دو جمعه قبل، همچنان که از خواب بیدار می شدم، خبر «بریکزیت»، رأی مردم بریتانیا به خروج این کشور از اتحادیه اروپا و مرثیه-سرایی درباره عوامگرایی و بیگانه-هراسی که ظاهرا در زادگاه من موج می زند، را شنیدم. احساس کردم چیز مهمی در روایت این داستان از قلم افتاده است. داشتم سعی می کردم که بفهمم چه چیزی از قلم افتاده، که یاد یک شب سرد و تحقیرآمیز نوامبر در ۳۰ سال گذشته افتادم.

این اتفاق در اتحادیه آکسفورد، انجمن مباحثات معروف این دانشگاه، زمین بازی سیاستمداران بلندپرواز بریتانیا روی داد. اتاق گلدستون، تقلیدی از اتاق پذیرایی کلوب آقایان با دیوارهایی از چوب بلوط، با نشان های کالج محوشده روی سقف، و ردیف نیمه-دایره و متحدالمرکز صندلی های چرمی قرمز بزرگ.

من و شریکم به نیمه-نهایی رقابت مباحثه تازه-واردین این اتحادیه رسیده بودیم. ما به عنوان سوسیال دمکرات، فضای حق-به-جانب اتحادیه را ستمگرانه و سخنران ها را احمق های از-خود-راضی یافتیم.
به رقبای نیمه-نهایی که روبروی ما نشسته بودند نگاه می کردم و درباره فرصت های خودمان فکر و خیال می کردم. یک جفت جوان، مثل قدیمی ها لباس پوشیده بودند. هر دو کت و شلوار راه-راه و پوتین و جلیقه حنایی به تن داشتند. یکی از آنها، که گونه صاف و پسرانه ای داشت، و عینک گرد به چشم زده بود و موهای اش را با دقت از وسط، فرق باز کرده بود، گهگاه با دقتی بسیار به ساعت اش نگاه می کرد.
کتابدار اتحادیه، که او نیز کت راه-راه پوشیده و موهای طلایی ژولیده داشت، بلند شد و اعلام کرد که سالن سکوت کند. بوریس جانسن آن موقع چهره مشهوری در پردیس بود. گفته می شد که پشت ظاهر دلقک-مأبانه و غیرعادی اش یک ذهن تیزهوش خوابیده، یک جاه-طلب حسابگر و مخزن آموزه های کلاسیک که به وی امکان می داد تا در مهمانی ها بندهایی از نثر لاتین و یونانی را از بر بخواند.

جانسن شروع جلسه را اعلام کرد و از آن جوانی که گونه صاف و پسرانه ای داشت و اسم اش مایکل گائو بود، خواست تا به عنوان سخنران اول حرف بزند.

یادم نیست جانسن دقیقا چه طور اعلام جلسه کرد، اما فکر می کنم به امپراتوری بریتانیا ربط داشت. نگاه ها به امپراتوری بریتانیا که در طول دهه ها باعث شرم و تمسخر خود شده بود، داشت تغییر می کرد. صحبت از اوج دوران «تاچریسم» است. مگی [مارگارت تاچر] معدنکارهای اعتصابی را در هم کوبیده بود، جزایر فالکلند را دوباره تسخیر کرده و حزب کارگر را منهدم ساخته بود. اکثر دانشجوها به وی ناسزا می گفتند، اما اقلیت محافظه-کار که دوباره خیز گرفته بود، وی را نماد عزت بازیافته ملی می دید که بر خلاف همه انتظارها ۳۰ سال افول بی-امان را وارونه کرد و یک بار دیگر غرور را در بریتانیا – که حتی در قلمرو امپراتوری از میان رفته بود –ممکن ساخت.

گائو بلند شد و یک مانیفست کوبنده نولیبرال در دفاع از تاثیرات مفید دمکراسی بریتانیا بر جهان قرائت کرد. وی که با لحن ملیح ادینبورگ مورنینگساید حرف می زد، و جمله های فاخر انگلیسی به کار می برد، از روی حافظه از «آدام اسمیت» نقل کرد و از «بروک» درباره سنت نقل-قول آورد، از عقل سلیم و ریشه-دار حقوق عرفی انگلیسی و غنای بی-حساب زبان انگلیسی حرف زد و نطق خود را چنین جمع-بندی کرد: آرمان های بریتانیایی آزادی سیاسی آنقدر متقاعدکننده اند که می توانند، بی که گلوله ای شلیک شود، همه جهان را تسخیر کنند. گائو ثابت کرد حتی در آن لباس های مدل قدیمی، آدم لایقی است.
نوبت من که رسید، جوک مسخره ای درباره فوتبال گفتم و درباره موضوعی حرف زدم که اطلاع خیلی کمی از آن داشتم و زیاد هم برای ام مهم نبود. گائو که مثل فنر نشسته بود و توی دفترچه کوچک جلد چرمی، یادداشت هایی می نوشت، از جا پرید و انگشت اشاره اش را به حالت اتهام به سمت من گرفت و کار من را تمام کرد. سر و صدای حضار بلند شد؛ بوی گوشت تازه به مشام شان خورده بود. هر طوری که بود ادامه دادیم، اما بوریس قبل از اعلام پیروزی گائو و شریک اش، مجبور شد تا برای لحظات کوتاهی با قضات مشورت کند.

