اسرائیلی ها با طوفان زمستانی طوری برخورد می کنند که انگار جنگ باشد. از ذخیره سوخت تا انبار آذوقه، به نظر می آید بزرگترین ترس این ملت کوچک رگبار باران و یا برف باشد. اینطور بود که جمعه عصر، وقتی برادر شوهر من به شام هفتگی جمعه شب نیامد، همه تصور کردیم که مشکل بارش باران بوده است. اما روز بعد که دیدمش فهمیدم که چرا به مهمانی نیامده.

«آلون باکال»، مدیر ۲۶ ساله بار، در تل آویو، که در تهاجم تروریستی روز سال نو کشته شد، دوست او بود. با هم در ارتش خدمت کرده بودند. دلشکستگی را در چشم هایش می دیدم. برای آلون، که زود از میان ما رفته بود، دعا خواندیم. من با برادر شوهرم رابطه خیلی نزدیکی دارم. از زمانی که نوجوان بود و هنوز دندان هایش بریس داشتند، می شناسمش. بیشتر مثل برادرم است تا برادرشوهرم.

با غم او، دلم شکست.

آنچه دراین چند روز گذشته فهمیده ام این است که توازن چه اهمیت عظیمی دارد. چگونه قادریم هر روز و روز به روز با واقعیتی روبرو شویم که نباید سرنوشت هیچ کسی باشد.

خواهر بزرگتر من، که از نیویورک به دیدن ما آمده بود، وقتی پای تلویزیون گزارش حمله هولناک به تل آویو را تماشا می کردیم کنار من نشسته بود. من برایش ترجمه می کردم و او خبر را برای دوستانش در نیویورک از طریق پیامک موبایل ارسال کرد و خبر می داد که حالش خوب است. در یک لحظه، که طبیعتا نگران خواهر و بچه هایش بود، از من پرسید آیا از زندگی کردن در اینجا نمی ترسم؟ جلو اشک هایم را گرفتم و در همان حال می دیدم که چشم های او نیز پر از اشک شدند. می خواهم با او صادق باشم. می خواهم به او بگویم که می ترسم تنها توی بازار راه بروم. می خواهم به او بگویم که وقتی دخترم را توی صندلی بچه در ماشین می گذارم، همیشه سرم را برمی گردانم ببینم کسی پشت سرم ایستاده یا نه. می خواهم بگویم وقتی از بعضی جاده ها با ماشین می گذریم، من به جای آن جلو کنار شوهرم بنشینم، صندلی عقب، کنار دخترمان می نشینم. اگر چیزی به طرف ماشین پرتاب شود، یا بدترش اتفاق بیفتد، راحت تر می توانم خودم را رویش بیندازم و مراقبت کنم. می خواهم بگویم که بیشتر وقت ها می ترسم …

حفظ توازن.

آنچه به او می گویم، بیشتر به خاطر اوست تا به خاطر من. به او می گویم برای من شرایط امروز شبیه همان شرایطی است که در بچگی مان وقتی که در محله ای از محله های پایین شهر نیویورک زندگی می کردیم، بود. پیش از آن که خیابان های نیویورک به امنیتی که الان دارند، برسند. همیشه از دور و برم خبر دارم. از بعضی جاها دور می مانم. از جاهایی که بیشتر امکان حمله هست، رد نمی شوم اگر تنها باشم. همان کاری که آن وقت ها می کردم. می گویم من فرشتگانی دارم که مراقب من اند، مثلن پدرمان. احساس می کنم که با من است. قول می دهم «بابا نمی گذارد هیچ اتفاقی برای من بیفتد» و لبخندی مطمئن می زنم.

حفظ توازن.

دوستی که از خارج برای دیدار آمده بود می گفت که دوستانش دارند از پست های سنگینی که او «همرسانی» می کند خسته می شوند. شوک شده بود! «چطور در مورد حمله ای که در فاصله چندصدقدمی من اتفاق افتاد، ننویسم؟ چطور درباره آن چه می بینم و این واقعیت که چقدر وضعیت زندگی این مردم به شکلی که هست غیرقابل قبول است، ننویسم؟ چرا مردم نمی خواهند واقعیت را ببینند؟»

حفظ توازن.

بله. زندگی الان ما ساده نیست. از دشوار هم آنسوتر است. دوست ندارم وقتی دختر دو ساله ام را توی صندلی اش توی ماشین می گذارم، با نگرانی پشت سرم را نگاه کنم. ترجیح می دهم پیش از خروج از خانه از چشمی در نگاه نکنم که ببینم آیا کسی در راهروها پرسه می زند یا نه. دوست پنجره خانه ام باز باشد. نسیم زیبای بعد از ظهر به داخل بوزد. بیشتر از همه می خواهم دخترم و دوستانش توی حیاط بدوند به جای این که توی اتاق بازی کنند. می خواهم اخبار را باز کنم و به مذاکرات سیاستمدارانمان ریز به ریز گوش کنم. می خواهم خبر حاملگی بار رافائل مهم ترین خبر روز باشد. تشییع جنازه بس است. پدر و مادرهای عزادار بس است. بچه های یتیم شده، بس است. ترس بس است.

حفظ توازن یعنی به روند زندگی اجازه توقف ندهی. یعنی دو سه دقیقه صبر کنی و از قصاب محل بپرسی حالش چطور است. بچه ها چطورند؟ شریف همیشه بهترین تکه های سینه مرغ را برای من می برید. حفظ توازن یعنی به خودت اجازه بدهی زندگی روزمره ات را بکنی انگار هیچ چیز فرق نکرده است. در حالی که فرق کرده است.

حفظ توازن یعنی بچه ها را به مدرسه بفرستی در حالی که تنها کاری که دلت می خواهد بکنی این است که آنها را کنار خودت نگه داری. بچه ها را ببری به مدرسه و در کلاس را باز کنی و معلم با لبخندی پهن روی صورتش به آنها خوشامد بگوید و با آنها برای تعطیل شبات نان «خالا» بپزد. دخترم به من کمک می کند توازن را حفظ کنم. وقتی توی بغل معلم اش می پرد در همان حالی که دارد آرد را توی خمیر «خالا» می ریزد. معلمش برمی گردد و لبخند می زند. تماشای دختر کوچکم که موهای معلمش را کنار می زند زیر حجابی که روی سرش دارد، به من معنای توازن را می آموزد. نفرت، پیروز نخواهد بود. ترور پیروز نخواهد بود. زندگی کردن به خودی خود، حفظ توازن است.