دوازده روز پیش عمل بای‌پس چهارگانه داشتم و روش هاشانا را در بخش مراقبت‌های ویژه‌ی بیمارستانی در لندن گذراندم و به کندی از بیهوشی در آمدم و هنوز گیج بودم. با قدم‌هایی محتاط و زخم‌هایی عمیق، در یوم کیپور به خانه برگشتم. عمل قلب من پس از سکته‌ی ناگهانی اخیر برادر جوانم، که به مرگ وی انجامید،‌ صورت گرفت – آزمایش‌ها نشان دادند که نفر بعدی،‌ من خواهم بود. برادرم با مرگ خود، جان من را نجات داد و کلمات جادویی دعای آنه‌تانه توکف، آن که می‌میرد و آنکه می‌ماند، که سال پیش سرنوشت برادرم را رقم زد، تا روزها در گوش من زنگ می‌زد. یوم کی‌پور به پایان رسید و سرنوشت من نیز برای یک سال آینده تعیین شد، هنوز در حیرت‌ام که چرا «توبه، دعا، و خیرات» که بخش بزرگی از زندگی برادر من بود، از مرگ زودرس‌اش جلوگیری نکرد.

جراح ماهر، توضیح داد که قفسه‌ی سینه‌ی من را از وسط می‌شکند تا به قلب‌ام دسترسی یابد. من مانند گوساله‌ی ماده، و بز،‌ و گوسفند بودم، که هر یک از میان دو نیمه می‌شدند تا پیوندی جاودان میان خدا و ابراهیم شکل بگیرد (کتاب آفرینش ۱۵:۹-۱۰). اما پیمان من با دوستان‌ام بود: هنگامی که قفسه‌ی سینه‌ی موقتا از روی قلب من کنار می‌رفت تا جسم‌ام شفا بیابد، در همان لحظات قلب بی‌حفاظ من زیبایی پیام‌های مهربانی و عطوفتی که خانواده‌ام و من دریافت کردیم را جذب می‌کرد. هنگامی که بخیه‌های باشکوه فلزی قفسه‌ی سینه‌ی من را دوباره به هم دوخت، برآمدگی‌های متورم شبیه احساسات گرم و مهربانی هستند که به من شفا بخشیدند.

همچنان که یوم کی‌پور کمرنگ می‌شود، ما همچنان بر لبه‌ی آنه‌تانه‌ توکف ایستاده‌ایم؛ آنها منتظر تولد هستند، با بی‌صبری منتظرند همه چیز به خوبی به انجام برسد و آنها که در انتظار مرگ‌اند با اضطراب به حوادث سال آتی چشم دوخته‌اند. در زمانی که می‌کوشیم سدی در مقابل غیرمنتظره‌ها و ناگفتنی‌ها باشیم، چشمداشت خوشحالی بیش از حد، خودخواهی است. با این وجود آنه‌تانه‌ توکف تنها در باره‌ی سرنوشت شخصی ما نیست، آتش‌، سیل، زلزله و قحطی که در این دعا مستتر است تنها شماری از آنچه که بر سر ما خواهد آمد، است. سرنوشت شخصی ما با سرنوشت جامعه‌ی کوچک ما، جامعه‌ی بزرگ یهودیان جهان، و جامعه‌ی بشری گره خورده است‌.

احساس من این است که پس از عمل قلب، مسؤولیت بزرگ‌تری در زندگی به عهده دارم. دست کم گرفتن این هدیه، بی‌احترامی به سرنوشت برادرم است که با از دست دادن جان‌ خود به من فرصتی برای دوام زندگی‌ام بخشید و این وامی است که هرگز نخواهم توانست باز پس بدهم. با آن که همیشه کوشیده‌ام به هر روز زندگی خود معنا ببخشم، اکنون احساس تعهد می‌کنم که تمام امور روزمره ارزش و اعتبار پیدا کنند. با کاری که می‌کنم، شانس این را دارم که بر استراتژی‌‌ و روش‌های گسترده تمرکز کنم،‌ اما امور منظم روزانه مانند دوستی‌ها و عطوفت‌ها اکنون اولویت من شده‌‌اند.

به شمار کوچکی از مردم در مورد عمل قلب‌ام گفتم، و توضیح دادم که اگرچه این موضوع محرمانه نیست، اما علاقه ندارم به این خاطر توجه بیش از حد ببینم. گرچه به خواسته‌ی من احترام گذاشته شد، اما هنوز تعجب می‌کنم که چطور این خبر به سرعت پخش شد، و مردم چطور از ته دل نگران و مهربان برخورد می‌کنند. همه‌ی ما باید این شانس را داشته باشیم که تحمل مهربان‌های افزوده‌ی اطرافیان خود را داشته باشیم. گرچه پس از سال‌ها که در تهیه‌ی غذا برای دیگران مشارکت کرده‌ام، بچه‌های دیگران را برده و آورده‌ام و خرید‌های دیگران را برایشان به خانه رسانده‌ام، اکنون که نوبت من رسیده که کمک دیگران را بپذیرم، احساس ناتوانی و عجز جسمانی می‌کنم و مهم‌تر از آن، از نظر عاطفی احساس می‌کنم می‌بایست اینهمه مهربانی و توجه را در خود بکشم.

دوستانی که به من می‌گویند دوستم دارند، من را به گریه می‌اندازند، ایمیلی که نوشته «نمیر، تو برای من ارزش داری» نفس‌ام را بند می‌آورد، پیامی که می‌گوید «خیلی باارزشی، نمی‌شود تو را از دست داد» دل‌ام را آب می‌کند. خودم هم در عجب‌ام که چگونه وقتی از من می‌خواهند نام عبری‌ام را به آنها بگویم تا در دعاهای خود من را هم سهیم کنند، به هیجان می‌آیم.

اگر خوشبخت باشیم، می‌دانیم که برای خانواده و دوستان خود ارزش داریم، اما وقتی این احساسات پیچیده می‌شوند و وقتی این پیوندهای نادیدنی دوستی به شدت عمیق می‌شوند، آدم را تحت تأثیر قرار می‌دهد، گرانبها و جانسوز می‌شود. مگر من چه کرده‌ام که شایسته‌ی این همه دوستی‌های عمیق و پرقدر باشیم و چه باید بکنم تا شایستگی بازگرداندن این همه دوستی و عطوفت باشم؟

ما موظف‌ایم تا در مقابل همه‌ی الطافی که دریافت می‌کنیم قدردانی کنیم، این وجود در این چنین شرایطی نمی‌شود فقط گفت «متشکرم». با این حال، و فعلا، دارم یاد می‌گیرم که همین می‌تواند کافی باشد. شریک شدن ناتوانی‌ها و ضعف‌ها و تشکر از کسی که با کمک به من نشان می‌دهد که من کامل نیستم و برای همین هم می‌باشد قدردان باشم. داستان مشهور حونی حلقه‌ساز راوا را واداشت توضیح دهد: یا دوستی، یا مرگ. (تئانیت ۲۳)