تیترهای خبری می گویند وضعیت اسرائیل در حال حاضر تاسف بار است. ما در اسرائیل در دنیایی زندگی می کنیم که هر کسی قاتل بالقوه و یا هدف ثابت است. این هزینه ای است که تروریسم می خواهد ما بپردازیم.

و حالا، امید چه می شود؟ آینده چه می شود؟ چطور خوش بین باشیم وقتی که بچه سیزده ساله چاقو بر می دارد تا بچه سیزده ساله دیگری را که سوار دوچرخه به خواربار فروشی می رود، به قتل برساند؟ تنها نفرت و کلی نگری است که یک بچه سیزده را وا می دارد یک بچه سیزده ساله دیگر را نه دوست، نه همبازی فوتبال، نه همراه خنده، بلکه به عنوان یک دشمن بی شکل ببیند که می بایست کشته شود. تنها نفرت و کلی نگری است که یک بچه را وا می دارد مامور قتل بشود، تا بدل به کسی بشود که به خاطر خدا و ملت اسلام آدم می کشد.

ما هنوز وارد جنگ نشده ایم، اما سر دو راهی ایستاده ایم که تصویر ما از آینده را به شدت تهدید می کند: به خصوص برای آن دسته از ما که به صلح باور دارند، که نه تنها در باره تکثر حرف می زنند بلکه تکثر را در زندگی روزمره در جلیلیه تمرین می کنند.

چند سال پیش، دیوید دائور ترانه ای نوشت به نام “کودکم، از جهان مراقبت کن”. شعر این ترانه القا می کرد که کودکان، بی شباهت به بزرگسالان، از کینه و نفرت، انتقام، و خشونت خالی اند. متاسفانه، به نظر می آید، ترانه او شامل خاورمیانه نمی شود. و ما می بایست در هدف هامان بازنگری کنیم.

من در هاناتون، در منطقه کیبوتز، جلیلیه زندگی می کنم. همسایه های ما در شرق، ساکنان روستاهای مسلمان نشین اند. بیشتر آنها در گذشته کشاورز بودند. در غرب ما، یک روستای مسلمان نشین دیگر هست، که ساکنانش بدوی اند. کمی پایین تر، در راه مدرسه بچه های من، روستای سوم هم بدوی نشین است.

وقتی که “انتفاضه کودکان” تازه، چند روز پیش شروع به فعالیت کرد، ساکنان روستای کفار مندا تظاهراتی را در روستا به راه انداختند و توی جاده اقدام به سنگ اندازی کردند. نه هر راهی، راهی که همسر من از آن به سر کار می رفت و برمی گشت. همان راهی که از مسیر آن بچه ها را به دکتر می بریم. همان راهی که از روستای همسایه به کیبوتز ما می رسد. محلی که از آن شروع به سنگ اندازی کردند یک دقیقه با خانه من فاصله دارد.

حالا که می دانید ما چه حالی داریم، معضل را برای شما مطرح می کنم.

همسایه های ما به سمت جاده سنگ اندازی می کردند. چرا؟ می خواستند من را بکشند؟ جواب من این است: “بله”. من اطمینان دارم که قصدشان این بود که تعدادی از سنگ ها نه فقط روی جاده بیفتد، بلکه آسیب هم برساند. مجروح کند، و نه فقط شیشه ماشینی را خراش دهد.

آنچه من را گیج می کند این است که من در این روستا دوستانی هم دارم. این همان روستایی است که من اصرار دارم خرید خواربارم را در همینجا بکنم تا بتوانم با همسایه هایم در ضمن خرید سلام و علیک کنم، مردمی که به نام می شناسم و من را می شناسند. همان روستایی که شاگردان من، و اعضای کلاس های پیش از سربازی هاناتون، هر هفته داوطلب کمک به بچه های با نیازهای ویژه و مراکز آموزش عبری می شوند.

این همان روستایی است که ماه ها تلاش کردم یک تیم مشترک فوتبال از بچه های ما و بچه های آنها تشکیل دهیم. پسر من و دوستانش تازه تمرین های فوتبال را همین هفته پیش شروع کرده اند.

