مسئله ای که این روزها بسیار در رسانه ها خبر ساز شده است مرگ هاشمی رفسنجانی رئیس تشخیص مصلحت نظام و رئیس جمهور اسبق ایران است که البته دست راست خمینی رهبر نخست جمهوری اسلامی نیز بود و از مهم ترین ارکان نظام در اجرای جنایات ضد بشریِ این حکومت دیکتاتوری که طی 38 سال حکومت خود بس جنایات انجام داد و ذره ذره خونِ مردم را ریخته و شوکرانِ ملت کرد.

اما موضوعی که در این خصوص نظر انسان را جلب می کند و در نهایت علامت سوال و تعجبی بزرگ در ذهن آدمی بوجود می آورد، این است که چطور شده است که چنین جنایتکاری یک شبه قدیس می شود؟ چگونه است که جمع کثیری از مردم ایران جنایات این اهرم فشار رژیم بر سرکوب ملت را از یاد برده اند، به طوری که وقتی با مرگ وی مواجه شدند گویا مادر ترزای مهربان خود را که بسیار در حقشان محبت و فداکاری کرده بود، از دست داده اند؟… و چگونه است که حافظه تاریخی ملتی می تواند تا این حد ضعیف باشد که تمامی خباثت ها و جنایات یکی از سه رکن اصلی نظام را که سالهاست حق زندگی را از آنان سلب کرده، از خاطر ببرند؟

و نکته جالب تر اینکه گویا ملت همیشه در صحنه ایران دفاع از این شخص و دلسوزی برای او را در حالی ادامه می دهند که همین مقام معظم رهبری که روزانه طوماری از انواع ناسزاها را از سوی مردم دریافت می کند هم با پشتیبانی همین “جناب شیخ آیت الله رفسنجانی” به مقام رهبری جمهوری اسلامی رسیده بود که محتاطانه سیاست تثبیت قدرت خود را شروع کرد و رفسنجانی که پس از ترور مطهری و بهشتی بدل به مرد شماره دو جمهوری اسلامی شده بود، بر آن بود تا موقعیت خود را تحکیم بخشد، که در این راستا نه تنها ریاست مجلس شورای اسلامی را برعهده داشت، بلکه پس از برکناری بنی‌ صدر از ریاست جمهوری، عملا وظیفه فرماندهی جنگ را نیز برعهده گرفت و تا واپسین روزهای حیات خمینی جانشین فرمانده کل قوا بود که پس از درگذشت او، خودِ این جناب کرسی ولایت فقیه را در اختیار خامنه ای گذاشت تا بتواند از او به عنوان مهره ای برای اجرای سیاست ها و جنایات خود استفاده کند و خود را در اذهان عمومی نیک جلوه دهد… گو اینکه فکرش را هم نمی کرد که این سرآغاز جنگ قدرت میان آن دو بود که در نهایت به حذف خودش منجر شد.

حذفی که برای رسیدن به قدرتِ بیشتر، بر خمینی و فرزند وی اِعمال داشت و پس از آن یار دیرین مطیع خود را بر مسند نشانده و وارد بازی کرد که بالاخره و پس از سالها، خود نیز در همان بازی چون سربازی از صفحه و صحنه فید شد.

که البته لازم به یادآوری ست که جنگی که میان این دو صورت گرفت، جنگ قدرتی بود که به صف کشی بین نیروهای اصلاح طلب و اصولگرا منجر شد و در انتخابات سال 88 در حالی به غایت خود رسید که به سبب دشمنی این دو خونخوار رژیم بر سر بدست آوردن قدرت بیشتر، بسیاری از مردم کشور را به کام مرگ فرستاده و بسیاری را نیز روانه زندانها کرده و مورد سخت ترین شکنجه های غیر انسانی قرار دادند… جنگ قدرتی که با فضاسازی سیاسی چندی دیگر از ارکان نظام که توسط همین شیخِ جدیدا تقدیس شده ی ما رهبری میشد و از آن به عنوان جنبش سبز یاد می شود. که باعث شد نه تنها جنایات جناب رفسنجانی و هم پیالگانش جناب کروبی و موسوی فراموش شود، که آنها را در ذهن مردم نیز انسانهایی توبه کرده و اکنون پاک سرشت نماید که انگار خداوند خودش در وسط میدان انقلاب آمده و فریاد برآورده است که “همانا من آنها را یک دفعه بخشیدم و شما نیز باید ببخشید…!”.

