بارها شده جمعه شبها که همه خانواده برای شام شب شبات دور هم جمع می شویم بینابین صرف غذا، گفتگو، وضع هوا و غیره خواهرم و من تکه هایی از دایی جان ناپلئون در هوا پرانده ایم و همه هم از خنده روده بر شدیم و همیشه هم در همین بینابین ها خواهرزاده ام شیراز با فارسی سلیسش پرسیده چی شد؟ این چی بود؟ منظورتون چی بود؟

حق دارد. بعضی چیزها را باید در ایران بوده باشی تا بفهمی از کجا آمده!

برایش توضیح می دهیم ولی نه! همان نمی شود که هر کداممان با شنیدن «ناپلئون خر است» کلی از خنده ریسه می رویم …… همین الان هم که این سطور را می نویسم می خندم.

شیراز کوچولوی متولد اسرائیل ریزه کاری هایش را نخواهد فهمید. پشت سر این عبارت معروف «… خر است» کلی تاریخ داریم، فرهنگ و فولکلور. یادتان هست همان «… سه بعد از ظهر یک روز تابستان که دایی جان همه بچه ها را توی حیاط به صف کرد تا بفهمد کی روی دیوار نوشته «ناپلئون خر است»؟

وقتی دایی جان ناپلئون را بعد از سالها دوباره در کتابخانه دانشگاه حیفا دیدم بقیه لیست کتاب در دستم پاک فراموش شد. قاپیدمش و در راه برگشت توی قطار قاه قاه می خندیدم. باورم نمی شد هنوز هم اینطور من را بخنداند.

دائی جان ناپلئون و چند اثر دیگر ادبیات خانه اول ما فارسی زبانها راه خودش را به اینجا، خانه دوم باز کرده و دائی جان قهقهه هزاران اسرائیلی دیگر را هم بلند کرده و خیلی ها اینجا مومنتهای شازده اسدالله و یا شر و ورهای دایی جان و مش قاسم را خوب می شناسند. هزاران خواننده عبری زبان با دائی جان ناپلئون قهقهه زده اند و با کلنل محمود دولت آبادی زار.
یادم هست همان اوائل که ترجمه کلنل به کتابفروشی های اسرائیل آمد، کاربری از دانشگاه عبری در صفحه فیس بوک خود چنین نوشته بود «… دارم از غصه می میرم. چه رفته بر سر این ملت. جگرم تکه پاره شده. مجبورم بعد از هر چند جمله مکث کنم، کتاب را ببندم تا بلکه آرام بگیرم.»

اورلی نوی مترجم دایی جان ناپلئون، کلنل و دیگر آثار ادبیات ایران سالهاست که پلی شده از آنسو به اینسو. ترجمه کتابهایش همه شان پر سر و صدا بوده اند و چاپ چند باره داشته اند و در لیست پرفروش ترین کتابهای سال قرار گرفته اند.

نامش در اصل مژگان است و اینجا که آمد تبدیل شد به اورلی. در سالهای چهل زندگی پرسه می زند اما با دیدنش ده سال عقب تر تخمین می زنی. عطوفت و نوع دوستی اش به دیگری همه جا و در هر سندی از عکس و نوشته گرفته تا گفته ها و حتی نگاه و رفتارش همه گواه است.

اورلی نوی (عکس: شیلا موسایی)

اورلی نوی (عکس: شیلا موسایی)

در آلبوم عکسهایش که چرخ می زنی از سگهای بی خانمانی که مادرانه نوازش می کند تا پیشی های خانه اش و فرش و تابلوهای نستعلیق اشعار فارسی را که آویزان دیوارهای خانه اش در اورشلیم هستند به حساس بودنش و نگاه تیز اما پرمهرش به اطراف پی می بری. آنقدر شجاع است که راحت به سلمانی می رود و موهای کمند شبق سیاه تا کمرش را به دست آرایشگر می سپرد تا با قیچی آن را تا بیخ گوشش کوتاه کنند و او هم آن کمند را اهدا می کند تا بشود کلاه گیسی و امیدی برای بچه ای در راه معالجه سرطان.

افکار تند چپگرا رادیکال دارد و پیاپی در تظاهرات بر علیه دولت اسرائیل و سیاستهای راست گرایانه دولت شرکت می کند. هر چه که بر علیه و ضد باشد او هم آنجاست. حتی به روی پلیس اسرائیل می ایستد و با او درگیر می شود.

لبخند من. عکسهایش بر روی صفحه فیس بوکش خود گواه ند.

