در سرزمینی که وطن من نیست نامی جز یک بیگانه ندارم، حقی جز یه برگه که تنها در آن به نوشتن اسم من با یک شماره چند رقمی روی آن کفایت شده و شرایطی تحمیلی که به واسطه آن زندانی ای هستم با یک حیاط خلوت بزرگ که گاهی می توانم در خیابان های آن پرسه بزنم و احتمالا اگر بتوانم از مغازه های آن وسیله ای بخرم و در سلول انفرادی خودم که همان خانه کوچکم است مثلا زندگی کنم، ندارم. حق سوال کردن و حتا اعتراض هم ندارم… چرا که من یک بی وطنم. بی وطنی که اگرچه در شناسنامه اش مُهری به نام “مقدس جمهوری اسلامی” که پیش از آن ایران بود، خورده است و این شناسنامه گواه آن است که به محدوده ای جغرافیایی به نام ایران تعلق دارد، اما در عمل وطنی ندارد. چرا که وطن من که گرچه نامش ایران است ولیکن ویرانه ای بیش نیست، برایم معنای گورستانی را دارد که هر گاه به آن فکر میکنم به یاد ندایی می افتم که در خیابان های همان سرزمین وقتی که راه رفت و صدایش کمی بلند شد تا حرفش را بزند، به ضرب گلوله ای کشته شد و راهی همان گورستانی شد که در افکار من جریان دارد.

آری فکر کردن به ایران برای من تداعی گورستان است و ندایی دوباره…! ندایی که نمی تواند لال بماند و در برابر ظلم مشتی خائن و دروغگو سکوت کند اما سزای لال نماندنش هم چیزی جز یک متر ونیم خاک از یک گورستان نیست.

در سرزمینی که وطن من نیست، برای مردمان آن چه مهم است نامِ من؟ برایشان تنها یک نام دارم… بی وطن. بی وطنی که گمان می کنند ارثیه پدریشان را خورده است و از او طلبکار هم هستند. بی وطنی که حق کار ندارد اما باید برای خانه ای که در آن زندگی می کند پول بدهد، برای گازی که از کشور خودش به آنجا فرستاده می شود چندین برابر بپردازد و برای هرچه که از آن سرزمین استفاده می کند باید بها بدهد… اما اجازه کار ندارد…! چرا که بر اساس قوانینِ سزمینی که وطنِ من نیست و مجبورم تنها برای زنده ماندن خفتِ ماندن در آن را با جان و دل بپذیرم، یک پناهنده حق کار ندارد، حقوقی برابر با یک شهروند آن کشور ندارد، تامین جانی و مالی ندارد… اما باید و باید سرش را خم کرده و از هر راهی که شده هزینه های درخواستی را پرداخت کند. در حالی که دولت آن کشور بابت هر پناهجویی که از سازمان ملل متحد… یا شاید بهتر باشد که بگویم سازمان دول متحد می پذیرد، مبالغ هنگفتی دریافت می کند که نمی دانم در کدامین چاه که به سان چاه زنخدان شده است فرو می رود که اثری از آن دیده نمی شود…!

در سرزمینی که وطن من نیست، من یک انسان بی هویت ام… انسانی که هیچ چیز ندارد جز یک صدا… می تواند آنقدر عربده بکشد تا حنجره اش به کل از کار بیفتد. می تواند هرچه دلش می خواهد بگوید و بنویسد، داد بزند، زنده باد و مرده باد بگوید… لال نشود و به خاطر صدایش چون ندا به ضرب یک گلوله بر سنگفرش خیابان پهن نشود و نمیرد. اما روزی صدها بار از بودنش شرمسار باشد و دچار مرگ تدریجی رویاهایش شود و ذره ذره نیستی و نابودی اش را با بند بندِ استخوانش حس کند. که مرگ ثانیه به ثانیه غرور و شخصیت اش را شاهد باشد و دم بر نیاورد… چرا که وطنی ندارد که به آن پناه ببرد و غاصبینی عمامه به سر با عَلَمِ “اسلام متبرکشان” تمام قله های تمدن و انسانیت را در آن فتح کرده و آغوششان دندان های تیز گرگی ست که در انتظار رمه ای برای دریدن هستند.

رمه ای که یاد گرفته اند تنها با چوب این شبانانِ قدیس مآب به چراگاهِ رویایی بهشتِ موعودشان بروند تا علوفه ای متبرک نثارشان شود، و همانا علوفه ای ست که “اسلام مقدسشان” وعده داده است، که در حقیقت مردابی بیش نیست و هرچه جلوتر می روند بیشتر در منجلابی که سالیان سال است برایشان تدارک دیده اند فرو رفته و بازهم امیدوارند… رمه ای که سی و هشت سال است که امیدوارند…!

در سرزمینی که وطنم نیست، به وطنی می اندیشم که حق من است، نه به واسطه مهری که به نام “جمهوری اسلامی” بر شناسنامه ام خورده است، که به خاطر خاکی که در آن بدنیا آمده ام، بزرگ شده ام، زندگی کرده ام و هرچه داشتم نثار مردمانِ سرزمینم نموده ام. سرزمینی که میراث نیاکان من است و قدمتی دیرینه در تاریخ تمدن بشریت دارد. ولی به خاطر لال نبودنم، به خاطر عدم سکوتم در برابر آنچه ناحق است باید از طبیعی ترین حق زندگی ام بگذرم و عطای حقم بر وطنم را به لقایش بخشیده، نثار جانیانی کنم که مسبب تمام بدبختی های من و تمام کسانی هستند که ایرانم را به غارت برده و از آن ویرانه ای بر جای گذارده اند. تا ندایی دوباره در گورستانی از آن سرزمین به نشانی قبری با یک اسم و یک شماره، در ناکجا آبادِ ویرانه هایش مدفون نشود، ندایی به جرم بر زبان آوردن واژه ای به نام آزادی که مدتهاست نشانی از آن حتا در میان مُردگانِ آن نیز نمی یابم.