یکی از دوگانه های مبتذلی که در فضای سیاسی ایران سال هاست که رواج دارد، دوگانه پادشاهی/جمهوری ست. هواداران ایده پادشاهی برای مشروع جلوه دادن ایده پادشاهی و کارآمدی آن در ایران، از تجربه رضاشاه مثال می زنند. اما آنان از یاد می برند، که رضاشاه اساسا خود دنبال پادشاهی نبود و به نوعی پادشاهی بر او تحمیل شد. او برآن بود مملکت را از شرّ قاجاریه، سلسله ای نالایق خلاص کند. از این رو ایده جمهوری را مطرح کرد. او که تبار برجسته و اشرافی نداشت و مردی برخاسته از جنگل و کوهستان بود، خوب می دانست که در سیستم به شدت درهم تنیده و متصلب اشرافی، جایگاهی برای او در مقام پادشاهی متصور نیست، از این رو ایده جمهوری را مطرح کرد. اما روحانیت شیعه که تجربه فروپاشی خلافت عثمانی و برپایی جمهوری سکولار ترکیه را در مقابل چشمان خود داشت، با فریاد «ما دین نبی خواهیم، جمهوری نمی خواهیم»، سعی بر جمع کردن بساط جمهوری کرد و البته موفق شد. اما سردارسپه با اشاره همان روحانیت، عزم پادشاهی کرد و بنا به روندی که در تاریخ آمده است، پادشاه ایران شد.

در بحث پیرامون گذار از قاجار به پهلوی، نکته فرعی اما عبرت آموز آن است که، از چهار فرد برجسته ای که در مجلس شورا با تغییر نظام قاجاریه مخالفت کردند، هیچ کدام از قاجارها دفاع نکردند. حتی دکتر محمد مصدق، به انتساب خود به قاجارها اشاره کرد و با این حال صراحتا گفت، آن ها با بی کفایتی مفرطی که از خود نشان دادند، جای دفاع از خود باقی نگذاشته اند. مصدق دروغ نمی گفت. هر اصلاحگر وطن دوستی در میان قاجارها برمی خاست، پادشاه بی کفایت عیّاشِ وقت سرش را زیر آب می کرد. از عباس میرزا و امیرکبیر گرفته تا میرزاعلی خان امین الدوله و میرزاحسین خان سپهسالار. تلاش های مجدّانه میرزاحسین خان سپهسالار برای پیشرفت مملکت و ناکامی او و تبعیدش به خراسان و مرگ مشکوک او، از روایت های سینه سوز تاریخ محزون ایرانیان است. از این رو به نظر می رسد سردارسپه در کنارزدن پادشاهی قاجارها صاحب حق بود. او نیاز به بسط ید برای تحقق اراده خود داشت و حضور یک پادشاه و ولیعهد مزاحم اجازه چنین کاری را نمی داد. در همان ایّام، ولیعهد احمدشاه، محمدحسن میرزا، با شیخ خزعل در تماس های پنهانی بود. شیخ خزعل برآن بود تا جنوب ایران را از ایران جدا کند. حتما ولیعهد ایران نیز بر آن بود، پادشاه آن نقطه از کشور شود! با توجه به این واقعیت هاست که به نظر می رسد، سردارسپه در این پندار خود محق بود که نمی تواند با این پادشاه و ولیعهد ایده های خود برای پیشرفت ایران را محقق کند.

به هر ترتیب و جدای از غرض اینکه برجای دوگانه جمهوری/پادشاهی و صرف وقت برای آن، باید ایده هایی که رضاشاه مجری آن بود، تقویت شوند. ایده هایی که خوشبختانه با اراده رضاشاه ممزوج شد، و در یک فرصت تاریخی – به تعبیر سیروس غنی – ما را به قرن بیستم پرتاب کرد. نقش اراده در سیاست ورزی را به هیچ عنوان نباید دست کم گرفت. رضاشاهی که خواندن و نوشتن را خود آموخته بود، جز چندکلمه روسی و کمی ترکی، زبانی غیر از فارسی نمی دانست، با نبوغ ذاتی خود آموزش عالی را در ایران پایه گذاری کرد و به آرزوی دیرین ایرانیان برای داشتن دانشگاهی مدرن جامه عمل پوشاند. آن اراده باید تقویت شود. اراده ای که از هیچ، ایرانی ساخت که حتی دشمنان او در قالب جمهوری اسلامی، منکر آن نیستند، که بماند، ریزه خوار آن هستند. سلوک فردی رضاشاه و موفقیت او از هیچ به همه چیز، معجزه ایست تلفیقی از اراده، انضباط فردی، کمی شانس و اطرافیان دانا و کارا.

