نامزد جمهوری خواه ریاست جمهوری، دونالد ترامپ کمی پیش از رای گیری مقدماتی در جمعی در ایندیاناپولیس گفت «مایک تایسون مرا تایید می کند. می دانید که همه آدم های خشن مرا تایید می کنند. این را دوست دارم، باشه؟» وی افزود «دوست دارم که آدم های خشن مرا تایید می کنند، چون می دانید چی است؟ ما حالا به خشن بودن نیاز داریم. ما به خشن بودن نیاز داریم».

امتیاز داده شد. اما بزرگترین ارتباط تایسون با ایندیانا آن است که وی در ۱۹۹۲ در این ایالت به یکی از شرکت کنندگان سیاه پوست مسابقه زیبایی، دزیره واشینگتن، تجاوز کرد. بابت اش سه سال زندانی شد. احتمالا در این جهان، بهترین گزینه برای تاییدیه صادر کردن، او نیست. اما این مساله میل مستاصل دونالد را برای خشن دیده شدن نشان می دهد، دقیقا به این خاطر که وی واقعا یک قلدر است – از جمله آن مولفه «ترسو».

این مستوره به دوران کودکی بازمی گردد. زندگی نامه نویس ترامپ، مایکل د. آنتونیو، دونالد جوان را «پسر کوچک قلدر و خارج از کنترلی» توصیف می کند که چنان مایه سرافکندگی پدر شده بود که وی را در ۱۲ سالگی از مدرسه خصوصی اش در کویینز بیرون می کشد و به آکادمی نظامی نیویورک می فرستد و در آن جا نیز به جای آن‌که اصلاح شود، تبدیل به گروهبانی آزارگر و زبانزد همه می شود. از همان زمان تا الان، وی یک قلدر بوده و مثل اکثر قلدرها، دوست دارد که به آدم هایی گیر بدهد که فکر می کند جرات جنگیدن را ندارند.

من با آدم های خشن، تا حدودی آشنا هستم.

در طول خدمت به عنوان عکاس-روزنامه نگار در جنگ دوم عراق، تجربه نخستین درگیری ام، با تیم ۳ نیروی دریایی ایالات متحده بود. افراد این تیم همان آدم های فیلم «تک تیرانداز امریکایی» هستند. دو تن از این افراد خیلی زود کشته شدند، سومی کور شد و بعدها مرد. یکی شان به خاطر پریدن روی نارنجک، در حالی که در واقع تنها کسی بود که می توانست مانع انفجار شود، مدال افتخار دریافت کرد. من نیز، یک سال پیش از آن جنگ، در یک حادثه جنگی (و نه در درگیری) در فلوجه جراحت سختی برداشتم. هفت عمل جراحی روی من انجام شد. این مطلب را در حالی می نویسم که به خاطر جراحت دیگری که در افغانستان برداشتم، هنوز در بیمارستان به سر می برم.

دونالد ترامپ آدم خشنی نیست، و این مدام به ثبوت می رسد.

برای همین است که شاهد جنگ او با ورا کوکینگ، بیوه ای با یک وجب قد هستیم که برای گسترش پارکینگ یک قمارخانه، ترامپ دست گذاشته بود روی خانه اش؛ درست بر عکس رابین هود.

همه پول ترامپ و همه مردان ترامپ نتوانستند او را از سر راه خود کنار بزنند. ترامپ و مسؤول قمارخانه شهر آتلانتیک ابتدا به وی پولی پیشنهاد دادند که در حدود یک-چهارم آنچیزی بود که باب گوچیونه (ناشر مجله پنت-هاوس) پیش از آن پیشنهاد داده بود. و چه شد؟ فایده نکرد! همین شد که پرونده را به دادگاه کشاندند تا از راه تصرف دولتی صاحب ساختمان شوند. اما با حکم دادگاه عالی نیوجرسی در ۱۹۹۸، دادگاه را باختند. کلینت بالیک، یکی از بنیانگذاران موسسه عدالت که از کوکینگ دفاع می کرد گفت «همان داستان همیشگی قلدر مدرسه، که بزرگ شده».

در ۱۹۹۶ نیز آقای ترامپ خیلی خیلی جسور، از گزارشگر نیویورک تایمز به خاطر به چالش کشیدن ارزش خالص مالی ترامپ در یک کتاب، شکایت کرد. آن را هم باخت، و اقرار کرد که دارایی اش را هر روز بر اساس حس اش مشخص می کند، «نه با چیزی به غیر از حس» – موریس آلپر حسابداری.

