وقتی خیلی کوچک بودم از مادرم پرسیدم: “دنیا را چطور می توانیم جای بهتری بکنیم؟”

مادرم گفت: “نمی توانیم”. “دنیا خیلی بزرگ است و پر از بدی است. اما اگر مصمم باشی و سخت کار کنی می توانی دنیای یک نفر‌‌ را بهتر کنی.”

مادرم کودکی اش را در پرورشگاه های موقت خانگی گذرانده بود. وقتی ازدواج کرد، تصمیم گرفت به جای این که دین خود را به خانواده هایی که از او مراقبت کرده بودند ادا کند، این دین را به دیگران ادا کند. به این ترتیب، پدر و مادرم حتی پیش از آن که خود صاحب فرزند شوند، کودکانی را برای پرورش در خانه خود پذیرفتند؛ هر چند گاه یک کودک.

بیشتر این بچه ها، نوزاد بودند، با سرهایی آنقدر کوچک که توی دست جا می شد. ما از این ها مراقبت می کردیم، گاه ماه ها، و تا زمانی که مراحل قانونی فرزندخواندگی آن ها انجام و یا تا زمانی که پدر و مادر بیولوژیک شان قیمومیت فرزند خود را به دست می آوردند.

تا زمانی که با ما بودند، عضو خانواده ما به شمار می آمدند. وقتی مردم مادرم را در کنیسه با یک بچه یک روزه می دیدند، شوک می شدند (“نباید به این زودی از بیمارستان بیرون می آمدی!”) و غریبه ها به ما خیره می شدند ببینند چرا یک خانواده سفید پوست مذهبی یهودی، کودکی دو نژادی را در آغوش دارد. اما برای من و خواهرانم که در چنین خانه ای بزرگ می شدیم، چیز عجیبی نبود.

پیش از این که این بچه ها ما را ترک کنند، یک عکس خانوادگی با هم می گرفتیم تا در خاطره هم باقی بمانیم.

“ولی مامان، وقتی بزرگ شدند ما یادشان نخواهیم بود!”

مادرم می گفت، “شاید، اما یادشان خواهد بود که دست هایی که در کودکی آن ها را در آغوشی کشیده گرم و پر از امنیت بوده.”

از زمان ازدواج شان تا امروز، پدر و مادر من از 28 فرزند خوانده مراقبت کرده اند. 28 دنیا را بهتر کرده اند.
زندگی در خانه ای که فرزند خوانده می پذیرد، دشوار است. شما در خانه تان به روی کودکانی که از خانواده های آسیب دیده می آیند باز می کنید. کودکانی که مادر نوجوان دارند که قادر به مراقبت از آنها نیست، و یا پدری که می بایست دنبالش گشت تا مدارک فرزند خواندگی را امضا کند. معمولن در نتیجه مستی و یا اشتباه بزرگی دیگر به دنیا آمده اند. حتی یک بار کودکی را برداشتیم که مادرش در دوران حاملگی از مواد مخدر استفاده می کرد و دختر کوچولوی موطلایی به دنیا آورد که در رحم مادر معتاد به کراک شده بود.

وابسته شدن به این بچه ها، و مراقبت از آن ها مثل عضوی از خانواده خود، و سپس جدا شدن از آنها و واگذاشتن شان به خانواده ای دیگر، و هرگز ندیدن شان کاری دشوار است. وقتی که من بچه بودم، مادرم به من و بچه دیگری که همزمان در خانه ما بود، شیر می داد. وقتی بزرگ می شدم، من هم همراه با بقیه خانواده از این بچه ها مراقبت می کردم. پوشک عوض می کردم، شیشه های شیر را گرم می کردم، لالایی می خواندم. ویدئو گیم که بازی می کردم روی زانویم می نشستند.

برای نوزادها اسم انتخاب می کردیم با این که می دانستیم از پیش ما خواهند رفت. من اسم آخرین نوزادی که به خانه آمد پیش از آن که من از خانواده جدا شوم را انتخاب کردم و پدر و مادرخوانده اش تصمیم گرفتند به همان اسم صدایش بزنند. جالب این جاست که شاید دیگر هیچ وقت این بچه را نبینم، اما در جایی از دنیا دختر کوچولویی هست که نامش “عالیا رز” است که من روی پایم خوابانده ام و لالایی خوانده ام و گفته ام چقدر دوستش دارم.

وقتی به خود اجازه می دهیم به دیگران آنقدر نزدیک شویم که دنیاشان را تغییر دهیم به شدت آسیب پذیر می شویم. به ویژه در مورد کودکان این مساله صدق می کند. همانطور که مادرم می گفت، وقتی شروع به چار دست و پایی می کنند، چهار دست و پا از ما دور می شوند.

با وجود این واقعیت دردناک، مادرم به من آموخت که ارزشش را دارد. زیرا تنها راه تغییر جهانی که “خیلی بزرگ است و پر از بدی است” خوبی های کوچکی و شخصی است که ما انتخاب می کنیم در حق دیگرانی که در اطراف ما هستند، انجام دهیم. فکر می کنم مادر من در واقع به من آموخت که چگونه دنیا را تغییر کنم. فقط می بایست یک نفر به یک نفر، دنیا را تغیر دهیم.