«کان یا مکان»، به عربی، «هایو هایا»، به عبری، «وانس اوپان تایم»، (روزی روزگاری) به انگلیسی. این ها عبارت هایی اند که قصه را آغاز می کنند. و تقریبا همیشه قصه با تصویر شاهزاده خانمی که … سپس به خوبی و خوشی تا آخر عمر در قصری زندگی می کند، تمام می شود. اما زندگی واقعی زنان چنین نیست، و قصه هایی که اکنون برای شما تعریف می کنم واقعیت دارند.

در شغلی که من دارم، داستان های زیادی از زنان و درباره زنان شنیده ام. «قتل های ناموسی»، که در آن زن ها خود را توی چاه می اندازند و می میرند تا مردهای فامیل دچار پیگرد قانونی به جرم قتل نشوند؛ زن هایی که از بیمارستان مرخص می شوند تا دوباره به خانه و پیش همان شوهری برگردند که آنها را به قصد کشت کتک زده است: زن هایی که بدون چک حقوق شوهرانشان، کودکانشان گرسنه می مانند؛ زنان ثروتمندی که از پس وکلای شوهرشان بر نمی آیند تا قیمومیت فرزندان خود را به دست بگیرند؛ ختنه زنان و قصابی صورت در جراحی های زیبایی.

من از زنان مسلمانان، یهودی، مسیحی، داستان های مشابه هم را شنیده ام، به سه زبان مختلف. از زنان بدوی در جالابیه های نخ نما، از زنان اورتودوکس یهودی در روپوش های نجیبانه، و از زنان غربی در دامن های پرادا. پزشک ها، پرستارها، مددکاران اجتماعی را تماشا کردم که به مردهایی که پشتشان به قدرت گرم بود خواهش می کردند بهشان اجازه مداخله بدهند. من هم به سهم خودم زبانبازی کرده ام، رشوه داده ام، تهدید کرده ام،‌ چاخان کرده ام، و حتی به نمایندگی از خواهرانم، لاس زده ام. گروه های اجتماعی را دیده ام که در حمایت از زنان تظاهرات می کنند، و گروه های اجتماعی را دیده ام که تظاهرات می کنند حقوق سنتی مردان در جامعه حفظ شود؛ و زنان و مردان خوش نیتی را دیده ام که پول خرج کرده اند تا مشکلات «اورژانسی» را حل کنند.

حتی کوری زنان یک گروه اجتماعی نسبت به گروه اجتماعی دیگر در ارتباط با مشکل مشابه خواهرشان را تماشا کرده ام.

وقتی در اسرائيل دختری به دنیا می آید، به خانواده اش اینطور تبریک گفته می شود، «بت ببئیت، اور ببئیت». به این معنی که دختر، چراغ خانه است. در خانه من، این ضرب المثل، واقعیت دارد. اما در این «جشن حنوکا» بسیار تاریک، در جشن نور، زنان زیادی هستند که همچنان در تاریکی به سر می برند و جهان همچنان درگیر جنگ فرهنگی میان بنیانگرا-سکولار است.

جدال فرهنگی، در رابطه با زنان است.

کان یا مکان، روزی روزگاری، من پرستار یک واحد پزشکی متحرک بدوی بودم که به ۸۰ هزار بدوی در منطقه «نگو» در جنوب اسرائیل خدمات پزشکی ارائه می کرد. با آن که من، و همکار من که راننده/مددکار پزشکی اجتماعی بود هر دو با استعداد و متعهد بودیم، اما جایگزین مناسبی برای خدمات پزشکی برون-بیمارستانی، درمان در خانه، آموزش های بهداشتی، خدمات اجتماعی، خدمات اروژانسی، و دیگر و دیگر نیازها نبودیم. در اکثر مواقع، با یک تراک رنو اینطرف و آنطرف می رفتیم. این تراک ما را از جاده های خاکی مالرو به چادرهای و حلبی نشین های بیمارهایمان می برد.

کان یا مکان، زنی بود که نامش عایشه (اسم مستعار) بود. عایشه زن دوم مردی سی سال بزرگتر از خودش بود. زمانی که هفده ساله بود پدرش او را در مقابل لطفی که داماد به عهده گرفت، و همچنین شوهری برای خواهر بزرگترش، به یک عموی مسن شوهر داد. خواهرش خوشبخت شد. عایشه خوشبخت نشد. به خاطر بچگی و ناکاردانی در خانه داری، و بیعلاقگی، شوهرش او را کتک می زد. زن اول شوهرش از او بدش می آمد. عایشه در سال اول، حامله شد.