خیلی ها را عصبانی کرده و حتی درباره اش چند بار شنیدم که می گفتند او از آنهاست که در تظاهرات سنگ به سوی سربازان اسرائیلی پرتاب می کند.

از او در این باره هم خواهم پرسید.

در میزگردهای روشنفکرانه به عنوان چپگرای رادیکال حاضر می شود و با راستگراها در گیر می شود.

در رسانه ها از ایران می گوید و به تعریف اوضاع می پردازد – بعضی وقتها هم اشتباه لپی دارد.

زنی است با تمام زیبایی های یک زن شرقی. گندگون و با چشمانی سیاه. می ستایمش همیشه رژ قرمز پررنگی بر روی لبانش دارد. زن است به معنای کامل، دختری است جوان و پر شر و شور در دل و مادر در تمام لحظات زندگی. همه را در جا می بینی.

روشنفکر است و فعال اجتماعی سیاسی. در کنار آن چهره همیشه خندانش عصیانگری می بینی بدون سازش. صفحه های اجتماعی اش از فیس بوک تا بلوگ و روزنامه هایی که در آنها می نویسد جمعیت وسیعی را به دنبال خود می کشند. شمار شراکت نوشته هایش غبن انگیز هستند و حتی لامصب گفته هایش سر از وسط کلاسهایم در دانشگاه در می آورند. بی محابا و بی تعارف می تازد.

در عین حال همچنان معصوم است و نگاهش به هر چه که در ارتباط با ایران باشد نوستالژیک و توام با معصومیت کودکانه اند. گفتم رئوف است بی نهایت. خسرو گلسرخی را به عنوان شاعر مارکسیست و مبارزه گری برای آزادی به اسرائیلی ها معرفی می کند و برای آنها از آرمانهای گلسرخی می نویسد و سالگرد مرگش را یادآوری می کند و پاس می دارد ….. و در زیر لایه ها با «باتوم گلسرخی» مبارزه و عدم سازش را به سر اسرائیلی ها می کوبد!!
آرام!

نکته سنج است و نوشته هایش نیش دارند. مو از لای ماست وقایع و روزمره های اسرائیل بیرون می کشد و آنچه که از چشم رسانه های اسرائیل به دور افتاده و یا حالش را دیگر نداشته اند به آن بپردازند – که در اسرائیل باشی نفست از این همه وقایع و درگیری و خبر در بیست و چهار ساعت می برد – با حوصله و دانه دانه بیرون می کشد و بی محابا و بی تعارف می تازد .

لاینقطع از ایران و ایرانیان، فرهنگ ایران و صاحبان قلم ایران برای اسرائیلیها می نویسد و هر از چند گاهی هم تصویر نسخه کتابی از نویسنده ای ایرانی را که گمان می کند آن را بخواهد ترجمه کند را به رخ دیده گان دوستان فیس بوکش می کشد و که «صبر کنید این در راه است». عدس برای هفت سین به آب گذاشته – زود است ، بهش گفتم. اینجا هوا گرم است – و از نوروز در راه و هفت سین برای اسرائیلی ها می نویسد.

آخرین ترجمه کتابش «تهران خیابان انقلاب» به قلم امیر حسن چهل تن چند هفته پیش به کتابفروشی های اسرائیل آمد و مانند قبلی ها در صدر اول کتابهای پرفروش قرار گرفت. اورلی نوی را که به انگلیسی و یا به عبری در گوگل بزنی لینک پشت لینک است که ردیف می شوند از فعالیتهایش، نوشته هایش و طلبکاری هایش از دولت اسرائیل. اما جای بسی تاسف است که در این سر وصدای تمام نشدنی که پیرامون پیام فیلی شاعر ایرانی همجنسگرایی که به اسرائیل آمده و تقاضای پناهندگی نموده هیچ ذکر و کلامی از نام مترجم و معرف آثار پیام فیلی به عبری و اسرائیلی ها نیست. هیچ. در هر زبانی مختصر فقط به ترجمه شدن این کتاب به عبری اکتفا شده. فاعل این ترجمه بسی غایب است از اذهان.
قایمش کرده اند .

همیشه به دنبال عدالت است و اجرای عدالت. پس این نیز هم در موردش باید رعایت شود.
تصمیم گرفتم این را عوض کنم.

