برای منی که در اسرائیل به دنیا آمده ام، غلبه بر ترس از فلسطینی ها مساله کوچکی نیست.

تا آنجا که به یاد دارم، از جهان عرب ترس داشتم. من در منطقه جنگی بزرگ شدم و این وضعیت نگاه ام به «دیگری» را شکل داد. ترسی که به ذهن و جان و بدن ام نفود کرد. سال ها هر بار یک عرب را می دیدم، واکنشی ناگهانی به وی پیدا می کردم و نمی دانستم آیا به من آسیب وارد خواهد کرد یا نه. دوست فلسطینی من می تواند به این مساله شهادت دهد. وقتی وی را شش سال پیش برای نخستین بار دیدم، او این را حس کرد.

پیش داوری های من نسبت به عرب ها در سال های اولیه زندگی ام شکل گرفت. یادم نمی آید در خانه و مدرسه حتی نظر تندی علیه عرب ها شنیده باشم، اما در کل جامعه اسرائیل نگرش ها و ترس هایی را شاهد بوده و به آن خو کرده بودم. عرب های همسایه اسرائیل، دشمنان ما بودند که می خواستند ما را بکشند و نابود کنند.

بحران ۵۶ سوئز را یادم هست. اسرائیل با جهان عرب در حال جنگ بود. من ۷ ساله بودم، یادم هست در میانه شب سربازها آمدند و پدرم را برای رفتن به جبهه با خود بردند. من و مادر و برادر ۲ساله ام، همراه با دیگر زنان و بچه های ساختمان پنج-خانواری مان تنها ماندیم. به مادرم کمک کردم که با ورقه های سیاه پنجره را بپوشاند. هر چند باری که آژیرها به صدا در می آمدند، ما از پله ها می دویدیم به زیرزمین.

ترسیده بودم اما پنهان می کردم. ما همگی مجبور بودیم که برای مادران و کشورمان قوی باشیم. این تنها جنگی است که من تجربه کردم.

زندگی در آن روزها مگر در مرزهای شمالی و شرقی با لبنان و سوریه، آرام بود. دیگر اعضای خانواده ما، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و عمه و دایی و ۴ دایی-زاده من در کیبوتصی نزدیک به مرز سوریه زندگی می کردند. آنها هر روز شاهد خشونت ها و درگیری ها بودند و ما نگران جان شان بودیم. آنجا بود که برای نخستین بار با پناهگاه زیرزمینی آشنا شدم و وقتی از آن کیبوتص دیدار کردم می دیدم که مردهای بزرگسال شب ها به صورت نوبتی کشیک می دادند و از ما پاسداری می کردند. آنها مسلح بودند و دور منطقه کشیک می دادند. در آن زمان نمی دانستیم حادثه غمباری در جنگ آینده در خانواده ما روی خواهد داد. پسردایی بزرگ من، ایلان، در ارتش خدمت می کرد و راننده تانک بود و در جنگ ۱۹۷۳ کشته شد. وی ۲۸ سال داشت. ۲ تا بچه و یک همسر از خود به جا گذاشت.

اکثر اسرائیلی ها اعضای خانواده خود را در این درگیری از دست دادند یا کسانی را می شناختند که اعضای خانواده شان را از دست داده اند. اکثر مردم در مقایسه با من جنگ ها و انتفاضه های بیشتری را تجربه کرده اند، اما ترس من ترس کمی نیست.

گرچه نامحتمل به نظر می رسد اما من در مقطعی علاقمند شدم که اطلاعات بیشتری درباره فلسطینیان کسب کنم و به همین خاطر در ژانویه به کرانه باختری رفتم. از فلسطینیان وحشت داشتم. هفته های پیش از سفرم، مدام خوابی را می دیدم که در گذشته هر بار نگران و مضطرب می شدم آن خواب را می دیدم. توی خواب می دویدم و از دست مردان عرب که بالای یک تپه دنبال من افتاده بودند، با سرعت تمام فرار می کردم.

