در این روزهای زیبا و معتدل پاییزی در عالم خیال و رویا، در خیابان دراز و طولانی ولیعصر تهران (خیابان پهلوی) که یکی از زیباترین خیابانهای تهران است گاهی پیاده و گاهی با اتومبیل سیر میکنم.

گفته میشود: این خیابان 18 کیلومتر طول دارد و طولانی ترین خیابان در خاورمیانه است. این خیابان در دو سال اول بعد از وقوع انقلاب به نام مصدق خوانده شد و بعدأ نام آن تبدیل به خیابان ولیعصر شد، خیابانی که در زمان رضا شاه ساخته شده و در سالهای قبل از انقلاب 68 هزار درخت چنار داشته و اکنون شمار آنها بمراتب کمتر از قبل است.

دو پارک معروف و وسیع ملت (شاهنشاهی) و ساعی در این خیابان قرار دارند و در سالهایی که بهمراه همسرم و دختر کوچک و زیبایم در تهران زندگی میکردیم در هفته چند بار ساعات زیبای عصر را در آنها می‌گذراندیم. پارک ملت در شنبه شب ها محل دیدار و ملاقات یهودیان اکثر تهران بود. در ورودی پارک بساط فروش فال گردو، بلال آتشی و بادکنک های رنگارنگ برای کودکان براه بود.

این خیابان در هر فصلی زیبایی مخصوص بخود را داشت، در روزهای داغ و سوزان تابستانی کمی از اشعه آفتاب می کاست و در ایام روزهای بارانی آخر پاییز، و ایام برف شدید زمستانی… درخت‌های بسیار بلند سر به فلک کشیده چنار، در دو طرف جوی‌های خیابان، همه چیز را شاهد و ناظر بودند. راز های بسیاری را نگه میداشتند، در گوش هم زمزمه ها میکردند، در تابستان شدت اشعه آفتاب را متعادل و در زمستان برف ها از روی شاخه های لخت و عریان درخت‌ها بطرف پایین غلط می‌خوردند… بر سقف اتومبیلها فرود می آمدند یا روی زمین انباشته میشدند.

پاییز… فصلی که برای بعضی دل انگیز و برای عده کمی غم انگیز، برخی به این فصل تهمت ناروایی خزان زده اند ولی بنظر من فصل پاییز فصل زیبایی است که زیبایی منحصر به خود را دارد. پاییز خود گیر و مغرور نیست، وعده عیدی دادن نمی‌دهد و مثل تابستان هم سیاست ندارد و وعده استخر و دریا رفتن را نمیدهد، سرد و بی رحم هم نیست، کم کم آدمها را برای زمستان آماده میکند. بنظر من پاییز عاشق است، رو راست است… بوی خوش نم خاک، نم نم باران و برگهای خشک و خش خش زیبای آنها.

در خیابان ولیعصر در ماههای پاییزی، پیاده روهای پوشیده از برگهایی که یکایک بدست هنرمندانه طبیعت نقاش، رنگ آمیزی شده بودند و بعضی روشن و دیگری تیره تر بودند، هرکدام زیبایی مخصوص بخود را داشتند، کمتر دو برگی را می‌توانستیم پیدا کنیم که دقیقأ شبیه هم باشند. طبیعت هنرمند با صبر و حوصله آنها را با فرچه ظریف خود رنگ کرده بود، با دیدن اینهمه زیبایی بیننده انگشت بدهان و حیرت زده میشد، به وجود خداوند و قدرت ابتکار او بیشتر و بیشتر معتقد میشد.

یادش بخیر… آن روزها… دوران کودکی و نوجوانی در گلپایگان و خاطرات فراموش نشدنی از آن دوران، بوی مخصوص روپوش تازه دوخته شده برای سال تحصیلی جدید، بوی دفتر و کتاب نو، کفشی که مخصوصأ برای اول سال دانش آموزی خریداری شده بود و تا چند ماه هم هنوز جا باز نکرده بود و نو بود، از مدرسه که بر می گشتیم روپوش و کفش را در می‌آوردیم و مرتب در جای خود می گذاشتیم برای فردا.