در تل آویو قرار گذاشتیم. روز گرم شرجی بود. تغییر دو فصل در راه است و این تغییر با بالا و پایین شدنهای درجه هوا و جگر در آوردن ملت هم همراه. داخل رستوران پر بود ناچار به بخش پیاده رو رستوران و به دور از کولر رضایت دادیم. فکر می کنم ده دقیقه ای به زمین و زمان و میز و صندلی و گارسون از هر جنس و قبیلی که بود غر زدم. از گرما.
شروع می کنم و حاضر است.

می پرسم «از دوران بچگی ات برام بگو. چه شد که اینجا اومدی؟ چند ساله بودی و بعد چه شد؟ مهاجرت چه تاثیری بر روی تو گذاشت؟»

می گوید: «9 ساله ام بود که انقلاب شروع شد. پدرم اون موقع مدیر بانک یکی از شعب بانک صادرات بود. یک شب که پدر و مادرم تصمیم گرفتند بیرون بریم و کمی هوا بخوریم و لبویی هم، توی خیابون شاهد حمله مردم به اون شعبه بانک پدرم بودیم. شاهد اینکه چطور یک دسته ریختند و شیشه ها رو شکستند و بانک رو غارت کردند. پدر و مادرم همونجا تصمیم گرفتند که ایران رو ترک کنند. سه هفته بعد اسرائیل بودیم. من و برادرم رو توی شبانه روزی ارتدوکسی در شهر مذهبی بنی براک گذاشتند و خودشون دوباره به ایران برگشتند تا اوضاع آخر مهاجرت رو سروسامان بدهند.»

تنها ماندن اورلی در شبانه روزی ناشناخته آن هم در کشوری غریب و فرهنگ و زبانی غریب تر باعث رقم خوردن سرنوشت اورلی می شود .

می گوید: «مهاجرت ناخواسته و ناگهانی در کودکی و سختگیری های شبانه روزی و همه اون دوران درس مهمی رو به من آموخت. یاد گرفتم در مورد اونچه که نارواست دهانم رو باز کنم و اعتراض کنم و اجازه ندم هیچکس به من توهین کنه و یا حقم رو زیر پا بگذاره.»

اورلی با درس خواندن و موفقیتش در تحصیل بلافاصله سرآمد مدرسه شد و بلافاصله دریافت که کد موفقیت در کجا پنهان است.

می گوید «یک سال بعد نماینده دانش آموزان اورشلیم بودم.»

می خندم و می گویم «پس با این حساب فعالیتهای سیاسی ات از همون ده سالگی شروع شده؟»

او هم می خندد و می گوید «احتمالا . کلاس ششم که بودم کلاس رو به اعتصاب واداشتم.»

اورلی اضافه می کند «من صد درصد ایرانی ام و صد درصد اسرائیلی. جایم آنقدر محکمه که حق خودم می دونم اونچه رو که ناعادلانه است جلوش بایستم.»

از دیدگاه و فعالیتهای سیاسی اش می پرسم و اینکه چه چیزی او را چنان فعال سیاسی کرده و فکر می کند چه چیزی باعث این همه عصیان و ناآرامی دائمی او شده .

می گوید «زندگی من در اسرائیل از اورشلیم شروع شد و همچنان هم توی همین شهر ادامه داره . توی اورشلیم بزرگ شدم، درس خوندم و توی همین شهر هم خانواده تشکیل دادم و بچه هام رو بزرگ می کنم. توی شهری زندگی می کنم که گروه های مذهبی نژادی دیگری هم هستند. زمانیکه از مدرسه که محیطی صد درصد با کادر و دانش آموز یهودی بود به دانشگاه رفتم که از همه جور گروه و مذهب در اونجا بودند، اونجا دیدم در کنار دانشگاهم (دانشگاه عبری اورشلیم) که در نزدیکی منطقه ای عرب نشین ه چطور جماعتی نادیده گرفته می شند به طوریکه انگار اصلا وجود ندارند. از اونجا فعالیت سیاسی من شروع شد. مهاجرت من رو بسیار حساس کرده مخصوصا به مسائل مربوط به حقوق بشر.

از روی تجربه دیدم چطور در یک آن می تونی به یک اقلیت ناتوان تبدیل بشی و حقوقت رو از دست بدی و تبدیل بشی به زیر دست و شکننده. هیچ شکی ندارم که مهاجر بودنم و تجربه مهاجرت من رو چنین عاصی و سیاسی کرده . مجبورم کرده تا از بیرون به اجتماع نگاه کنم.»

