امروز که با بچه هایم از خانه بیرون آمدیم، ماشین های پلیس از کنار ما ویراژ دادند رفتند و ۵۰ متر پایین تر، خیابان را مسدود کردند. مردهایی مسلح از چند جهت می دویدند. صاحبان مضطرب مغازه ها جمع شدند بیرون، تلفن هاشان را چک می کردند.

پسر پنج ساله ام با بدخلقی گفت «بهتره برگردیم توی خانه، در را قفل کنیم.»

همینکار را کردیم. بچه هایم با من کنار پنجره ایستادند، بیرون را تماشا کردیم. دختر دو ساله ام گفت «نگاه کن، پرنده!». پسرم پرسید «فکر می کنی آدم بده را دستگیر کردند؟» پیش از این مردم از من ایراد می گرفتند که چرا وضعیت امنیتی را برای پسرم توضیح می دهم. امروز که کنار من ایستاده بود، سعی می کرد در این شرایط خونسرد دیده شود، احساس کردم روش من درست بوده.

وقتی ماشین های پلیس رفتند، تصمیم گرفتیم «به مهد کودک برویم، با شماره ۲». این بار که بیرون رفتیم آنقدر محیط عادی بود که غیرعادی به نظر می رسید. فروشنده ها به مشتری ها لبخند می زدند. مردم سگ هاشان را راه می بردند… واقعا امکان نداشت حدس بزنی که تنها چند دقیقه پیش از آن، اتفاقی غیرعادی در همینجا روی داده است.

عادی بودن آن لحظه، هولناک بود: چی شده بود؟ زیر این لایه معمولی، چی قایم شده؟ چرا هیشکی به سرش نزده؟

عادی بودن آن لحظه، هیجان انگیز بود: این، آن گونه ای است که ما به زندگی ادامه می دهیم. این، یعنی چقدر انعطاف داریم. چشمتان کور، تروریست ها!

اما، چی شد؟ این سوال مثل خوره توی سرم چرخ می خورد، لحظه به لحظه شدیدتر می شد و در خیابان هیچ خبری دهان به دهان نچرخید. بی خبری، بدجور اعصاب آدم را خراب می کند. از یکسو، خوب است، خیالت راحت می شود: خبری که نیست خودش خبر خوبی است. از سوی دیگر، تخیل ات به کار می افتد. چاقوزنی شده؟ بمب بوده؟ تروریست با تفنگ آمده بود؟ وقتی بفهمم واقعا چه اتفاقی افتاده بود، می توانم تصور کنم که بر شرایط کنترل دارم. برای همین است که می خواهم بدانم.

روی فیس بوک نوشتم «آنچه الان در محله ما اتفاق افتاد» اما پستم را پاک کردم. ایجاد اضطراب، خوب نیست.

پسرم، که چند دقیقه پیش آنقدر آرام بود، کم کم مشوش می شد. «امروز نمیخوام مهد کودک برم». دست من را محکم چسبیده بود. بند انگشتهایش سفید می شد.

گفتم «منم پیش شما می مونم یه خورده. همه چی درست میشه. پلیس مراقب ماست. نترسید.»

دروغ می گفتم؟

شاید. وقتی روی زمین بازی نشسته بودیم، سرمان را با قصه های حیوانات گرم می کردیم، فکر کردم شاید هم دروغ باشد. هیچ کدام از ما، واقعا، واقعا، امن نیست. اما به این دروغ نیاز داریم تا زنده بمانیم.

وقتی پسرم دوباره شور و نشاط خودش را یافت، به مهد کودک بردمش. دست تکان دادم و خداحافظی کردم، و دکمه «رفرش» را روی تلفنم فشار دادم.

تا آن موقع، سایت خبری بالاخره خبر را گرفته بودند. یک حمله تروریستی نزدیک شهر قدیم (اورشلیم) اتفاق افتاده، و احتمالا یک تیراندازی در منطقه «رامات». حدس زدم در خیابان ما هیچ اتفاقی نیفتاده، فقط یک تعقیب ساده بوده.

در راه بازگشت به خانه، چندین بار سر چرخاندم به عقب نگاه کردم، و با دقت ماشین ها و مردم را ارزیابی کردم. دیروز، یک مرد به مردم پیاده و مردمی که توی ماشین بوده اند، در شهر «جافا»، چاقو زده بود. امروز، مردهایی مسلح به تفنگ، با ماشین به پیاده ها زدند. همه چی می تواند تهدید باشد یا ابزار باشد. هیچ کس امن نیست. هیچ چیزی را نمی توان دست کم گرفت.

ترور، شما را وادار به زندگی در لحظه می کند.

اما، با خودم فکر کردم، و ایستادم، و گفتم این لحظه مال من است که زندگی اش کنم.

ترور می تواند من را بکشد یا ناقص کند. اما تا زمانی که نکرده است، اختیار زندگی ام دست خودم است. مراقبت می کنم اما دچار توهم و پارانویا نخواهم شد. اختیار خودم را دست قاتل ها نمی دهم که زندگی را به من زهر کنند. این لحظه ها، مال منند، و من این لحظه ها را تا ته زندگی می کنم.

برای همین، در راه خانه، برای غنیمت شمردن دم، ایستادم، شیرینی خریدم، و قدم زنان در خیابان رفتم.

همانطور که شیرینی می خوردم، آژیرها در دوردست شنیده می شدند. صدای چرخیدن هلیکوپترها را آن بالا می شنیدم، و صدای خنده بچه ها را در مدرسه ای همان نزدیکی. ماشین ها رد می شدند. پرنده ای جیغ زد.

زندگی ادامه دارد.