جانسن و گائو در آن شامگاه لطفی در حق من ادا کردند. آنها مرا متقاعد کردند که اتحادیه آکسفورد جای من نیست. در سه سال بعدی تحصیل ام در این دانشگاه، به ندرت پای ام را توی آن اتحادیه گذاشتم. نه تنها چون حرفی برای گفتن نداشتم؛ بل حس می کردم از فرهنگ آن مکان دور هستم. از ادموند بروک و آدام اسمیت خیلی کم خوانده بودم و آنقدری شعر لاتین می دانستم که در امتحانات قبول شوم. گائو و جانسن خود را کاملا در این حال و فضا جذب کرده اند و گویی برای کیستی آنها و برای زندگی کشوری که ظاهرا مشتاق رهبری اش هستند ضروری است. چنین درکی نهایتا مرا واداشت تا دنبال فرهنگ خودم، یهودیت، بروم و به اسرائیل مهاجرت کنم و سهمی (هر چند اندک) در احیای ملی مردم خودم داشته باشم.

در پی نقش بسیار عظیم و باسابقه جانسن و گائو در عرصه عمومی بریتانیا، حرفه آنها گویا با ماهیت پیشرسی ادامه یافته که من اطلاع کمی از آن داشتم. جانسن شهردار موفق لندن شد، شهردار یکی از شهرهای جهان که بالاترین تنوع قومی را دارد. وی هرگز نقاب آقامنشی ناسازشگر بریتانیایی خود را برنداشت، بل آن را گسترش داد و رگه تسامح گرایی و رواداری نسبت به غریبه ها را به آن افزود. وی یکی از اجداد ترکی اش را از نو کشف کرده و مدعی شده که وی نیز مهاجر است.

گائو نیز وزیر اصلاح-طلب و بحث-برانگیز آموزش و پرورش شده و با ساده-سازی برنامه های درسی مخالفت می کند و از همه کودکان می خواهد که در زمینه تاریخ بریتانیا و ادبیات انگلیسی دانش بیشتری کسب کنند، و تأکید می کند که همه می توانند از تحصیلات خوبی که وی در گذشته بهره-مند شده، برخوردار شوند.

این دو بودند که بریتانیا را به خروج کشور از اتحادیه اروپا رهنمون شدند و نه نایجل فراژ بیگانه-هراس. آنها از همان دوران نوجوانی، سنت لیبرالیسم و دمکراسی بریتانیایی را جذب کرده اند. آنها در دورانی به بلوغ رسیدند که به نظر می رسید دهه ها افول ظالمانه ملی واژگون شده، در دهه ای که می شد با لحن چرچیلی بحث کرد، که می شد ادعا کرد بریتانیا جهان را نجات داده و درباره این رویاپردازی کرد که چه طور می تواند بار دیگر این کار را بکند.

اما خروج انگلستان از اتحادیه اروپا می توانست عواقب وحشتناکی داشته باشد. که البته به عواملی ورای کنترل فردی بستگی دارد: روحیه حیوانی سرمایه-گذاران، خواه اتحادیه اروپا با قصد عمل-گرایی واکنش نشان دهد یا به قصد مجازات [انگلستان]، و ریزش نامنتظره دومینوهایی که ممکن است در اثر همه-پرسی فرو ریزد. جانسن و گائو امیدوار بودند پس از دهه ها باخت قدرت به بروکسل، در تاریخ به عنوان احیاگران دمکراسی بریتانیا و حاکمیت مجلس شناخته شوند. آنها همچنین ممکن است به عنوان مردانی یاد شوند که کشور را به فاجعه کشانده و آشوبی در جهان به راه انداخته اند.

اما اشتباه فاحش است اگر نتیجه همه-پرسی را تنها پیروزی نژادپرستی یا حماقت ارزیابی کنیم، گرچه شکی نیست که این دو عامل موجب شد بسیاری از رأی-دهندگان به پای صندوق ها بیایند. رفتار ناخوشایند جانسن و گائو پس از همه-پرسی (جانسن از زمین پیروزی فرار می کند و گائو به دوست قدیمی اش پشت کرده و با رهبری توری [حزب محافظه-کار] ائتلاف کرده است) البته، کارزار آنها را کاملا تباه کرده است. یاد یک حس قدیمی افتادم؛ این که خوش-پوشی و خودنمایی آنها در اتحادیه آکسفورد، بیش از هر چیز، ‌برگ انجیری بود که برهنگی بلندپروازی آنها را بپوشاند. وقتی یاد صدافت عمیق خودم در طول آن مباحثه می افتم، دلم می خواهد تصور کنم که این دو آدم های واقعی بودند. عطش جانسن و گائو به ارزش های دمکراتیک بریتانیا حقیقتا، تاریخچه و شور آنها را بازتاب داد و حرف دل میلیون ها هموطن آنها را بیان کرد.