می گویم «احتمال داره چون امثال ما که در جامعه مسلمان بزرگ شدیم و تجربه همزیستی مشترک رو داریم پس به همین خاطر هم نگاه خشمگین و پرظنی نداریم یا حتی کمتر.»

تصدیق می کند و در مورد وضع کنونی چنین می گوید «در مرحله ای قرار گرفتیم که ممکن نیست به این وضع بتونیم ادامه بدیم. مردم قدرت تخیل و تفکر رو از دست داده اند. باید بتونند در ذهن سیستم دیگری رو که نه الزاما صیونیست باشه رو تجسم کنند. من این حرف رو به عنوان یک میهن پرست و عاشق اسرائیل می گم که باید قرارداد دیگه ای بنویسیم که الزاما برپایه صیونیسم نباشه و نگاه از بالا و به دیگر گروه ها نباشه و همه شامل اون قانون قرار بگیرند و نه اونطور که حکومت اسرائیل می خواد. باید سیستمی بسازیم که بتونه تساوی کامل برای همه برقرار بکنه . باید از جایی شروع کرد.»

روی صندلی جابه جا می شوم . خیلی راحت نیستم .

شاید به خاطر صندلی است .

می پرسم «توجه کردی که تمام ما مردمی که در این کشور زندگی می کنیم همه ما کوله بار تراژدی و شوک ریشه کن شدن و فرار از مملکتی رو داشتیم؟ همه ما و نه فقط اروپایی ها! توجه کردی که همه حتی خود تو، من و حتی اون مفسر فارسی زبان اسرائیلی که در رسانه های فارسی ظاهر می شه و به اشتباه تراژدی رو شامل حال فقط هولوکاست می دونه همه ما از هر نسل از جایی فرار کردیم و همه خونه و وطنمون رو از دست دادیم، اون هم به خاطر هویتمون؟ حتی من و تویی که در جامعه مسلمان بزرگ شدیم و عادت به فرهنگ دیگری داریم ولی هر کدوم ما کوله بار ترس و وحشت گذشته رو با خودمون می کشیم و در پس زمینه ذهن هر کدام ما never again بیست و چهارساعته پتک می زنه، فکر کردی با اون گذشته هایی که هر کدوم داریم و الان هم انفجارهایی که در شهر و اتوبوس و رستوران و دیگه بگو کجا تحمل می کنیم، جنگ رو هر دو سال یک بار تحمل می کنیم، دشنه و سر بریدن هر روزه شهروندها رو هم داریم تحمل می کنیم، فکر می کنی با این همه ترس و تردید ظن و شکی که در دل همه ما حتی ما هایی که خواهان همزیستی و صلح هستیم و حتی برایش داریم فعالیت می کنیم، فکر می کنی با این همه شک و تردید که دوباره از پشت به ما خنجر نزنند این دوباره نویسی قابل اجراست؟ آیا طرف مقابل هم دارا و توانایی چنین ادبیات عادلانه و پلورالیستی که تو به اون اعتقاد داری خواهد بود؟»

همه را با صبرمی شنود و سر را به حالت تایید تکان می دهد و می گوید «مسائل امنیتی رو مهم می دونم. ارتش رو هم مهم می دونم و حتی لازم. خودت خوب می دونی که زندگی کردن در اورشلیم یعنی چی؟ اتوبوس دائم دم منزل من منفجر می شد. اما با این حال باید از جایی شروع کرد. این تفکر قربانی بودن همه چیز رو مشکل و فاجعه انگیز کرده. تراژدی و تفکر ” never again” رو باید تبدیل کرد اگر نگاه رو عوض نکنیم بر اونچه که بر ما گذشته پس دیگه هیچ چیز هم ارزش نخواهد داشت. من این تراژدی رو دیدم و دیدم چه به سر ما آورد ولی اگر نگاه رو عوض نکنیم و با این وحشت زندگی بکنیم پس بودن دیگه چه جور ارزشی می خواد داشته باشه.

بچه های من به مدرسه دوزبانه، دو هویته عبری عربی می روند و بهترین دوستانشون عرب هستند و این بچه ها راحت به منزل همدیگه رفت و آمد می کنند و شبها منزل همدیگه می خوابند و هیچ ترسی از زندگی مشترک و باهم ندارند .»

از او راجع به راستگراها می پرسم و می گویم غیر از اینها خیلی های دیگر را عصبانی کردی.
می خندد و بعد خیلی جدی می گوید «من هم زن هستم، هم ایرانی و هم چپ گرا!»

