دوشنبه شب این هفته شروع عید پسح، عید آزادی است. عید پسح یکی از مهمترین اعیاد یهودیان دنیا است و قوانین بسیار مخصوص به خود و نسبتأ دشواری دارد. دورانی که من و خانواده ام در گلپایگان زندگی می‌کردیم جمعیت یهودیان شهر را می‌توانستیم با انگشتان دست بشماریم. در آن موقع بیشتر خانواده های یهودی شهر بنا بر انتخاب خود به تهران یا به اسرائیل مهاجرت کرده بودند.

گلپایگان شهرستان تاریخی و کوچکی بود که دارای چندین محله های یهودی نشین بوده و به گفته ای تقریبآ چهار هزار نفر یهودی ساکن این شهر بوده اند. دارای چند کنیسا، مدرسه که توسط یهودیان اداره می‌شده، حمامهای عمومی، چند خزینه و حتی زبان محله ای مخصوص به خود داشتند.

همانطور که گفتم از دورانی که من بیاد دارم سه یا چهار خانواده در شهر بیش نبودیم. تهیه و تدارک پسح از چند ماه قبل شروع می‌شد، کیسه های گندم خریداری، با وسواس زیاد و سه بار آنها وارسی می‌شدند تا از عدم وجود نا خالصی مطمئن و یا خدای نا کرده تکه گندم شکسته ای در آن نباشد. خرید حبوبات و دانه دانه پاک کردن آنها، شستن و بو دادن آجیل جات، کوبیدن نمک سنگ و انواع ادویه در هاون بزرگ و با دسته سنگین آن… و آماده شدن برای روز مصاپزی.

نان فطیر یا «مصا» به نشانه دورانی که بنی اسرائیل در بیابانها بودند و هشت روز بدلیل کمبود وقت و عدم امکانات، نانی خوردند که از خمیر ور نیامده و بدون مایه تهیه شده بود.

در روز مصاپزی دوستان مسلمان گلپایگانی که چندین و چند سال در این امور وارد و کار آموخته شده بودند سهم بسیار مهم و قابل توجهی داشتند.

پدر خدا بیامرزم یوسف شالوم انسان بسیار شریف و متشخصی بودند. با مذهب هم چندان میانه ای نداشتند لزا مدیریت و بعمل آوردن این مراسم بر عهده مادرم بود چون مادرم که خداوند طول عمر با سلامتی به ایشان عطا فرماید بسیار زن مذهبی و اکثر قریب به اتفاق مراسم مذهبی را در خانه انجام میدادند و علی الخصوص مراسم مربوط به عید پسح را که نکات ریز و فن مخصوص به خود را دارد.

بعد از مراسم پخت نان فطیر نوبت کشتار گوسفند میرسید برای استفاده از گوشت آن در ایام پسح. ساعات فراوان مادرم به تمیز کردن، در آوردن و جدا کردن رگ و پی ها از گوشت و آماده آن برای پخت غذاهای لذیذ موعد.

آبگوشت یکی از لذیذترین غذاهای روزهای موعد بود، آبگوشت چرب و خوشمزه در کاسه های آبی رنگ زیبا و مصای خرد شده به همراه سبزی تازه و معطر که همان روز از زمین چیده شده بود. در میان بهترین خاطراتی که از پدر خدا بیامرزم دارم دیسیپلین در غذا خوردن، استفاده از ظروف زیبا و اعلا لذت بردن از غذای خوب و هر گوشه ای از خانه. این عادت زیبا را برای خودم مد نظر قرار دادم و به فرزندانم هم می آموزم.

مطمئنأ بسیاری با من موافقند که از روز اول موعد پسح در ایران همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت، حیاط پاکیزه و جارو شده جلوه دیگری داشت. آسمان زیباتر میشد، گلها خوش بوتر و آفتاب، آفتاب دیگری بود، گنجشک‌ها روی درخت بلند و تنومند توت وسط حیاط خانه می نشستند و جیک جیک سر میدادند. این احساس مخصوص و ویژه آسمان و آب و خاک ایران است و بس!
بسیاری از بزرگان شهر، همسایه ها و کواسب بازار به عیادت و عید مبارکی پدرم می آمدند… تعداد فراوان تخم مرغ پخته شده، میزها و روی آنها کاسه های آجیل، ظروف بزرگ میوه مرتب پر می‌شدند، سماور روشن از صبح تا شب قل قل میکرد، چای تازه دم مرتب براه بود… و گاهی شراب خانگی با تخم مرغ مورد در خواست و وسیله پذیرایی دوستان بود…