حتی اگر وی واجد انتخاب شدن نباشد (که من همچنان بر این عقیده ام که نیست)؛ حتی اگر این بخشی از صحنه سازی های پیش از فصل انتخابات باشد، و یا بدتر از این، یکی از ابراز بسیار موثر فرهنگ رسانه ای فرصت طلب ما باشد، حتی اگر آخرین گفته های وی نصفه نیمه و بی عذرخواهی و بدون روشنگری، به تدریج «عقب نشانده» شدند؛ حتی بدون هیچ هشداری، عبارات آشوب برانگیز مسلمان ستیز دونالد ترامپ ترسناک است.

این عبارات دست کم در سه زمینه ترسناک اند:‌ برای آن دسته از ما آمریکایی ها که از حال در هاله ای از شک زندگی می کنند، این عبارات معمولا محرک خشونتی از جنس «غیرخودی-سازی» است که تاثیری بسیار منفی در زندگی روزمره مردم دارد. برای فرهنگ سیاسی آمریکا، ما شاهدیم که گفتمان مدنی از راه کنترل رسانه های جمعی از مسیر میانبر شرم آوری که با قربانی-سازی و تصریح عدم وجود ستون پنجم مقابل چشم ما اتفاق می افتد.

این حرکات، همراه با سروصدای دائم شبکه های اجتماعی بدترین لحظه هایی که در مسیر دموکراسی تجربه کرده ایم را به خاطر ما می آورد. در کل جامعه، می بینم که پیوند میان دموکراسی واقعی و «پوپولیسم استبدادی» چه مرز باریکی دارد.

فرای مسئولیت های ما به عنوان شهروند، هم-مذهبی، و به سادگی به عنوان انسان هایی که بر اساس چهره خداوند به وجود آمده اند، تا در راه مدنیتی که از ملزومات این دموکراسی عزیز است به پا خیزند، و همراه مسلمانان آمریکایی که در وفاداری و تعهد به آمریکا، در معرض چنین اهانتی قرار بگیرند، ما به عنوان جامعه یهود می بایست در این ادبیات مسلمان-ستیز نشانه هایی آشنا و قابل شناسایی از زندگی و خاطرات خود را در یابیم. بشردوستی، به زبانی دیگر، به سرعت به خودخواهی یهودی بدل می شود.

معمول ترین دلایلی که علیه دخالت یهودیان در این شکل از اسلام ستیزی مطرح می شود معمولا ترتیب زمانی دارد: یا به گذشته یهودیان برمی گردد، و تجربه طولانی تاریخی ما به عنوان اقلیتی مشکوک و مورد بیمهری، و یا به آینده یهود برمی گردد، با اشاره به عبارت معروف دکتر مارتین لوتر کینگ در خصوص سکوت در مقابل تعقیب و آزار دیگران، و شدت قابلیت گسترش این تعقیب به تمام جوانب.

این دلایل، معتبرند، و من هم تحت تاثیر تعهداتی که کتاب مقدس به سادگی و مصرانه پیش پا می گذارد هستم که ما می بایست گذشته خود را به عنوان غیرخودی به یاد بیاوریم و جای خود را در جهان مشاهده کنیم و تعهد خود نسبت به دیگرانی در همین موقعیت را به خاطر بیاوریم. و نیز، من باور دارم که علیرغم امتیازاتی که زندگی در آمریکا برای ما داشته است، زندگی موفقیت آمیز ما در اینجا نباید چشم ما را به روی این واقعیت ببندد که تجربه ای نظیر گذشته ممکن است بار دیگر تجربه کنیم (در این کشور یا در جایی دیگر). نگاه به گذشته و آینده برای تعیین مسیری درست در حال، راهکاری معمول است.

دونالد ترامپ، «برخورد فرهنگ ها» و «جنگ ستاره ها».

اما بحث دیگری هم هست که یهودیان را به مسئولت پذیری در این لحظه بخصوص دعوت می کند. و آن پیوند میان یهودی بودن و مسلمان بودن در زمان حاضر است. شیطان-نمایی امروز مسلمانان آمریکایی بر اساس فرا-روایتی اسطوره ای است که توهم برخورد میان فرهنگ ها را دارد که جایی برای بیطرفی باقی نمی گذارد. همچنان که بسیاری توجه کرده اند، این اسطوره هم از سوی افراط گرایان مسلمانان و هم از سوی برخی از سیاستمداران آمریکایی تبلیغ می شود؛ در واقع در این روایت اندکی واقعیت موجود است زیرا برخی از طرف های درگیر تصویر خود را در این داستان می بینند، حتی زمانی که اکثریت عظیمی که در این «مدنیت» به آنها اشاره شده این تشابه را نمی بینند.

