حدود یک ماه پیش، در دانشگاه جورج واشنگتن روز خانواده بود. مادرم که در اورشلیم زندگی می کند، بلیطش را از ماه ها پیش رزرو کرده بود و من منتظر بودم او را بعد از پنج ماه ببینم. روز پیش از حرکت، پروازش را به خاطر موج چاقوزنی هایی که در اسرائیل اتفاق می افتد، کنسل کرد. حق داشت وقتی گفت اگر در طول سفرش اتفاقی برای برادر کوچکترم بیفتد خودش را نمی بخشد.

در هفته های گذشته، این حرکات که ما نامش را «تروریسم» گذاشته ایم، بر جان های زیادی در سراسر جهان، مستقیم و غیرمستقیم، اثر گذاشت. اما سوالی که ذهن من را مشغول کرده این است: واقعا، تروریسم یعنی چه؟

من تروریسم را این گونه تعریف می کنم:‌ زمانی که اعمال ناشی از نفرت بعضی از مردم تاثیر مستقیم و منفی خود را نه تنها بر قربانی های آن ها بلکه به صورتی غیرمستقیم بر کسانی که خود را درگیر آن وضعیت نکرده اند، نیز می گذارد. این حمله ها بر دانشجوی دانشگاهی که ۶۰۰۰ مایل از منطقه دور است، و تصورش این بود که امکان ندارد مستقیم هدف حمله هایی که آنسوی اقیانوس اتفاق می افتد قرار بگیرد، نیز تاثیر گذاشت.

در ویدئو کلیپی که از سی.ان.ان پخش شد مصاحبه با توریست های پاریس و عکس العمل آنها به حمله تروریستی را دیدم. یک زوج جوان از هند گفتند آنها دارند باور می کنند که جهان همین است که ما در آن زندگی می کنیم و می بایست واقعیات موجود این جهان را بپذیریم؛ جهانی که خطر خشونت در آن روزمره شده است، برای همه، هر که باشند و در هر کجا که باشند. من از این پاسخ خوشم نمی آید.

چرا می بایست وضع موجود چنین جهانی را بپذیریم؟ تصور من این بود که تنها سربازانی که به جنگ می روند می بایست واقعیت مواجهه با زخمی و کشته شدن را بپذیرند. این ها خطرهایی نیستند که در تصور من برای کسانی که به تماشای مسابقه فوتبال می روند، یا مردمی که به سفر خارج می روند، یا کار داوطلبانه خود را انجام می دهند، یا به سادگی زندگی روزمره شان را می کنند، اتفاق بیفتد. ما نمی بایست ناچار به زندگی در جهانی باشیم که زخمی شدن و به قتل رسیدن از عواقب معمول بیرون رفتن از خانه و گشتن در خیابان باشد. این حق است، نه یک امتیاز؛ حقی که کسانی قصد دارند از ما بگیرند.

اما چیزی که بیش از این تهاجمات تروریستی مرا آزار می دهد برخورد رسانه ها و شبکه های اجتماعی با این مساله است. به نظر من می رسد که حتی پیش از این که بحثی در بگیرد، افراد به طور اتوماتیک خود حامی این یا آن، و ضد این یا آن به شمار می آورند.

بزرگترین مانع یک گفتگوی موثر، این است که جامعه چند وجهی ما بدل به جامعه های متکثر دوتایی شده است. جهان سفید و سیاه نیست، و نمی بایست بر این اساس با آن برخورد کنیم. می بایست مسائل را در یک طیف مورد بررسی قرار دهیم. با جانبداری از یک سویه، بخواهیم یا نخواهیم، خود را از سویه دیگر دور کرده ایم.

اما آنچه بیش از همه برای من آزاردهنده است، وقتی است که یکی از سویه ها تلاش می کند آن سویه دیگر را متقاعد کند که کاملا در اشتباه است. چرا؟ به چه منظوری؟ چه نتیجه ای به دست خواهد آمد؟ آیا واقعا تصور می کنید که این شخص تمام اعتقادات سیاسی،‌ اخلاقی، مذهبی خود را ۱۸۰ درجه تغییر خواهد داد که چیزی که شما شخصا به او گفته اید و یا حتی بی اهمیت تر از آن، در روی نت منتشر کرده اید، را بپذیرد؟‌ نه. اینطور نیست، و اگر می بود اشتباه می بود. اگر ما قصد بررسی یک موضوع را در یک طیف داشته باشیم، ما جایی برای تفاهم و زمینه های مشترک باقی می گذاریم.

هیچ کس همه چیز را نمی داند. حتی کارشناسان همه چیز را نمی دانند. پس چرا وانمود کنیم که ما می دانیم؟ از نخوت روشنفکری هیچ به دست نمی آید. فروتنی است که اعتماد و احترام دیگران به خود جلب می کند بخصوص در مباحث سیاسی. یک عبارتی که من به آن خیلی علاقمندم جمله ای از آتیکوس فینچ در کشتن مرغ مقلد است وقتی که به ما می آموزد «شما هرگز کسی را درک نخواهید کرد مگر زمانی که از چشم او به منظره نگاه کنید»، تا زمانی که پوست او را به تن بکشید، و قدم بزنید. ترس ما از دیگری – چه دیگری سیاسی، مذهبی، یا هر چیز دیگر – باعث انجماد و مانع بروز تحول ملموس می شود.

در واقع آن چه می خواهم بگویم این است : وضع موجود را نپذیرید، اما از سوی دیگر تلاش نکنید با تغییر آن، دیگران را به انزوا برانید، زیرا تفکر سیاه و سفید جهان را بدل به منظره ای خاکستری می کند. به جهان و به زندگی از منظر طیف های گسترده تجربه های انسانی بنگرید.