در سرزمینی که اکنون وطنم شده است، دیگر یک انسان بی هویت نیستم، دیگر بیگانه خطاب نمیشوم و حق زندگی ام منوط به یک برگه که تنها در آن به نوشتن اسم من با یک شماره چند رقمی روی آن کفایت شده بود و شرایطی تحمیلی که به واسطه آن زندانی ای بودم با یک حیاط خلوت بزرگ که گاهی می توانستم در خیابان های آن پرسه بزنم و احتمالا اگر بتوانم از مغازه های آن وسیله ای بخرم و در سلول انفرادی خودم که همان خانه کوچکم بود مثلا زندگی کنم، نیست.

دیگر بی وطنی که حق سوال کردن، احترام دیدن و امنیت داشتن و حتا اعتراض را هم نداشت و مدام برای تفکراتش تفتیش میشد، نیستم.

در سرزمینی که وطنم شده است، من یک انسان آزادم که می تواند به هرآنچه خوش دارد بیاندیشد و به آنچه ایمان دارد عمل کند و کسی برایش خط قرمزی نمی گذارد تا مدام به او هشدار و ایست بدهد و به خاطر تفکراتش که از جنس دروغ و ظلم نیست، زندگی اش را جهنم کنند و زندانی برایش بسازند که به هزار گناه ناکرده، مدام در انتظار دیدن مرگ خود باشد.

دیگر ترسی از مزدورانی که خاک کشورم را برایم مثال گورستانی کرده بودند که هرگاه به آن فکر میکنم به یاد ندایی می افتم که در خیابان های همان سرزمین وقتی که راه رفت و صدایش کمی بلند شد تا حرفش را بزند، به ضرب گلوله ای کشته شد و راهی همان گورستانی شد که در افکار من است، ندارم. دیگر نمیترسم تا ندایی دوباره باشم و در گورستانی از آن سرزمین به نشانی قبری با یک اسم و یک شماره، در ناکجا آبادِ ویرانه هایش مدفون شوم…، ندایی به جرم بر زبان آوردن واژه ای به نام آزادی که مدتهاست نشانی از آن حتا در میان مُردگانِ آن خاک نیز نمی یابم.

چرا که فکر کردن به ایران برای من تداعی گورستان بود و ندایی دوباره…، ندایی که نمی توانست لال بماند و در برابر ظلم مشتی خائن و دروغگو سکوت کند. اما سزای لال نماندنش هم چیزی جز یک متر و نیم خاک از یک گورستان که مزدوران رژیم ایران برایش تدارک دیده بودند تا با همکاری دوست و یاران دیرینه شان در کشوری که به آن پناه برده بود، نثارش کنند، نمی بود.

در سرزمینی که وطن من نبود اما گمان می کردم تا با پناه بردن به آن می توانم در امنیت و به دور از آزارهای مداوم مزدوران کشورم، زندگی کنم، برایشان چه مهم بود جان و زندگی من؟ برایشان تنها یک مفهوم داشم… بی وطن. بی وطنی که گمان می کردند ارثیه پدریشان را خورده است و از او طلبکار هم بودند و مضاعف بر آن، به خاطر افکار و اعتقاداتش مواخذه اش نیز می نمودند و با تمام قوا سعی بر اجرای دستورات صادره از اربابان ولاییِ خود برای ارسال هرچه زودتر اش به شکنجه گاه های ایران را داشتند تا بسرعت بدست جلادانی بسپارند ام که در ازای آنچه از آنان دریافت می کنند، جان یک انسان را در یک کفته ترازو گذارده و در قبالش شمش های طلای خود را بستانند…!

که در راس آنان شیخ اعظم، مفتی همیشه در صحنه حاضر برای برشمردن گناهان مردم که همانا گمان می کند می بایست بسان خداوندگاری که خالقشان هست و زندگی شان در دست اوست، بر مردم حکم براند، انتظارم را می کشید تا ظرف تنها یک دقیقه طوماری از جرائم مختلف برایم آماده کند.

جرائمی از جمله: «مفسد فی الارض، معاند نظام، تشویشگر اذهان عمومی، توهین کننده به مقام معظم رهبری، ملحد، مهدور الدم، تبانی کننده و همکار با دول متخاصم که به طور اخص به خاطر همکاری با یکی از جرایدی که وی (بلاد کفر و متخاصم) می داند اش، به طور قطع اتهام جاسوسی را هم به انضمام تمامی القابی که برایم تعیین می کرد، در نظر می گرفت». و با مبذول داشتن اقدامات و تدارکات لازم، به ضیافت شکنجه، تجاوز، اعترافات اجباری به کرده و ناکرده و نهایتا سه مرتبه اعدام، میهمانم میکرد که همانا شر این ملحد را از روی زمین کم کرده و احساس امنیت بیشتری نماید…!