می گویم «نه!! من چپ گرا هستم، توی چپ گرای رادیکالی!!!»

باز می خندد و می گوید «در موقعیت بسیار سختی هستم. در نوعیnever land هستم. همزمان توی چند زمین سیاسی دارم بازی می کنم. وقتی در مورد فرهنگ و ادبیات شرقی ها می نویسم و معرفی می کنم، چنان خوشحال می شوند و تشویق می کنند. بارک الا و تحسین می فرستند. براشان مهمه. چون خیلی از این راستگرا ها شرق تبارند. ولی به محض اینکه مطلبی سیاسی و چپ و در حمایت از اعراب می نویسم همینها می خواهند خرخره من رو بجوند!»

می پرسم یهودیان ایرانی تبار چطور؟

می گوید «دو دسته هستند و خیلی پیچیده است. زمانی هست که به من افتخار می کنند و زمانی هم هست که به خاطر مطالب سیاسی ام من رو متهم می کنند و باعث شرمساری جامعه می بینند. اما بودند و هستند بسیار کسانیکه که کتابهاشون رو برام فرستاده اند و شوق و ذوق داشتند تا من کتاب، اشعار و یا خاطراتشون رو به عبری ترجمه کنم. فراوان بودند کسانی که تشویق می کردند و همدردی و حتی تماس می گرفتند تا احساسات درونی شون رو بیرون بریزند . در چنین مواقعی دلم از چنین برخوردهایی بشدت گرم می شه.»

از او راجع به تظاهرات و سنگ پرانی ها می پرسم. گفتم خیلی ها در این مورد عصبانی هستند.

می گوید «هرگز هرگز در عمرم به کسی سنگ پرت نکردم. در مرامم نیست چه برسه به سرباز. من مخالف هر گونه مبارزه خشن و خشونت بار هستم. تا دلت بخواد گاز اشک آور بلعیدم حتی به سرحد بیهوشی هم رسیدم، تا دلت بخواد توی تظاهرات کتک خوردم. جمعه ها که مردم توی خونه هاشون در حال استراحت هستند من توی خیابونها دارم داد می کشم، تظاهرات می کنم و احیانا هم کتک می خورم.»

از پدر و مادرش می پرسم . «اونها چطور با نگاه سیاسی تو برخورد می کنند؟»

می گوید «براشون خیلی سخته. دیدگاه سیاسی اونها با من 180 درجه فرق داره. هر وقت مقاله ای رادیکال می نویسم دیگران با پدر و مادرم تماس می گیرند و اعتراض می کنند. کنار اومدن با افکار سیاسی من برای اونها راحت نیست ولی چیزی نمی گند. دو سال پیش موقع جنگ که مثل هر جمعه شب در منزل پدر و مادرم جمع شدیم فضا انقدر خصمانه و آشفته شده بود که تصمیم گرفتیم برای انسجام خانواده از هر بحث سیاسی پرهیز کنیم . تصمیم گرفتیم فقط از وضع هوا حرف بزنیم و بس! پدر و مادرم معتقدند که من هنوز در عالم عصیان نوجوانی گیر کردم.»

هر دو می خندیم!

از فارسی اش می پرسم . 9 ساله بود که اینجا آمده و کنده شد از مدارس و یادگیری تدریجی زبان و ادبیات فارسی. کجا این را ادامه داد و حفظ کرد؟

می گوید «آمدم اینجا سریع عبری یاد گرفتم و پافشاری می کردم که فقط و فقط به عبری حرف بزنم. فارسی رو کاملا از دست داده بودم. به جایی رسیده بودم که خوندن به فارسی سخت شده بود و نوشتن که محال. جایی رسید که فهمیدم اگر کاری در این مورد نکنم فارسی رو برای همیشه از دست می دم. این بود که برگشتم به مطالعه به زبان فارسی. منزل پدر و مادرم هم پر بود از کتاب به این زبان. از مطالعه به فارسی بسیار لذت می برم حتی بیشتر از عبری. با اینکه عبری من بسیار بهتره اما با این حال مطالعه داستان به فارسی برام بسیار لذت بخش تره.»