روایت اسطوره به برخوردهای بی نظم، معنا و نظم می بخشد. روایت اسطوره نیاز به تجربه زیسته برای شکل دادن به هویت ندارد. در عبارات «مایکل والزر» در ترک خاک و انقلاب، «قصه از واقعیات جاری بزرگ تر است». در زندگی امروز ما، برخورد فرهنگ ها ابرداستان است و عظیم ترین داستان ها است. عجیب نیست که می بینیم دونالد ترامپ می تواند کانال های خبری را در همان زمانی تسخیر کند که آخرین قسمت «جنگ ستاره ها» با زبانی ساده، قانع کننده، و با شکوه نیروهای خوب/روشنایی را علیه نیروهای شر/تاریکی روی پرده سینماها می آید.

ما این داستان را می دانیم و پیش از این آن را دیده ایم. و تلاش همخوان کردن آن با تلاش مایوس و گیج آمریکا و اروپا برای برخورد با دشمنی یاغی و آنارشیک غیرقابل شکست، بیش از اینها قابل حدس است. هر چه باشد، فرهنگ های ما در این جنگ، در هم پیچیده اند. چنان فرهنگی – فرهنگ ما، نه آنها – شروع و تمام می شود؟‌ آیا چنین مدنیتی می تواند متکثر باشد؟ باز باشد؟ و دموکراتیک باشد؟ – ارزش هایی که ما به آن قائلیم؟ در یک قالب دوتایی؟ (جواب کوتاه: نه)

در همین حال، ما یهودیان نیز در حال گذراندن لحظه یگانه ای از رستاخیز از یک روایت اسطوره عظیم در باره یهودیان هستیم که هرگز پایان نخواهد یافت، داستان یهودیان به عنوان غیرخودیهای ابدی برای تمدن غرب، دیگری هایی در اصل خودمان، و غیرخودی ذاتی.

در اینجا نیز، یک ایدئولوژی بنیادین نفرتزا مشروعیت یافته است زیرا برخی یهودیان این روایت را باور دارند. داستانی که یهودیان را برای ابد غیرخودی می داند در میان یهودیان محافظه کار امروز که تصور دارند شراکت یهودیان در جامعه امری غیرممکن و غیرواقعی است، هنوز زنده است.

به همین نسبت، این ایدئولوژی بر صیونیزم ملی گرا نیز سایه انداخته است حتی اگر با اکراه، و تصور می کند که انزوای اسرائیل در جهان به دلیل غیرخودی بودن یهودیان است.

اما واقعیت این است که پذیرش این ایدئولوژی از سوی برخی از یهودیان به معنای مشروعیت داشتن و واقعیت داشتن این ایدئولوژی در زمانی که دیگران به یهودیان القا می کنند نیست. یهودستیزی در حال افزایش اروپا، تلاش های شبه ارتش «جنبش تحریم ها» در راه شیطانی نمایاندن و معمولی-سازی ستیزی، و انزوای روزافزون اسرائيل در میان کشورهای جهان، همه نشانه هایی از ادامه روایت یهودستیزی هستند – یک تبعیض نفرتبار – که از «مانیفست» امروز پیشینه طولانی تری دارد و تا مدتی مدید نیز ادامه خواهد داشت.

زمانی که یهودیان و مسلمانان در جنبشی شبیه به این کنار هم بایستند، این تنها پرداخت وام های گذشته نخواهد بود، و برای پاسخ به نیازهای آینده نیز نخواهد بود. یهودیان و مسلمانان می بایست ببینند که ابرروایتی دیگر برخاسته است که هر دو جامعه را از فعالیت و اهداف خود باز می دارد و برای هر دو جامعه مخرب است. روایت هایی که متاسفانه همیشه علیه یکی از دوتا تعریف می شود. همه می بایست در برابر سادگی اغواگر این اسطوره ها مقاومت کنند؛ زندگی با واقعیت های روزمره به اندازه کافی دشوار است و نیازی به چالش با اسطوره های نیست.