آفتاب خوش ظهر پاییزی و صرف ناهار روی فرش در ایوان خانه و دراز کشیدن در ایوان و شاهد کوچ پرستوها و سایر پرندگان آسمانی به مناطق گرمسیر بودن و ساعات نظاره کردن به ابرها و اشکال مختلف آنها.

روز مخصوص پاییزی که هنوز خیلی سرد نشده بود پدرم باغبانی به خانه میآورد، به گلدان‌ها و درختهای داخل حیاط خانه رسیدگی میکرد، شاخه های وسیع درخت‌های کاج را می بست. تنه آنها را با گونی یا لحافهای کهنه بخوبی می پوشاند تا در مقابل بادهای سرد آخر پاییز دوام بیاورند و از سرمای خشک و برفهای سنگین زمستانی جان سالم بدر ببرند. باغبان گلدان‌های گل شمعدانی که در فصل تابستان زینت بخش دو طرف پله ها و لب ایوان بودند و درختهای زینتی داخل گلدان‌های مخصوص و زیبا که در محوطه خانه پخش بودند را یکایک به گرمخانه منتقل میکرد، آنها را مرتب کنار هم می گذاشت تا از سرما و گزندی در امان بمانند.

در این روزها هر روز مادرم برگهای ریخته شده روی زمین را جارو میکرد، چند ساعت بعد دوباره سطح حیاط از برگهای خشک و زیبای پاییزی پر میشد، برگهای ریخته شده از درخت بلند و تنومند توت سفید که در طرف چپ حوض داخل حیاط بود، برگهای خشک و زرد، نارنجی و ارغوانی بر زمین ریخته، درخت گلابی، درخت بادام، درخت انگور و برگهای زرد درخت سیب، آلبالو و هلو که در مسیر عبور بطرف دالان و دروازه منزل زیر پا شنیدن سمفونی خش خش آنها بسیار لذت داشت هنوز در گوشم است.

میوه های پاییزی، انار و نارنگی که آنموقع عطر و بوی دیگری داشتند.

شب‌های پاییزی بلند و بلندتر میشدند، بخاری دیواری ارج در اناقها بکار می افتادند، کتری آب روی چراغ نفتی علاالدین وسط اتاق همه را بدور خود جمع میکرد و هر کسی سعی میکرد بیشتر نزدیک آن بنشیند، سنجد تازه به بازار آمده، نخودچی تازه بو با کشمش و خوردن انار سرخ با نمک لذت خاصی داشت، کم کم شر شر باران هم شروع میشد، آب باران از ناودان، داخل حیاط یا بطرف کوچه سرازیر میشد.

مادر با دلرحمی فراوان دلواپس دو سه مرغ و خروسی بود که در زیر ایوان اتاق پنج دری در سمت دیگر حیاط لانه ای برایشان درست کرده بود.

پدرم ترتیب انبار کردن پیاز و سیب زمینی بهمراه چغندر و هویج را برای ایام زمستان داده بود، چقدر خوش آیند بود بوی خوش لبو که در دیگ مسی و روی چراغ سه فتیله پخته میشد.

باز بر میگردم به تهران، از پشت پنجره ماشینها را در حرکت می بینم، مرد لبو فروش با گاری کوچک عبور میکند، بخار بلندی از سینی لبوی سرخ او بلند میشود. از خانه خارج میشوم برای قدم زدن در هوای تمیز بعد از شب بارانی، پشت پنجره خانه ها شیشه های حاوی رب گوجه خانگی، انواع شیشه های ترشی خوشمزه و پستچی که نامه ها را پخش می‌کند، او نامه را در صندوق پستی نمی‌گذارد بلکه برای انعام گرفتن شخصأ نامه را به دست گیرنده میدهد.

به امید روزی که بتوانم دوباره در خیابانهای تهران و کوچه پس کوچه های گلپایگان قدم بزنم. اگر انتخاب با من باشد قطعأ فصل پاییز را انتخاب خواهم کرد!

بی صبرانه منتظرم!!!