جواهرفروش داخل دروازه‌ی دمشق در حالیکه جانمازش را جمع ‌کرد و آماده‌ی دم کردن چای مریم‌گلی شد، گفت «می‌دانی من کارت شناسایی اسرائیلی دارم؟».

پرسیدم، «نه. چطور توانستی بگیری؟».

می‌گوید «من اهل حبرون‌ام». و اتاق ساکت است و او با پلک‌های فروافتاده به من نگاه می‌کند. «مسلمان‌های حبرون کارت شناسایی اسرائیلی ندارند».

نگاه می‌کنم به او که قند می‌اندازد توی چایی‌اش و هم می‌زند.

ادامه می‌دهد، و چشم‌هایش را می‌مالد، «پدرم اهل حبرون است و پدرش هم اهل حبرون است و پدر پدرش هم اهل حبرون است». «می‌دانی در ۱۹۲۹ در حبرون چه شد؟».

می‌گویم «بله، کشتار راه افتاد و خیلی از یهودی‌ها را کشتند».

حرف من را تصحیح می‌کند «نسل‌کشی بود».

من اسم‌اش را می‌گذارم برنامه، کشتار جمعی هولناکی که ۷۰ نفر در آن به قتل رسیدند، از جمله زن‌ها و کودکان، بعضی‌ها کودکان کمتر از پنج سال. اما جواهرفروش فلسطینی شهر قدیم می‌گوید نسل‌کشی، و من منتظر می‌مانم تا ادامه دهد.

جواهرفروش می‌گوید به من «پدربزرگ‌ام، و پدرش ۲۴ خانواده را در جریان نسل‌کشی نجات دادند». «بعدها، اسرائیلی‌ها خواستند به ما زمین بدهند – ما گفتیم نه، ما زمین داریم، درخت‌های زیتون‌مان را داریم، و آنها به ما پیشنهاد پول کردند، ما گفتیم، نه، ما پول داریم، بس‌مان است، و آنها برای تشکر از ما، به ما کارت شناسایی اسرائیلی و مدارک عبور و مرور دادند».

«اوه.»

کارت شناسایی آبی‌اش را در می‌آورد، عین مال من.

«خیلی‌ها در حبرون این کار را کردند – خانواده‌های زیادی بودند که یهودی‌ها را نجات دادند، و خیلی‌ها هم در حبرون بودند که از ما به خاطر این کار بدشان می‌آمد و به ما می‌گفتند همدست‌ها. من می‌گویم، گورتان را گم کنید. ما بچه‌ها را نجات دادیم. خانواده‌ها را نجات دادیم. این‌ها دوست‌ها و همسایه‌های ما بودند. ما با هم سر یک سفره نشسته بودیم!».

می‌گویم «درسته،» و چشم‌هایم پر از اشک می‌شود.

«سال‌ها بعد، رفتم سیستم برقی که شهرداری ساخت را تماشا کردم. من برق را همانقدر دوست دارم که هنر را دوست دارم. مردی که مسؤول بود اسم‌ام را پرسید، و وقتی اسم‌ام را گفتم، گفت شما از خانواده‌های فلان و بهمان حبرون هستید، گفتم بله». کمی مکث می‌کند و چای‌اش را هم می‌زند. «به زن‌ام چیزی نگو، من بیماری قند دارم. به هر حال، مردی که مسؤول بود من را مثل برادرش در آغوش گرفت و روی‌ام را بوسید. پدربزرگ‌اش را پدربزرگ من نجات داده بود، و به من گفت هر وقت هر کاری داشتم به او خبر بدهم، هر کاری! حتی اگر نیمه شب باشد! به من گفت من مثل برادرش هستم و هر کاری از دست‌اش برآید برای من می‌کند».

جواهرفروش لبخند می‌زند و چای‌اش را سر می‌کشد.

«هیچ وقت زنگ زدی بهش؟».

«البته که نه. و بهش گفتم هیچ وقت نیازی نخواهد بود که زنگ بزنم – حتی یک بار – چون من هر چه می‌خواهم دارم:‌ در اورشلیم زندگی می‌کنم».