وقتی زمان زایمان رسید،‌ شوهرش را پیدا نمی کردیم. یکی از اقوام دورشان او را به بیمارستانی در «سوروکا» رساند، و در معاینات اولیه معلوم شد به دلیل «ختنه زنانه» عایشه توانایی لذت جنسی را از دست داده است، و نیز توانایی زایمان طبیعی. باید بلافاصله سزارین می شد.

اگر قوانین اسرائیلی به عایشه اجازه می داد در مورد جراحی شخصا تصمیم گیری کند، اما قوانین بدوی به وی این اجازه را نمی داد. نیاز به اجازه همسرش بود. در صورت هرگونه آسیب به «مایملک» شوهرش – بچه یا خودش – عایشه مسئول به حساب می آمد. به این دلیل، و همچنین بی آبرویی ناشی از آن، وی را با مجازات مرگ روبرو می کرد. به من و همکار راننده ام گفته شد که به محل برگردیم و شوهر او را پیدا کنیم.

تا چهار ساعت بعدی، عایشه از درد و ترس به خود می پیچید و نبض کودکش در حد خطرناکی کاهش و افزایش می یافت. همکار راننده ام تنها به پشتگرمی نگاه بدوی خود و چراغ های ماشین جاده و مزارع و بستر رودخانه را می گشت و جلو هر خیمه توقف می کرد تا شوهر عایشه را پیدا کند. بالاخره پیدایش کردیم و به بیمارستان بردیمش.

هایو هایا، روزی روزگاری، من به جای پرستاری که در مرخصی بود در یک مرکز درمانی خانوادگی کار می کردم، که یک زن تیره پوست با روسری پاره و شکم برآمده وارد شد و لبخند زد. هیچ دندانی در دهن نداشت. زن، بدون دندان، و نوک زبانی برای من توضیح داد که برای معاینه پیش از زایمان آمده است. همه آزمایش های لازم را انجام دادم – وزن، فشار خون، آزمایش ادرار و غیره. و بعد از دندان هایش پرسیدم. زن توضیح داد که می داند بدون دندان، تغذیه اش دشوار است و می بایست غذای مناسب بخورد، و گفت که دو فرزند آخر از شش فرزندش را در وضعیتی که دندان نداشته و قادر به جویدن نبوده، به دنیا آورده است. وقتی که رفت از پرستار دیگری شنیدم شوهرش همه دندان هایش را شکسته به جز دندان های ته دهانش را. از پرستار پرسیدم چکار می شود کرد، و چطور می شود به این زن کمک کرد.
گفتم، «نمی شود از طریق شخص روحانی کمکی بکنیم؟» و توضیح دادم که من معمولا از شیخ، خاخام، و حتی از دلال محبت برای کمک به شرایطی مشابه کمک گرفته ام.

پرستار همکار من گفت «چرا. امکانش هست»، و توضیح داد که خودش و آن زن به جنبش محلی «شاس» ارتدکس های تندرو مراجعه کرده اند و از آنها قول کمک گرفته اند. قرار است به زودی برای زن دندان مصنوعی تهیه شود.

گفتم ولی این کافی نیست. برای این که کتک زدن ادامه پیدا نکند چکار می شود کرد؟
پرستار همکار من گفت «سال هاست به او مشاوره می دهیم که چطور خودش باعث عصبانیت شوهرش، و کتک خوردن می شود، و برایش جلسه های آموزشی گذاشته ایم که چگونه همسر بهتری برای شوهرش باشد». و ادامه داد «امیدوارم وقتی دندان مصنوعی اش کار گذاشته شود، صورتش برای شوهرش دلچسب باشد و کمتر کتکش بزند.»

