَس شدیم، خس و خاشاک شدیم و راهیِ وادی مُردگانِ هزاران ساله قبرستانهای سرزمینمان گشتیم… ولی بازهم امیدواریم.

و جالب اینجاست که هنوز زخم هایمان التیام نیافته، مجددا به صف شده و رنگی دیگر به خودمان می گیریم تا شاید این بار از تخم مرغ شانسی مان جایزه ای دربیاید و به بهشت موعودمان که سی و هشت سال است وعده اش را می دهند، هدایت شویم و گمان می کنیم که اگر سبزی چمن سرابی بود، بنفشیِ گُلِ زعفران اینک امیدی است برای لحظه ای خوشحالی مان و کلیدی که گشاینده درب های پر فتوح ترین کاخهای جهان است.

اما حتا لحظه ای فکر نمی کنیم تا به یاد آوریم زمانی را که با لبخندی فریبِ رسیدن به آزادی را خوردیم اما با دیواری آهنین روبرویمان مواجه شدیم، یا وقتی را که به سوی سبزی چمن که سرابی بود رفتیم اما قبرستانهایی را دیدیم که در همان چراگاه سبز برایمان تعبیه شد… و ما حتا به کلیدی که برای گشودن دروازه های بهشت نشانمان داده شد هم فکر نکردیم… که تنها کلیدی برای باز کردن درب های جهنم به رویمان بود و تمامی اینها را از یاد برده ایم و بازهم امیدواریم.

تمامی سرخوردگی ها و ناکامی هایمان را می بینیم اما بازهم در انتظار معجزه ایم و به صف می شویم برای دیدن رنگی که این بار باید به خود بگیریم… رنگی که مشخص نیست این مرتبه به کدام چاهمان می اندازد که حتا پیران ویسه نیز از یافتن راهی برای نجاتمان عاجز است و ما کماکان و مصرانه امید بر رنگی دیگر داریم تا کنتراست تابلوی نقاشی زندگیمان را که جز سیاهی رنگی بر آن نیست، حفظ کنیم و به رنگی دیگر که نمیدانم چیست… درآییم.

اما راستی را… آیا تا به حال اندیشیده اید که این بار چه رنگی خواهیم شد و چرا باید هر بار رنگی شویم…؟!