 

اما الان، من احساس می کنم دیگر من را با روی باز نمی پذیرند، و در آنجا امن نیستم. در حال حاضر، اول گزارش پلیس را چک می کنم بعد پشت فرمان می نشینم. آیا این وضعیتی است که باید با همسایه هامان داشته باشیم؟

ساکنان جلیلیه با این تضادها آشنایند. اولین بار نیست که سنگ اندازی زندگی معمولی ای که ما در این محله های مختلط برای خودمان ساخته ایم را به هم می ریزد. اما ناچاریم در نظر بگیریم که کدام واقعیت کدام واقعیت دیگر را زیر سوال می برد. کدام یکی از احساسات پیروز می شود. کدام ارزش ها، کدام آینده نگری ها این بار پیروز می شوند؟

با دوستانم در کفار مندا صحبت کردم. بعضی هاشان از ریش سفیدان محله اند. پرسیدم این چه وضعیتی است؟ چرا سنگ می اندازند؟ گفتند “شهید،” برای “الاقصا”.

گفتم “منظورتان چیست از “الاقصا”؟

(باید اشاره کنم که این جواب، یک جواب کلی است که در این روزهای تشنج مدام شنیده می شود و من معتقدم این جواب بر اساس یک دروغ و یک شایعه ساختگی بین مردم رایج شده است).

صدای شانه بالا انداختن شان را می توانستم بشنوم.

گفتم “باید یک جوری این را تمام کنید. باید اینها را کنترل کنید.”

جواب آنها؟ “کاش می توانستیم، اما در حال حاضر، شاید بهتر باشد شما اینجا نیایید.”.

من؟ من می خواهم اینجا بیایم و دوست ندارم سرخورده شوم. من اصرار دارم که برای روستاهامان برنامه مشترک تنظیم کنیم، و روستاها را به طور مشترک اداره کنیم و به تدریج به آنهایی که می خواهند ما را نابود کنند، پیروز شویم. ساده دل ام؟ این رویای من است. آیا با وجود ساده دلی، این رویا به واقعیت می پیوندد؟ بله. آیا در نهایت همه چی در دست خود ما مردم خواهد بود؟ بله.

کوتاه سخن این که اگر ما مردم اصرار به زندگی در کنار هم نداشته باشیم، روشن است که آینده چه خواهد شد.

در این هفته دوستی از روستاهای همسایه به من تلفن کرد و دعوت کرد که یک تظاهرات مشترک از یهودیان و بدویان به راه بیندازیم با این شعار “ما دشمن هم نخواهیم بود”. گفتم این ایده بی نظیری است. و 16 ساعت وقت داشتیم تا تظاهرات را به راه بیندازیم.

ما دشمن هم نخواهیم بود – تظاهرات 14 اکتبر 2015 زارزیر

ما دشمن هم نخواهیم بود – تظاهرات 14 اکتبر 2015 زارزیر

اول، مردم می ترسیدند بیایند و می پرسیدند چرا تظاهرات؟ بعضی ها می گفتند یعنی عرب ها و یهودی ها نمی خواهند دشمن هم باشند؟ چرا باید یهودی ها به تظاهرات بیایند؟ مشکلات را عرب ها به وجود می آورند.

ولی ما تلاش کردیم و موفق شدیم حمایت دیگران را جلب کنیم. در خیابان اصلی زارزیر تظاهرات را به راه انداختیم.

آیا همه ساکنان زارزیر شرکت کردند؟ نه. همه ساکنان هاناتون؟ نه. اما شمار ما زیاد بود. آیا همه تظاهرات علیه تروریست ها است؟ نه. اما تظاهرات موفق می شود انرژی مثبت ایجاد کند نه فقط برای شرکت کننده ها بلکه برای کسانی که از مقابلش رد می شوند و کسانی که در اخبار خبرش را می خوانند.

و کم کم انرژی مثبت به همه می رسد و موج ترورهای این روزها را از میان می برد.

در جلیلیه سنگ هست. اما تمام این سنگ ها برای تخریب به کار نمی روند.

بعضی برای ساختن به کار می رند.

ما به تدریج بنایی می سازیم که در آن همه با هم و در همسایگی هم زندگی کنیم. ساختن زمان می برد اما تخریب در یک دقیقه اتفاق می افتد.

هدف ما برای جلیلیه این است: اگر رویایی دارید که ممکن است خراب شود، پس می تواند درست هم بشود.