در منزل والدینم تهیه و تدارک مربوط به پسح از چندین ماه قبل از فرا رسیدن ماه نیسان شروع میشد با خرید چند گونی گندم از کشاورزانی که تازه گندمها را درو کرده بودند .

از اینجا مادرم شروع به کار میکرد و بقول معروف دست بکار کارهای موعد میشد .

بعد از کارهای روز مره خانه می نشست روی ایوان خانه، آنجا که آفتاب بود و با حرکت آفتاب او هم حرکت میکرد تا وقتی که غروب میشد.

سینی در دست با چند مشت گندم داخل سینی و آنها را یکی یکی، تک تک و با دقت بسیار زیاد پاک میکرد تا مبادا شکسته دانه گندمی یا جوی نا خواسته یا هر نا خالصی دیگری با گندمها آمیخته نشده باشد.

حکاک شده در خطورم منظره ای که از مدرسه ابتدایی بر میگشتم و مادرم مشغول پاک کردن گندم بود .
گونی گندمها در اتاقی دور از آشپزخانه و اتاق غذا خوری نگهداری میشدند تا مبادا، خدای نا کرده تکه نانی یا گرده بیسکویتی به آنها نزدیک نشود.

عمل پاک کردن گندم توسط مادرم سه بار تکرار میشد، تا اینکه مطمئن شود از تمیز بودن از هر ناخالصی.
پس از پایان رسیدن این مرحله نوبت آماده کردن و رسیدگی به غلات که خوردن آنها در موعد پسح مجاز بود از قبیل: برنج، نخود، ماش که در اینمورد هم مادرم چند روز به آن اختصاص میداد.

تقریبا یک ماه قبل از موعد پسح نوبت تهیه و تدارک ادویه جات بود که با کوبیدن نمک سنگ و آسیاب کردن ریشه زردجوبه و دانه های ریز و سیاه فلفل سیاه و دانه های زیره کرمانی، زیره سبز، هل و سایر ادویه جات لازمه برای پخت و پز .

خرید آجیل جات، شستن و نمک کردن آنها هم چند روزی را به خودش اختصاص میداد.

در حین اوج مشغولیات به تکمیل و تدارک مواد لازمه برای موعد، پدر روانشادم دوخت لباس تازه برای افراد خانواده را فراموش نمی کرد و بعد از انتخاب زیباترین و بهترین نوع پارچه از مغازه خودش و توسط یکی از بهترین خیاطهای شهر دوخته میشد. و این یکی از هیجان انگیزترین لحظات بود، به دلیل اینکه لباس دوختن اتفاقی نبود که هر روز می افتاد بلکه یکی دو بار در سال.

خیاط بعد از اندازه گیری و انتخاب مدل لباس از طرف یک یک ما و مادرمان که از تازه ترین ژرنالها که از خارج از کشور می رسید. وقتی لباسهایی دوخته شده را بعد از چند هفته تحویل می گرفتیم بوی مخصوص لباس نو بسیار دلنشین و خوش آیند بود.

هر چند روز یکبار پیراهن تازه را از کمد بیرون می آوردم خوب و سیر نگاهش می کردم و دوباره آن را به کمد بر می گرداندم و منتظر وقت مناسب (موعد) برای پوشیدنش.

خوب حالا دیگر وقت آن رسیده بود که گندمها به آسیاب بروند و آرد شوند برای روز پخت مصا.

مادرم که همیشه از زمانهای قدیم در رعایت قوانین مذهبی و اجرای آنها زبانزدد همه بود به آسیاب شهر مراجعه میکرد و از آسیابان با پرداخت مبلغ بالا آن مکان را برای یک روز کرایه میکرد و با بردن کارگران و تمیز کاری و آماده سازی مکان به آسیاب کردن گندمها می پرداختند.

کیسه های آرد وارد خانه میشدند که بعد از تمیز کاری اساسی و رنکاری سالیانه بود.

گلها از گلخانه بیرون آورده شده بودند و گلهای شمعدانی قرمز، صورتی و نارنجی زینت بخش پله هایی ایوان بودند .

تمام این خاطرات در عین حال که جالب است بیاد آوردنشان، ولی روزهای پر زحمت و پر فشاری بود برای مادرم و او از توانش برمی آمد و با آن همه مشکلات و زحمات بخوبی مدارا می کرد.

در طول سالها پدر و مادرم روش پخت و پز مصا را به زوجی که در خانه به مادرم و در مغازه به پدر روانشادم کمک میکردند یاد داده بودند و در آن روز هم سهم بزرگی داشتند.

آتش روشن میشد و روی آتش تاوه (ساج) بزرگی که مخصوص و فقط به خاطر پخت مصا بود قرار داشت و خمیری که تقریبا نیم ساعت پیش آماده شده بود و نازک بازش کرده بودند روی تاوه (ساج) داغ پهن میشد و مصاهای نازک به نازکی ورقه کاغذ روی هم چیده میشدند و به طور معمول از صبح زود تا غروب خورشید ادامه پیدا میکرد . معمولا پخت مصا نه تنها برای خانه شخصی خودمان بلکه پدر و مادرم هر سال برای فامیل نزدیک که در تهران بودند هم آماده می کردند و به وسیله اتوبوس برایشان می فرستادند .

سه روز قبل از فرا رسیدن موعد پسح مادرم چراغ ترموس بزرگ را وسط حیاط می گذاشت و دیگ بزرگ روی آن قرار میداد و وقتی آب بخوبی جوش می آمد، سنگ شسته شده ای را داخل آب می انداخت تا از دمای بسیار بالای آب مطنئن شود و کلیه ضروف روز مره از قبیل کفگیرها و ملاقه ها و سایر قاشق و چنگالها همینطور دیگ های استیل را در آب جوش فرو میبرد و در تحت گرمای خورشید برق میزدند .

تقریبا همه چیز آماده به استقبال رفتن موعد پسح بود ولی برای مادرم تا لحظه نشستن سر سفره کار بود .

غذای فوق العاده خوشمزه که درست میکرد برای شب موعد هنوز زیر زبانم است .

مادرم بعد از چند ماه زحمات توانفرسا در کنار سفره پسح می نشست بسیار خسته ولی تمیز، نورانی زیباتر از همیشه.

موعد پسح بر همه یهودیان جهان مبارک باد!