قبل از عزیمت ام، چندین بار با خودم گفتگو کردم. در طول این سالها هر بار که به اسرائیل سفر کردم، مردم خیابان همیشه از روی قیافه به اسرائیلی بودن ام پی می بردند. همیشه از این بابت افتخار کرده ام. پیش از سفر و برای آرام کردن خودم، به برادرم گفتم حالا که بزرگتر شده ام فکر نمی کنم در فلسطین از روی قیافه ام به اسرائیلی بودن من پی ببرند. برادرم اما به من گفت «دوریت، دهن ات را باز کنی، خواهند فهمید». روز عزیمت ام خیلی هیجان زده بودم و عصبی. توی صف امنیتی فرودگاه مینیاپولیس ایستاده بودم و مرد تاجری که جلوی من ایستاده بود برگشت و از من پرسید آیا اسرائیلی هستم. دلم ریخت. «من قابل شناسایی هستم». معلوم شد که وی به کرات به اسرائیل سفر می کرده و نگاه و لهجه مرا به جا آورده. در حین پرواز به این فکر می کردم که رام الله چه شکلی است، احاطه شدن توسط فلسطینی ها چه حسی دارد. سال های خصومت بین ما، این تصور در ذهن من بود. از آنجا که فقط سال های اولیه کودکی ام را در اسرائیل زندگی کرده بودم، تصور من عاطفی بود و به نوعی بچگانه و ساده اندیشانه. با این همه، ترسی را در من بیدار می کرد. فکر کردم به عنوان یک «دشمن» انگشت نما خواهم شد و آماج نفرت.

وقتی سرانجام به رام الله و دیگر مکان های کرانه باختری رسیدم، همه چیز جور دیگری به نظر آمد. هیجان و کنجکاوی مرا به آنجا کشانده بود تا چیزی غیر قابل پیش بینی و فراموش ناشدنی را تجربه کنم. آن «دیگری» برای من تبدیل به انسان شد.

همان طور که قبلا نوشته ام، من با مبارزه فلسطینیان همدل هستم و احساس می کنم اسرائیل باید به اشغال پایان دهد. من همچنین نگرانم که دنیا اسرائیل را فراموش کند و با ترس های ما غریبه شود. نسبت به تندی های جهان علیه اسرائیل، به ویژه چپ های تندروی آمریکایی و برخی از جوانان اجتماع یهودی، نگرانم. بین انتقاد و خصومت فرق هست. نگرانی ها و وحشت حملات چاقوزنی درون خاک اسرائیل و اتفاقاتی که در مرزهای سوریه و لبنان و غزه روی می دهد را قبول دارم زیرا در جمع فلسطینیان اجباری به پایان تروریسم نمی بینم و نشنیده ام که مایل به مقاومت غیرخشونت آمیز باشند.
کلیشه های ذهنی ما با تجربه زندگی شکل می گیرد. شرم دارم آنچه در برخی محافل درباره فلسطینیان شنیده ام را بازگو کنم. بارها از شنیدن حرف های کلی و کلیشه درباره یهودیان و اظهارات زشت و سطحی درباره یهودیان و اسرائیلی ها به وحشت افتاده ام. اگر اشغال پایان گیرد، این کلیشه ها و حرف های کلی خود به خود از بین نخواهند رفت. ما همگی باید ترس ها و باورهای مان درباره دیگری را تصدیق کنیم و در مناسبات مان نزاکت را رعایت کنیم. این امر در همه جا و در ایالات متحده نیز، با جریان فزاینده اسلام-هراسی و «پدیده ترامپ» و «جان های سیاه اهمیت دارند» صادق است. دوست دارم شاهد آن باشم که همگی ما هر چه، هر چند کوچک، از دست مان برمی آید بکنیم تا به سوی جهانی با صلح بیشتر گام برداریم.