می پرسم ترجمه دو کتاب اولش دائی جان ناپلئون و کلنل از کجا آمد و چه تاثیری بر او داشت؟

می گوید «فضای خونه پدر و مادرم بعد ازمهاجرت در صبحهای شنبه موقع صبحونه همیشه پر بود از صدای ویدئوی سریال دائی جان ناپلئون. با این بزرگ شدم و وقتی سالها بعد به پدر و مادرم گفتم که می خوام این کتاب رو ترجمه کنم . شوکه شدند . گفتند دیوونه شدی؟ چطور می خوای طنز به این سنگینی رو به عبری ترجمه کنی؟ ترجمه کتاب برای من لذت فراوانی رو به همراه داشت. جمله به جمله ترجمه قاه قاه می خندیدم. این طنز غنی که در بین ایرانیهاست این پیچیده بودن و چند لایه بودن حاکی از جوهر غنی این مردمه. این کتاب از حمایت سازمان ترجمه شاهکارهای ادبی جهان برخوردار شد و این امر مهمی بود که چنین سازمانی چنین اعتبار و رسمیتی در حمایت از کتاب نشون بده.»

در مورد کتاب کلنل محمود دولت آبادی می گوید «کلنل از زندگی من می گفت . از جایی و زمانی می گفت که زندگی من رو زیر و رو کرده بود. قرائت و بعد ترجمه کتاب برای من شستشوی روانی و طوفان روحی و تلاطم به همراه داشت. سئوالاتی که هیچ وقت از خودم نپرسیده بودم و دفن کرده بودم و کتاب همه را یکجا بیرون ریخته بود، یک باره و یک جا باهم. کتاب پوست نداره و مستقیم به زخم می رسه و شرحه شرحه می کنه. برای ترجمه کتاب هر روز به کتابخونه ملی می رفتم و هر ساعت مجبور می شدم بلند شوم به دستشویی برم تا صورت پر از اشک رو بشویم و بعد بروم بیرون سیگاری بکشم تا کمی آروم بگیرم و بعد برگردم به ترجمه تا ساعت بعد و دوباره تکرار همون صحنه.»

نظرش را در مورد جریان پیام فیلی و تبلیغات پر سر و صدایی که پیرامون آن به راه افتاده می پرسم و اینکه چرا هیچ ذکری از نام او به عنوان مترجم کارهای فیلی در میان نیست.

می گوید «خودم خواستم از این همه جار و جنجال مطبوعاتی و بهره گیری های سیاسی که اسرائیل از این مسئله می کنه فاصله بگیرم. دو کتاب پیام رو ترجمه کردم و در ترجمه کتاب یک شکل (واحد پول اسرائیل) هم نگرفتم و از همه گذشتم تا سود فروش کتاب بین ناشر و پیام تقسیم بشه و در اصل کمک به پیام بشه. خواستم کتاب ترجمه بشه، معروف و مطرح بشه که هم کمکی برای پیشبرد فعالیت هنری پیام باشه و هم پروژه فرهنگی که من در حال پیش بردنش هستم گردش خودش رو داشته باشه.»

پاتک آخر را می زنم «اگر ایران می موندی فکر می کنی چی می شدی؟»

جا می خورد. عقب می رود و به صندلی تکیه می کند و نگاهش دوردست می شود . فکرش را نکرده بود.

«نمی دونم … بعد از چند لحظه محکم جواب داد «وکیل می شدم. حتما وکیل می شدم. می رفتم حقوق می خوندم . خودت می دونی توی خونواده یهودی ایرونی باید رشته مهم و معتبر و محترم در جامعه بخونی – هر دو می خندیم – خب رشته مهم من هم حقوق می شد و گرفتن حق و عدالت.»

از حافظه گوشی همراهش شعری را می گردد و پیدا می کند:
«ببین از تمام اشعاری که ترجمه کردم این برام از همه عزیزتره . و برایم می خواند

به هر جا ناتوان دیدی توان باش
به سود مردم خاموش زبان باش
به زیر پای بی دستان زمین شو
به چشم زورمندان آسمان باش

چهره رنگارنگ دیگر یهودی اسرائیلی و ایرانی با جلوه ها و هویتهای چند لایه و گسیل شده، نه در حاشیه بلکه در بطن جامعه در حال تپیدن است و تاثیر گذار. یکی از آن پیش کسوتان نسل جوانی است که فرهنگ خانه اول را به اینجا معرفی کرده و همچنان نیز دیالوگ دیگری را در بطن اجتماع باز نموده و ادبیات «دشمن» را به ادبیات معشوق دور نادیده تبدیل ساخته. تا حدیکه وسط درس یکی از دانشجویانم می خواهد «خواهش کمی از مش قاسم خانه تان بگو» بلافاصله روی پاشنه می چرخم در حالیکه چشمها برق برق می زنند روی تخته می نویسم «مش ممد».