و البته که ما را چه نیاز به تفکر و تعمق در بابِ چنین امور ماورایی، چنانچه به انضمام فراموش کردن تمام دستاوردهای جناب رفسنجانی که بزرگترینش مشارکت در قتل عام سال 67 و کشتن بسیاری از زندانیان سیاسی در آن زمان بود، تمامی الطاف جنابان دیگر را هم از یاد برده ایم..!

حقیقتا نمی خواهم زیاد از زاویه سیاسی این مطلب را نگاه و بررسی کنم چرا که آنقدر تحلیل این موضوع را در جراید سیاسی متعدد خوانده ام که شدت نفرتم از این انسان ده ها برابر شده است و می توانم بگویم که عمیقا به حس “سارتر” در کتاب “تهوع” او رسیده ام… اما بر آنم تا بیشتر از بُعد اجتماعی به این مسئله نگاه کنم، از دیدگاه انسانی که بیشترین سالهای عمرش را در هوای آلوده زیستی و اجتماعی آن کشور سپری کرده است و یادش نمی آید که تا کنون در میان هموطنانش تا این اندازه فداکاری و بخشش دیده باشد و زمانی که می بیند یکی از جانیانِ غارتگری که کشورش را به غارت و چپاول برده است، می میرد، آنقدر خوشحال می شود که در پوست خود نمی گنجد و با خود می گوید که آه… یکی دیگر از دشمنانمان کم شده، به جزای اعمال کریه خود رسید و یکی از ارکان قوی دشمن از بازی خارج شد و حالا می توان کورسوی امیدی هرچند کوچک به سوی آزادی ایران یافت.

اما یک باره با حجمه ی گسترده مردمی مواجه می شود که در فضاهای مجازی سوگوار بُت اعظمشان شده اند و مدیحه گوی وی که “یزید زمانه دوباره حسین را کُشته و باید به خونخواهی او برخاست”، که در این میان از یاران حسینِ دوباره متولد و شهید شده زمان نیز یاد می کنند که همانا همدستان همان یزیدشان بوده و یزیدشان، حسینشان… اما همچنان مانده اند که لیلی زن بوده یا مَرد…!

و شاید می بایست گفت که این ملت همیشه در صحنه ما که پروژکتورهایشان نیز همیشه بر صحنه روشن است، سالهاست که در فضایی مجازی زندگی می کنند که تا به این حد از واقعیات دور شده اند.
مردمی که بدنبال تابوت جناب رفسنجانی براه افتاده و فریاد وا حسینا سرداده و همچنانکه گمان می کنند بُت اعظمشان بری از هرگونه گناه بوده، خواهان آزادی بُت های دیگرشان نیز می شوند، و متاسفانه بازهم یادشان می رود که دستهای تمامی آنها در یک پیاله و برای برداشتن لقمه ای نان از آن بوده است، چنان چون دستان یهودا و شیطان در کیسه ای نقره…! و دیگر نه ابراهیمی هست برای شکستن بُت هایشان و نه موسی دیگری برای عبورشان از دریایی توهمی که خود برای خود ساخته اند.

آری… حافظه تاریخی ملت ما بشدت دچار ضعف است، بطوریکه گمان نمی کنم با هیچ شوکی به یاد بیاورند آنچه را که هر جنایتکاری بر سرشان آورده است، چنانچه فراموش کرده بودند تمامی موهباتی را که خاندان پهلوی عطایشان کرده بود و ایران را یکی از بزرگترین قدرت های جهان ساخته و از آن ویران شده به دستِ قاجارها بهشتی ساخته بود که جهان در حسرتش بود… که به واسطه اعتباری که برای کشورش بدست آورده بود، ارزش یک ایرانی در دنیا آنچنان بود که در هر کجای این کره ی خاکی پادشاهی می کردند.

اما همانگونه که تمامی آن خوبی ها را فراموش کردند و روزی از سرِخوشی زیادی به خیابان ها ریختند و مرگ بر شاه گفتند و جناب خمینی دلبندشان را بر مسند پادشاهی نشاندند، همانگونه هم امروز، یک به یکِ جانیانِ این حکومت را با چند قطره اشک و ایفای نقش انسانی خوب، با سیاست بازی های هوشمندانه آنان، می بخشند و در دفاع از ایشان نیز برمی آیند و یک شبه از او بُتی می سازند که انگار نه انگار که روزی در چشمشان جانی ای بیش نبوده است… و اینجاست که می گویم که در عجبم که چگونه است که مردم ما تا این اندازه بخشنده شده اند که عزیزترینشان را که روزی ناخواسته حتا ناراحتشان کرده است نمی بخشند، اما یکدفعه دیو را دلبر کرده و تقدیسش نیز می کنند…؟!