من و شوهرم، یک بار دیگر، نیم خواب نیم بیدار، گیج ویج، شب قبل از جشن «پوریم»، سعی می کردیم از کارتون و کاغذ آلومینومی اسباب و آلات پوریم را برای فردا سر هم کنیم.

نه با دوخت و دوز، نه با چسب داغ، و نه با جادوجنبل، بلد نیستم از جعبه مقوایی هایی که جمع کرده ام، لباس نینجا در بیاورم. خودم از عیب خودم خبر دارم. اما حتی همین هایی که درست کردم هم صبح که بیدار شدم، جاشان را به آنچه شوهرم با مهارت بیشتر سر هم کرده بود، داده بودند.

تلاش نیمه شبی برای ساخت نینجای ستاره انداز

تلاش نیمه شبی برای ساخت نینجای ستاره انداز

برای این که دچار همین سرگشتگی نشویم، از اکتبر، در آمازون، چند قلم لباس مخصوص جشن برای سه تا بچه های کوچکتر سفارش دادم. برای سه تا بزرگترها، در یک سفر کوتاه به ایتالیا، چند تا لباس مخصوص هالووین با خودم آوردم.

همه را به بچه ها نشان دادم و بعد ته کمد لباس قایم کردم. که البته پیداش کردند.

فرزند پنج ساله در لباس یک آمریکایی در روز ملی - کلاه با دم مصنوعی راسو

فرزند پنج ساله در لباس یک آمریکایی در روز ملی – کلاه با دم مصنوعی راسو

وقتی بچه دوازده ساله ام هنوز کوچولو بود، یکی از دوستانم با خنده گفت، مادرپدر بودن مثل گیم های کامپیوتری است: یک مرحله را که خوب یاد می گیری، به مرحله بعد می روی، و دوباره هیچی بلد نیستی.

پوریم با شش بچه، مثل این است که جایزه، یک دنیای کامل از اعجاب و آشوب بگیری.

اگر چه طبق سنت، پوریم فقط یک روز است، اما در اسرائیل فعلی، تبدیل به سفری یک ماهه به قلب سیاهی های من شده است.

از اوایل ماه عبری «آدار» شروع می شود، و هر هفته بچه ها با یک مدل دیگر لباس به مدرسه می روند، روز لباس قرمز، روز سربندهای لوکس، روز نقاشی روی صورت، و دوباره.

افسر پلیس کلاس اولی

افسر پلیس کلاس اولی

بعد، بسته بندی هدیه های مدرسه برای هرکدام از بچه ها شروع می شود. مهد کودک یکی از بچه هایم خواسته بود که قوطی تسترز چویس (که توی همه خانه ها پیدا می شود) و هشت تا آبنبات مختلف کاغذپیچ با خودش ببرد. مدرسه ابتدایی یکی دیگر از بچه هایم خواسته بودند یک نان ساده، یک پودینگ شکلاتی، یک میوه، و یک آبنبات شکلاتی ببرد مدرسه.

یک نصفه روز جشن پوریم در مدرسه، و سه روز تعطیلی بعد از آن. بنابرین، تعطیل نصفه روزه من، بچه ای که در خارج از اسرائیل بزرگ شده، حالا تبدیل به مشکل استراتژیک بزرگ یک مادر کارمند شده است.

برای بچه ها، پوریم همه همان شدت شکر و احساساتی را در بر دارد که هالووین دارد. بچه ها عاشقش اند.

امسال هنگامی که برای پوریم آماده می شدیم معلوم بود که بعضی ها قصد انقلاب دارند.

دختر کلاس اولی من که در سه سال گذشته کاپیتان کشتی با شمشیر پلاستیکی، شوالیه با شمشیر، و السا و پنجه بوکس او.جی سیمپسون راضی بود، امسال می خواست افسر پلیس باشد و تفنگ داشته باشد.

فرزند دوازده ساله در لباس آوانگ از آواتار، همه لباس را خودش درست کرده

فرزند دوازده ساله در لباس آوانگ از آواتار، همه لباس را خودش درست کرده

خواهر ده ساله اش دیگر نمی خواست جادوگر بدجنس باشد، بلکه می خواست یک سرباز خوش تیپ باشد. برادر دوقلویش می خواست نینجا باشد نه خفاش.

بچه دوازده ساله ام مثل همیشه حرف خودش را به کرسی نشاند، و لباسی برای خودش، با کمک سوپر مامان بزرگ، درست کرد و مانک تبتی شد با تیر آبی.

مدل موی آنای یخزده از یوتیوب

مدل موی آنای یخزده از یوتیوب

یکی از دخترهایم که نمی توانست تصمیم بگیرد خودش را شکل السا درست کند یا آنا، بالاخره خواست که موهایش را مدل آنا ببافم. و من مثل وقتی که نمی دانم توالت را چطور باید درست کرد، به سراغ یوتیوب رفتم، و جالب اینجا بود که یک ویدئو با نام آموزش بافتن مو، با الهام از بافته‌ی آنای یخزده پیدا کردم. این ویدئو ۱۴هزار و صد و نود و دو بار داونلود شده بود. شش بار از طرف من.

خیلی زود فهمیدم که من زن واقعی نیستم، چون دم دستم پنس و کلیپ مو نداشتم. روبان سر بافته نداشتم. کش هایی که به رنگ مویش بیاییند نداشتم. دختر پنج ساله ام به نظر راضی می آمد و اطلاع داد که برای فردا که به کنیسه می رویم، موهایش را مدل السا درست کنم. این یکی فقط ۱۳ میلیون بار داونلود شده بود.

نینجا با ستاره انداز پدرش

نینجا با ستاره انداز پدرش

امروز صبح، که جشن مدرسه است، صورتش را آرایش کردم و وسایل آرایش مادرم که به من ارث رسیده بود را باز کردم تا مراسم سالانه آرایش را اجرا کنیم. در حالی که بچه ده ساله ام با پرتاب ستاره ها بالای سرمان ایستاده بود، صورت آراسته دخترهایم را نگاه کردم و با خودم فکر کردم مادرم اگر این صحنه را می دید، از این که تنها دخترش که همیشه مدل پسربچه ها می گشت حالا آرایشگر خانواده شده، خنده اش می گرفت.

در همین موقع، سرباز، کمک کرد بچه سه ساله که مدل اولاف لباس پوشیده بود را از «یخزده» بگیرد. با این که خیلی بانمک شده بود اما می بایست کل لباسش را در می آوردیم که برود توالت.

کل گروه، با لباس هاشان

کل گروه، با لباس هاشان

افسر پلیس با طپانچه اش، ستاره انداز و خس خس سینه، اولاف که دماغش را پاک کرده بودیم، کفش های شبات آنا را پیدا کردیم، کلاه بره سرباز را راست کردیم، مانک را راضی کردیم کت اش را تن اش کند، با ریخت و پاش زیاد و پر از امید و آرزو، بالاخره ساعت هفت و نیم صبح از در خانه بیرون رفتند.