یقین داشتم که این زن جوان، اسپانیایی-تبار است. چشم های سیاه گرم و دوستانه ای داشت، موهای سیاه و زیبایش را طور جذابی از پشت بسته بود، پوستش کمی تیره بود، و انگلیسی اش تقریبا کامل بود و با لهجه ای که یقین داشتم اسپانیایی است حرف می زد. توی هواپیما به ندرت با بغل-دستی ام همکلام می شوم؛ فکر می کنم این زمان، زمان خلوت آنهاست و دلشان نمی خواهد کسی مزاحمشان شود. اما ما، یک ساعت بود گیر افتاده و تاخیر کرده بودم. بیقرار منتظر هواپیما بودیم تا از زمین بلند شود. هیچ کدام از ما کتابی برای خواندن نداشت و به اینترنت هم دسترسی نداشتیم، برای همین در همان حالت انتظار، تبدیل به دو همرزم شدیم، رزمی علیه شرکت هواپیمایی.

برای شروع صحبت گفتم آمریکا روزهای خوبی را نمی گذراند. گفتم انتخابات ریاست-جمهوری، به تعصبی هار و ناپخته دامن زده، که قسمت اعظم آن متوجه اسپانیایی-تبارها و مسلمان هاست. می توانستم ببینم که این گفته من بر وی تأثیر گذشت و سر تکان داد و خواست حرف بزند. اینگونه شد که صحبت ما سر گرفت، و مطمئن ضرب-المثل قدیمی «فرض نگیر» اینجا جواب داد.

پرسیدم «اهل کجایید؟»، فرض گرفته بودم یا اهل آمریکای مرکزی است یا آمریکای جنوبی. متوجه شدم یک دقیقه ای مکث کرد تا پرسش مرا هضم کند، تقریبا انگار میلی نداشت که پاسخ دهد. اما داد. پاسخ اش این بود «عربستان سعودی». وقتی این را گفت، به من نگاه کرد و معلوم بود که می خواست ببیند من چه واکنشی نشان می دهم.

گفتم «اوه، عربستان سعودی» و سعی کردم وانمود کنم که جا نخورده ام. اصلا به اش نمی خورد. زن جوان مسلمان، در پوشش غربی، با روی گشاده و گرم با مرد بغل-دستی اش همکلام شده؛ از شهروند یکی از محافظه‌کارترین رژیم های اسلامی در جهان، چنین انتظاری نداشتم.

با روی گشاده به همه پرسش های من جواب داد: زندگی زنان جوان در عربستان سعودی چگونه است؟ (جواب داد، زندگی بسیار محدودشده ای دارند). در آمریکا چه کار می کند؟ (دستیاری پزشکی). چه طور دکتر شده؟ (پدرش تشویق اش کرد). به عنوان یک زن می تواند در عربستان سعودی رانندگی کند؟ (نه، با این که دل اش برای عربستان سعودی تنگ شده، اما یکی از دلایل اش برای ماندن در آمریکا همین است). و صحبت مان ادامه پیدا کرد.

بعد نوبت من شد که طرف صحبت شوم. با لبخند گفتم «نمی خواهی از من بپرسی من چه کار می کنم؟». گفت «بله، لطفا بگویید». بعد گفتم که مدیر اجرایی فدراسیون یهودی بیرمینگام هستم، سازمانی است که یکی از کارهای اش تضمین رفاه اسرائیل و حفاظت و پیشرفت منافع یهودی است. متوجه چند ثانیه سکوت او شدم؛ داشت روی پاسخ من فکر می کرد. با توجه به این که او سعودی بود و سعودی ها به خصومت علنی با اسرائیل معروفند، فکر کردم شاید می خواهد راهی برای قطع کردن صحبت مان پیدا کند.

پسر! اشتباه می کردم!

پاسخم او را دقیقا همان قدر کنجکاو کرد که پاسخ او مرا. می شد گفت شیفته وصفی شده بود که من از قدرت اجتماع کوچک یهودی بیرمینگام کردم، این که چه قدر سازمان-یافته هستیم و به خصوص چه قدر در ترویج و افزایش کمک های مالی به اسرائیل تأثیر داریم. به ویژه به ابتکار اخیر ما برای گفتگو با رهبران مسلمان محلی علاقمند شده بود. وقتی بهش گفتم که یکی از مشکلات مسلمانان در ایالات متحده این است که تصور می شود علیه ترور حرف نمی زنند، کاملا گیج شده بود و می شد از صورتش خواند که «چه بی-معنی، البته که ما ترور را محکوم می کنیم».

گفتم ۵۰ بار به اسرائیل سفر کرده ام و این که کشور شگفت-انگیزی است. بله، مشکلاتی بین اسرائیل و همسایگان اش هست که باید رفع شود، اما کلا قابل توجه است که این کشور کوچک به چه دست-آوردهایی رسیده؛ در عرصه های پزشکی، تحقیقات، فناوری، و کشاورزی. سری به توافق تکان داد.

در واقع، حتی می توانستم بفهمم که اسرائیل را تحسین می کند، اما این فقط حدس من است و چیزی معلوم نبود. فقط اشاره کرد یک دوست خوب اسرائیلی دارد، دست-کم یک سعودی را می شناسد که از اسرائیل دیدار کرده و این که عاشق غذای اسرائیلی است. گفت یک رستوران اسرائیلی از جمله رستوران های محبوب او در ایالات متحده است؛ غذای محشری دارند و کارکنان اسرائیلی آن رستوران با وی به زبان عربی حرف می زنند.

ما بین مدت پرواز و تأخیر هواپیما، تقریبا سه ساعت برای گفتگو وقت داشتیم؛ و تقریبا انگار توافق قبلی شده بود که هیچ موضوعی نپرداخته نماند. وقتی بهش گفتم که فکر می کردم اصالت اش اسپانیایی-تبار است، خندید؛ گفت مردم زیاد این اشتباه را می کنند.

نزدیک مقصدمان که رسیدیم، کارتم را به او دادم و گفتم اگر به هر دلیلی به بیرمینگام آمد با من تماس بگیرد. گفتم خیلی دوست دارم او با استادان جوان جامعه یهودی ما ملاقات کند. گفت که دنیا چه طور دارد «کوچکتر و کوچکتر» می شود و ما باید این را به رسمیت بشناسیم.

این زن جوان سعودی همچنین گفت که حس می کند مسیرمان بار دیگر یکی خواهد شد. گفتم می توانم پیش-بینی کنم که آن روز چه موقعی خواهد بود؛ وقتی که او نخستین برنامه تبادل پزشک بین اسرائیل و عربستان سعودی را راه-اندازی کند. و قول دادم که وقتی به اسرائیل بروم کمک کنم تا از طرح او استقبال کنند! به این رویای همکاری پزشکی اسرائیل-سعودی، لبخند گرمی زد.

و اینگونه شد که هواپیما زمین نشست و هر دوی ما گفتیم که از مصاحبت هم لذت برده ایم. و بعد وقتی داشت به سمت سالن اجتماع می رفت، رو کرد به من و با لبخندی گفت «خیلی خوشوقت شدم. واقعا امیدوارم دوباره هم را ببینیم».