چند هفته‌ی پیش، با پسر ۶ ساله‌ام سوار ترن شدم و با خودم گفتم هیچ چیز بهتر از ترن برای تماشای زیبایی‌های اورشلیم نیست.

باید منتظرش بمانی. اورشلیم شهر انتظار، و چشم‌براهی، و دعای آمرزش از این یا آن گناه است.

(حتی می‌توان گفت که انتظار، موقعیت طبیعی این شهر است).

باید خود را به زور به داخل جمعیت درون شهر بکشانی. گاهی به نظر می‌رسد آسمان اورشلیم روی سنگینی می‌کند، و ما را روی فضای روحی یک‌دیگر آوار می‌کند. آخر چگونه ممکن است یک شهر قادر باشد همه‌ی آرزوها و همه‌ی گذشته‌ها و همه‌ی امیدهای متضاد که ما از دهلیزهای روح خود به داخل آن می‌ریزیم را در خود نگه دارد؟ چگونه می‌تواند احساس انباشت جمعیت نداشته باشد؟

و وقتی که سوار ترن می‌شوی، همه‌ی این رویاها و گذشته‌ها دور و بر تو‌اند.

شانه‌ات به شانه‌ی مردهای پیر عرب و دخترهای انگلیسی‌زبان حوزه با دامن‌های بلندشان می‌ساید.

به سربازهایی که لباس فورم به تن دارند، می‌خوری.

با زن‌های یهودی مذهبی ارتدکس و کیسه‌های خریدشان و گردشگرانی که دسته‌ی بلند سلفی‌هاشان را دست گرفته‌اند و مهاجرهای جوان آفریقایی با بچه‌های موفرفری‌شان روی یک نیمکت می‌نشینی.

از میان مادرانی با چهره‌های پریشان و رنجدیده که به بچه‌هاشان می‌گویند نه هنوز نمی‌توانند پایین بروند، نه هنوز نرسیده‌ایم، رد می‌شوی. به عبری حرف می‌زنند به فرانسه به روسی و هر زبان دیگری که به فکرت برسد.

به نظر می‌رسد ترن تمام این جان‌ها و رویاها و پیشینه‌ها را سوار کرده و از مقابل نگاه اورشلیم قدیم و گوشه‌هایی از اورشلیم جدید و گوشه‌هایی از شهر که برای آدم‌های گوناگون معناهای گوناگون دارد، رد می‌کند. و همانطور که توی ترن نشسته بودم و به پسرم اسم خیابان‌ها و بناهای تاریخی (و گربه‌های ولگرد و گل‌ها) را با انگشت نشان می‌دادم، پر شدم از هیجان، و امتنان.

به او گفتم «خوشحالم که اینجا زندگی می‌کنیم». «اورشلیم شهری است بسیار غنی».

در واقع شهر بسیار فقیر است، اما به نظرم نرسید دروغ می‌گویم. تنوع اورشلیم، به این گستردگی و تنوع ترن به این گستردگی دورتادور ما را مثل جشنی احاطه کرده بود.

اما گاهی، جشن ها با خونریزی پایان می‌یابند و این گذشته‌ها و آینده‌ها که به هم می‌خورند، به عزاداری ختم می‌شوند.

هفته‌ی گذشته، این خون یک زن جوان به نام هانا بالدون بود که با تیغه‌ی چاقوی آشپزخانه‌ی یک فلسطینی جوان به زمین ریخت.

هانا در طرح تبادل دانشجو از انگلیس به اسرائیل آمده بود. یک سال و نیم پیش، که حمله‌های چاقوزنی اورشلیم را در بر گرفته بود، به نزدیکانش اطمینان داد که سالم و خوشحال است. اما در اورشلیم امنیت هیچگاه قطعی نیست، و به اطمینان می‌بایست شک کرد. و جمعه‌ی گذشته، هنگامی که ترن از مقابل دیوارهای شهر قدیم می‌گذشت، یک تروریست آینده و زندگی او را به سرقت برد.

وقتی خبر را شنیدم گرم آشپزی بودم. اول شایعه‌هایی روی فیس بوک پخش شد. بعد زنگ تلفن‌های نگران که می‌پرسیدند‌ «خوبی؟» بلند شد. درست مثل بارهای پیش حمله‌های تروریستی. بعد جزئیات منتشر شد، که البته همچنان اطلاعاتی ناقص بودند.

اسم قربانی را آن موقع نمی‌دانستم. نمی‌دانستم در اورشلیم چه می‌کرده است. مسافرت آمده بوده؟ برای عید پاک آمده بوده؟ برای دیدن دوستی آمده بوده؟

اما می‌دانستم قصه‌اش چگونه به پایان رسید، و عزاداری کردم.

و عصبانی بودم.

مردی که هانا را کشت به نام رویاهای خود به او چاقو زد. خون هانا به نام امیدهای تروریست روی انگشت‌های او ریخت. آینده‌ی خودش، امیدهایش، رویاهایی که هرگز به واقعیت نمی‌پیوست، برای تروریست هیچ بودند.

و من – قصد ندارم دروغ سر هم کنم – می‌ترسیدم. آخر چطور ممکن بود که بعد از عید پسح سوار همان ترن بشوم؟ چگونه می‌توانم لحظات آخر هانا را در خاطر نگه دارم و همچنان به همان ترن پر تنوع و پر جمعیت سوار شوم و پسرم را هم با خود به میان این خطر بیاورم؟

اما همانطور غمگین و عصبانی و ترسیده که بودم و هستم، قاطع هم هستم.

بار بعد هم که سوار ترن شوم ترسیده خواهم بود.

بار بعد که روی نیکمت ترن بنشینم و دست بچه‌ام را در دست داشته باشم، بیشتر خواهم ترسید.

اما سوار ترن خواهم شد. و روی نیمکت خواهم نشست همانجا بین عرب‌های سالمند و مادرهای جوان و خانم‌های یهودی مذهبی ارتدکس با کیسه‌های خریدشان. و به همه لبخند خواهم زد.

چون اینجا شهر من است. این ترن من است. این جشن تنوع و امید من است.

و من اجازه نخواهم داد مردمی با چاقویی در دست و نفرتی در قلب‌هاشان اینهمه را از من بگیرند.