روزی روزگاری، در سرزمینی دور به نام بلندی های «اشبوری»، در یک کلینیک بهداشت پیش از زایمان برای زنان بیخانمان و معتاد کار می کردم. هدف این برنامه نگهداری از زنان در خانه امن کلیسا و دور از مواد مخدر در طول حاملگی ایشان بود. ما همچنین به مددکاران پزشکی محلی هم-طبقه این زنان آموزش داده بودیم که به ما کمک کنند تا به آنها کمک کنیم. بیش از ۹۰ درصد این زنان به تدریج از این برنامه خارج شدند. اما هر روزی که بدون مصرف مواد گذراندند، به رشد سالم جنین کمک کرد. و اطلاعات محلی مددکاران زن از جا و مکان دوستانشان و ویژگی های آنها کمکی بی نظیر بود.

یکی از این زنان به نظر می رسید کاندید بسیار مناسبی برای مددکاری پزشکی است. بله، دلال مادرش از ۱۲ سالگی او را وادار کرده بود به کارگری جنسی بپردازد، و او مواد مصرف می کرد که درد را تسکین بدهد و در نهایت کارتن خواب شده بود. با وجود این موفق شده بود دختر هفت ساله اش را در خیابان، سالم بزرگ کند. باهوش بود، حساس و مهربان بود،‌ با راه های درمان اعتیاد آشنا بود و کمک بزرگی به شمار می آمد.

یک روز، سر جلسه آموزشی حاضر نشد. ما مطمئن بودیم که دوباره شروع به مصرف کرده است. اما بعد از آن که آزمایش نشان داد پاک است، اعتراف کرد که در سطل آشغال های سان فرانسیسکو برای مشق های دخترش، دنبال ورقه های سفید و صاف کاغذ می گشته است. دخترش در خطر گرفتن نمره های بی-ماینس بود چون معلم اش نمره اش را به خاطر این که روی کاغذهای مچاله و کثیف می نوشته، کم کرده بود.

هر سه این بچه ها سالم به دنیا آمده بودند. دومی، دندان مصنوعی اش را هم گرفت. و زمانی که داستان زن سوم پخش شد، همه کارکنان خانه امن، کلیسا، و نوشت افزار فروشی های محل، یک خروار کاغذ سفید، مداد، مداد نقاشی و کرایون، و غیره برایش آوردند.

اما این زن ها … از آن پس به خوبی و خوشی زندگی نکردند. زن بدوی ناچار به تحمل رابطه جنسی دردناک بود و فرزندان بیشتری را از آن مرد بدرفتار بدنیا آورد. زن یهودی همچنان با همان مرد زندگی می کند. البته او الان نمی تواند دندان مصنوعی که با کمک خاخام و مردم محل خریده شده را بشکند. اما مطمئنم که همچنان کتکش می زند. و زن بی خانمان تنها توانست مقدار کمی از نوشت افزارها را توی کوله پشتی اش جا بدهد، و همچنان ناچار به فرار از یک محل به محل دیگر بود.

مساله این است: من دیدم که شمار زیادی پسرهای هفت ساله بدوی خیمه زن را ترک کردند تا در خیمه مردها بمانند. در این خیمه ها، آنها را دست می انداختند تا یاد بگیرند سر خدمتکارهای تازه شان داد بزنند. این خدمتکارهای تازه، مادرها و خواهرهایی بودند که آنها را تا همان یکروز قبل، با عشق بزرگ کرده بودند، تغذیه کرده بودند، و تربیت کرده بودند. من مردهای مسلمان، یهودی، مسیحی را دیده ام که وادار شده اند سنت مشابهی را اجرا کنند، و علاقه و احترام کودکی خود نسبت به زنان را فراموش کنند، و زن ها چون خاک زیر پای خود ببینند.

آنها بیاد دارند که زنها قدرتمند چگونه زمانی بر آنها تسلط داشتند، و هراس دارند که نوری که از درز پرده ها به درون می تابد، زن ها را تشویق کند سهمی از جهان زیر آفتاب برای خود طلب کنند.

مردانی که شرمنده و ترسیده اند حاضر نیستند قدرت خود را بدون جنگ با زنان تقسیم کنند. این زن ها قادر نخواهند بود سایه را ترک کنند اگر در جنگ با یکدیگر باشند. و اگر زنها شریک نور نباشند، همه ما به تاریکی پرتاب خواهیم شد.

در این «جشن حنوکا» تیره و ترسناک، و در این فصل روشن بخشش، من ایمان دارم که اگر زنان از بند رها شوند، همه ما قادر به دیدن روشنایی خواهیم بود.