ترامپ همچنین ادعا کرد که سناتور جان مک کین «قهرمان جنگ» نیست اما صرفا «چون اسیر شده» قهرمان جنگ محسوب می شود. وی اضافه کرد «آدم هایی که اسیر نشدند را دوست دارم». مک کین البته فقط اسیر شده بود چون [هواپیمای اش] به گلوله بسته شده بود، اتفاقی که برای خیلی از خلبان های ما در ویتنام روی داد، و بسیاری شان هرگز به خانه بازنگشتند.

برای همین حدس می زنم همه آنهایی که در طول جنگ رمادی از دست رفتند، که تعدادشان بیش از فقط همان ‪نیروهای هوادریای آمریکا‬ بود، ناقهرمان های «اضافی» بودند، چون همگی کشته شدند.

در همین حال، ترامپ اعزام به ویتنام را پنج بار تعویق انداخت که می تواند اقدامی «ترسو» تلقی شود. اما وی مدعی است که دست کم به اندازه آنهایی که به جنگ رفتند شهامت دارد.

ترامپ در مصاحبه ای با هوارد استرن در ۱۹۹۷، از خطرات بی بند و باری بدون محافظت (کاندوم) گفت. وی به استرن گفت «دنیای خطرناکی است. ترسناک، شبیه ویتنام. یک جورهایی شبیه زمان ویتنام است. این ویتنام شخصی من است. حس یک سرباز بسیار شجاع را دارم».

واژه ها در می مانند.

ترامپ آنقدر نومید است که یک سده به عقب برمی گردد تا حادثه ای را زنده کند که هیچ وقت روی نداده است. در یکی از سخنرانی های کوبنده اش می گوید که در جنگ فیلیپین و امریکا (۱۸۹۹ – ۱۹۰۲) ژنرال جان «بلک جک» پرشینگ چه طور ۴۹ سرباز مسلمان مورویی را با فشنگ های آغشته به خون خوک، تیرباران کرد. وی افزود «به نفر پنجاهم که رسید، گفتند «این فشنگ را به او بدهید و برش گردانید پیش افرادش [تا بگوید چه اتفاقی افتاده]». و تا ۴۲ سال دیگر مشکلی نداشتند».

قصدش این بود که نشان دهد ایالات متحده نیاز دارد در مقابله با تروریسم خشونت بیشتری نشان دهد و او (که خانه-خراب-کن بیوه ها، و نویسندگان کتاب، و مبارزین است) مرد این کار است. اما هیچ کس هیچ مدرکی مبنی بر این که حادثه پرشینگ واقعا روی داده باشد، ندارد. وبسایت افسانه-شکن Snope.com می گوید«ما هنوز در زندگی نامه های پرشینگ هیچ ارجاعی به این حادثه پیدا نکرده ایم. حتی با نحوه برخورد عمومی پرشینگ با موروها هم نمی خواند».

اما البته پرشینگ یکی از آن «دل و ذهن»-نازک ها است. می دانست که موروها، برخلاف داعشی ها، دستاویزی واقعی [علیه آمریکا] داشتند؛ ایالات متحده قول داده بود اگر مردم فیلیپین علیه اسپانیا قیام کنند، این کشور را آزاد خواهد کرد. آنها قیام کردند و ایالات متحده هم به سادگی مالکیت را انتقال داد. پرشینگ از فشنگ استفاده کرد اما با موروها دیدار کرد و همراه آنها آیه هایی از قرآن را خواند. فقط یک خشن واقعی می تواند به جای گلوله از هویج استفاده کند.

ما به رئیس جمهوری نیاز داریم که فرق گلوله و هویج را بداند. خدای من! کسی سر از کار فرمانده کل قوا درنمی آورد! خیلی وقت است یکی از این ها [فرمانده کل قوا] نداشته ایم. اما کسی که قهرمان های واقعی را مسخره می کند، با وکیل به جنگ می رود چه؟ دونالد خان، با عرض پوزش! تو دقیقا همان کسی هستی که دلت نمی خواهد باشی؛ یک ترسوی بزرگ، با موهایی که هر روز، روز بدشان است.