آنهم صرفا به خاطر تمام توهمات و درگیری های ذهنی وی که به خاطر اش خونِ ملت را در شیشه کرده و شوکرانی در حلق مردمی نموده است که گناهی جز زاده شدن در خاکی که او غارتش کرده است، ندارند.

مردمی که آنچه او می پندارد، نمی پندارند و به آنچه او خوش میدارد باور ندارند. ولی مجبور اند به خاطر عدم تشدید بیش از پیش دردهای او خفه شوند، سکوت کنند و لال بمانند تا شاید حال وی کمی خوب باشد و صبح که از خواب بر می خیزد به احتمالی با درصدی حتا کم، انسانهای کمتری را به کام مرگ بکشاند.

آری، تنها به خاطر توهمات یک رهبر دیکتاتور که حقیقتا باورش شده است که نماینده انحصاری خدا بر زمین است و احتمالا از آسمان برایش وحی نیز نازل میشود که «همانا ما شما را فرستاده ایم تا خلق را هدایت نموده، به دروازه های بهشت برسانید…!» که البته بهشتِ وی و خداوند تخیلی اش نیز، جز جهنمی برای بیچاره خلق نیست.

و البته که روی سخنم با شماست، جناب رهبری…! که فرمان داده بودی بنده را در یک بسته بندی مخصوص تقدیمت ات نمایند تا بتوانی با گرفتن ژستی احمقانه از فتوحات خود مِن باب دستیابی به یک معترض به جنایت هایت که همانا «عامل رژیم صهیونیستی» می خوانی اش، صحبت کنی و باز هم یک تراژدی جدید راه بیندازی تا دشمنیِ همیشگی ات با معترضان ات و اسرائیل را به جهانیان نشان دهی و خود را برنده بازی بدانی…!

خوب میدانم که برایم چه جرائمی میتوانستی در نظر بگیری و حتا چه مجازاتی… که اگر دستت به من می رسید، چون گرگی گرسنه تکه تکه ام میکردی، تا فقط حال ات خوب شود و مطمئن شوی که یک دشمن فرضی دیگر ات نیز از بین می رود و خطر کمتری تهدید ات می کند، تا هفته دیگر که معلوم نیست وخامت حالت و درصد توهماتت چه اندازه شود.

روی سخنم با خود شخص شماست…! که به خاطر توهمات همایونی تان، آواره دیاری شده بودم که باز آنجا هم دستان غایبتان نمیگذاشت لحظه ای آسوده زندگی کنم و مزدورانِ همیشه به فرمانتان، در آن خاک نیز همچنان دستوراتتان را اطاعت می کردند تا برای رسیدن به منافعشان، لحظه به لحظه زندگی ام را جهنم نموده و نهایتا به امر جنابعالی سرم را زیر آب کنند.

من همان مجرمی هستم که سالها حق زندگی و آزادی ام را سلب کردی و حتا خارج از خاک سرزمینم هم که «قطعا ارثیه پدری تو نیست اما نذر کرده ای تا آخرین ذره های اموال آن را چپاول کرده و در جیب مبارک ات که بسان چان زنخدان تمامی هم ندارد، بریزی»، نگذاشتی لحظه ای آسوده زندگی کنم و لحظه به لحظه زندگی ام را چون تمامی آنان که بر وفق مراد ات عمل نمی کنند، جهنم کردی.

این همان مجرمی است که پس از سی و دو سال زندگی، تازه مفهوم واقعی آزادی، عشق، راستی، انسانیت و امنیت را در سرزمینی که تو سالهاست آرزوی نابودی اش را داری اما قطعا آن را با خود به گور خواهی برد، دریافته و حال بی هیچ ترسی از تو و قدرتمندتر از گذشته، آنقدر از جنایت هایت خواهد نوشت تا وجهه واقعی ات را به تمام جهانیان نشان دهد و بیش از پیش سمباده ی اعصابت باشد و اگر بخت یاری اش کند، عزرائیل جانت شود.

و تو نیز کماکان می توانی با ادعا و آرزوهای متوهمانه ات، گوشه ای بنشینی و با توسل به خیالات ات، مرهمی بر عقده های سرکوب شده خود و نفرت دیرینه ات از این دیار که سالهاست عزرائیل جانت شده است، بگذاری…!