تا قبل از سال 1979، همگی در ایران، مسلمان، یهودی، مسیحی و همینطور بهائیان در صلح و صفا زندگی میکردند، ولی متاسفانه در سالهای بعد از آن شاهد نفاق ‌‌و جدایی بین این ادیان الهی که همگی برای وصل کردن آمدند!

چنانچه در سالهای اخیر عملیاتی به اسم دین و مذهب الهی اسلام در ایران و برخی از کشورهای خارج از ایران انجام میگیرد که فکر نمیکنم خداوند اینگونه منظور داشته!

خوشبختانه سال گذشته از دوست و همشهری عزیزم فیلمی دریافت کردم که به تقاضای من در شهر گلپایگان گرفته شده بود. سالهای زیادی است که از وطنم دور و در دیدار آرزوی دوباره آن بسیار دلتنگ هستم. دوستم به افرادی که از آنها فیلم گرفته تذکر میدهد که این فیلم را به درخواست سیمین شالوم می گیرم و اگر خاطره ای از آقای شالوم دارید تعریف کنید.

هر یک از همشهری ها خاطره ای تعریف کردند و از دلتنگی ها صحبت کردند. گفتند از دورانی که مرحوم روانشاد پدرم تاجر با سابقه‌ای در بازار گلپایگان بود، از صحبت هایی که با ایشان داشتند و حتی یادآوری کردند روزهایی را که همسرم ایمانوئل متحده بعد از اتمام دوران دانشگاهی در شهر گلپایگان به طبابت می پرداخت. یکی از همشهریان تعریف کرد خاطره ای از ۳۵ سال پیش که از مرحوم پدرم داشت و اینگونه میگوید:

در سالهای اول بعد از انقلاب آقای شالوم در بازار عبور میکرد. بعد از احوالپرسی دو طرفه، از ایشان پرسیدم: حاجی یوسف وضعیت مملکت را چطور می بینید؟

او اینگونه پاسخ داد: اگر همینطور بماند و از این بدتر نشود هم خوب است!

در آن دوران وضع مملکت اصلا خوب نبود. مواد غذایی اساسی از قبیل قند، شکر، برنج و روغن و گوشت جیره بندی بود، هنوز هم کشتارها و اعدام افرادی که بگونه ای تا قبل از انقلاب صاحب قدرت بودند و در پیشرفت کشور نقشی داشتند ادامه داشت و جنگ بین ایران و عراق هم شروع شده بود. دورانی بود که هیچ صاحب عقیده ای فکر نمی‌کرد که کشور آباد و ثروتمند ایران بیشتر از این به قهقرا برود. هر وقت که فکر میکردیم که دیگر به نهایت درجه بدبختی رسیده ایم و بدتر از این نخواهد بود، فردای آنروز تازه تر از تازه ای می رسید و می گفتیم صد رحمت به پارسال.

پدرم شخص بسیار روشنفکر و فهمیده ای بود. او در خشت خام میدید و دیگران در آینه!
دلیل همه این سخنان، اوضاع کنونی ایران است. هر چند گاهی یکبار ماجرایی را پیش می‌آورند و از آن سوء استفاده میکنند، هر چند ماهی یکبار بوسیله ای فکر مردم را به بدبختی تازه ای مشغول میکنند. گران کردن و گرانتر کردن دلار، پایین آوردن قیمت آن و به زمین زدن مردم تا مجبور بشوند به فروش دلارهایی که به قیمت بالا خریده اند. در این ایام هم شنیده میشود افرادی که خانه خود را فروختند و پول آن را تبدیل به دلار بکنند و شاید کمی سود ببرند و با پایین آمدن ناگهانی قیمت دلار، ثروت خود را یکشبه از دست دادند و تا بحال 3 مرد بدلیلی که هستی خود را تبدیل به دلار کرده بودند دست به خودکشی زدند.

خود رژیم حاکمه در ایران دلارها را از بازار آزاد میخرد و باعث گرانی آن میشود و سپس مقدار زیادی دلار را وارد بازار میکند و قیمت‌ها را پایین میکشاند، در حقیقت خیانت به ملت!

دولت ایران احتیاج خاصی به بحران دارد. به یاد دارم که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سفارت آمریکا در ایران را محاصره کردند و مدتهای زیادی اخبار روز تحت شعاع این خبر بود. بعد از چندی هم جنگ ایران و عراق را بوجود آوردند، و هشت سال بدون هیچ دلیلی ادامه دادند. مردم بی خانمان شدند، زنها بیوه شدند و پدران و مادران و فرزندان نوجوان و جوان خود را از دست دادند و به آنها حکم شد که خوشحال باشند. هر چند وقت یکبار محلی را منفجر میکردند و آن را به ضد انقلابیون نسبت میدادند.

ظاهراً تمام این بحران ها و رویدادهای ناگوار برای مردم ایران خوراک خود دوستی و کینه توزی رهبران انقلاب ایران بودند. شبیه ضحاک مار دوش که جوان‌های برومند خوراک مارهای دوش او بودند و اگر این مارها را با خون جوانان کشور تغذیه نمی‌کرد مارها، شخص ضحاک را نیش می‌زدند. ظلم به مردم و مظلوم نمایی کردن آیین این رژیم ضد مردمیست.

داستان، داستان هزار و یک شب است و شدیدا ناعادلانه. هر بار از این جهنمی که برای مردم ایران درست شده یک خار بلند تازه ای تیر و تیزتر بلند میشود و در قلب ملت فرو میرود. حاصل آن فقط ترویج فقر، بدبختی، کلیه فروشی، ابذیل شهر مشهد به تایلند عربهایی که یکوقت اسم ایران را هم می‌ترسیدند بر زبان بیاورند.

عراقیها و دیگر عربهای حوضه خلیج فارس بدلیل بی ارزش بودن پول ایران به کشور می آیند و هر چه که در بازار است را می‌خرند و به ایرانی غیور، فخر میفروشند. در حالی که ایرانی ها تا قبل از چهل سال پیش با ریال با ارزش خود، جزو بهترین توریستها در دنیا بودند.

دخترها و پسر بچه ها که بجای مدرسه رفتن با تن کوچک و دستهای لطیف کوچکشان در خیابانهای شهر کار بکنند تا کمکی به امرار معاش خانواده باشند.

تحمل تصور این واقعیت بسیار مشکل است زیرا ما در کشوری زندگی میکنیم که رفاه زندگی، آزادگی در انتخاب مکان و شیوه حیات و آزادگی بیان و پاسداری از حقوق شهروندان در مد نظر دست اندر کاران است. چهل سال پیش صحبت از این بود که ایران به ژاپن دوم تبدیل میشود ولی از بخت بد این مورد به چشم ابر قدرتها خوش نیامد و در برخی موارد ایران را 100سال به عقب بردند.

چند روز پیش که برای خرید هفتگی وارد سوپر مارکت شدم و دهها بسته پوشک بچه را داخل قفسه ها دیدم ناگهان بیاد پدر و مادران جوان در ایران افتادم و دلم میخواست ایکاش می‌توانستم برایشان از این پوشکها بفرستم تا از نگرانی آنها بکاهم. دولتی که با بالا بردن نرخ گوجه فرنگی و احتکار پوشک بچه به شهروندانش توهین میکند.

در انتظار شنیدن صدای پای انقلابی جدید و سازنده در ایران.