امروزه نیز ایرانِ ویران این روزها، محتاج اراده های قدرتمند برای شکست سد سدید جمهوری اسلامی و حامیان داخلی و خارجی آن است تا ایران بتواند به دموکراسی، توسعه و حقوق بشر سلام کند. اما اینکه ایران فردا و پساجمهوری اسلامی، باید از چه نوع سیستم حکومتی برخوردار باشد، مساله ایست که می تواند در یک رفراندوم عمومی و سراسری به رای گذاشته شود. آنچه اکنون مهم است تلاش برای زمینگیرکردن نظام مستقر کنونی ست که با امنیتی سازی فضا و ایجاد خفقان، سعی بر تحکیم استقرار خود در داخل دارد. وقتی جمهوری اسلامی در داخل و منطقه یکه تازی می کند و با سیاست های امنیتی در داخل و تخریبی در منطقه، سعی بر پیشبرد اهداف خود دارد، بحث بر سر دو گانه پادشاهی/جمهوری کمی کمدی و مضحک به نظر نمی رسد؟ به نظر می رسد موضع خود شاهزاده رضا پهلوی در این میان، موضعی صحیح باشد که به عنوان وارث تاج و تخت پهلوی ها به ما یادآوری می کند: «اصرار کردن به این که سر شکل نظام بحث کنیم به نظر من انحراف از آن چیزی است که هدف مهمتری است و آن رسیدن به آزادی است. من همیشه به این مسئله اولویت داده‌ام. همچنان هم خواهم داد تا آن روزی که ایران آزاد شود.»

در واقع رضاشاه و محمدرضاشاه به دلیل اجرایی کردن ارزش های مدرن و متجددانه است که برای ایراندوستان ارزشمند و مهم جلوه می کنند. حفظ مقتدرانه مرزهای میهن، اقتدار دگرباره ایران در منطقه، تبدیل به کشور نخست منطقه شدن، رشد اقتصادی حیرت انگیز در دوره محمدرضاشاه، ارج گذاری به تاریخ و هویت و فرهنگ ایران، سیر صعودی و شگفت انگیز حقوق زنان، گسترش تحسین برانگیز آموزش پایه و آموزش عالی، موفقیت های دیپلماتیک ایران بر سر مسائل مناقشه برانگیز، تبدیل ایران ضعیف و مفلوک قجری به کشوری تاثیرگذار در متغیرهای جهانی، توسعه صنعتی ایران در مدتی نه چندان بلند و فاکتورهای دیگر، که ما را مجاب می کند از تجربه پدر و پسر در ایران، دفاع تاریخی کنیم و آن 53 سال را دورانی شکوهمند از تاریخ این سرزمین بدانیم. اما نکته مهم این است که این افتخار به دستاوردهای رضاشاه و محمدرضاشاه، ربط مستقیمی به پادشاه بودن آن دو ندارد. چه بسا رضاشاه نیز مانند آتاتورک می توانست در مقام رییس جمهور این اصلاحات و سیر پیشرفت را پیش ببرد، چنانکه از ابتدا بر این نیّت بود.

همانطور که در بالا متذکر شدیم، شاهزاده رضا پهلوی نیز همین نکته را در مواضع مترقی خود به میان می آورد. او شخصا و علی رغم تمایل به نظام پادشاهی در پاسخ به این پرسش که کدام سیستم حکومتی را ترجیح می دهد، در ابتدا می گوید: «برای من محتوای حکومت اهمیت دارد نه شکل ظاهری آن، من به یک نظام سکولار که جدایی دین از حکومت کاملا رعایت شود به عنوان یک پیش شرط دموکراسی و حقوق بشر و یک دموکراسی پارلمانی که پاسخگوی مردم باشد اعتقاد دارم و فکر می‌کنم دست یافتن به این دموکراسی را می‌شود هم در فرمول یک نظام پادشاهی و هم در فرمول یک نظام جمهوری پیدا کرد. همینطور که امروز شما می‌توانید در ژاپن، کره، سوئد، فنلاند، در اسپانیا یا در پرتغال، در فرانسه یا در هلند، در کانادا و یا در آمریکا هر دو فرم نظام را داشته باشید که محتوایی دموکراتیک دارند اما شکل نهایی متفاوت است.» و سپس به همان نکته ای اشاره می کند که مقصود نهایی این یادداشت است و آن اینکه: «یادمان باشد، پدربزرگ خود من در زمانی که به قدرت رسید می‌خواست ایران را مثل ترکیه به یک جمهوری تبدیل کند اما به دلایل متعددی دیدند که ممکن است کار نکند و بنابرین همیشه گفته‌ام، تا زمانی که مردم ایران، اهمیت و نقش چنین نهادی را می‌توانند تجسم کنند یا محتاج‌اش باشند، در اختیارشان هست، هر موقع هم دیدند که نیازی به چنین نهادی نیست برای حفظ یک‌پارچگی طبیعتا عمر طبیعی خودش را صرف خواهد کرد و شاید مملکت ما آماده‌تر باشد برای فرم یک جمهوری.»