تنها یک سال از ریاست جمهوری پرزیدنت بیل کلینتون می گذشت که نخست وزیر اسرائيل اسحاق رابین، و رئیس جنبش آزادیبخش فلسطین یاسر عرفات در محوطه کاخ سفید دیدار کردند. در ۱۳ سپتامبر ۱۹۹۳، رابین و عرفات قطعنامه صلح را در چارچوب خودمختاری موقت امضا نمودند؛ قراردادی که راه برای استقلال روزافزون فلسطینیان در کرانه باختری و نوار غزه آماده می کرد و هر دو طرف را به رعایت قرارداد مزبور متعهد می نمود.

آنچه گفته شد را همه می دانند، اما آنچه معمولا از نظر می افتد وقایعی است که یک سال پیش از این قرارداد روی داد، زمانی که عرفات و رابین با هم نامه نگاری می کردند.

در نامه ای که به رابین نوشت، عرفات می نویسد که سازمان آزادیبخش فلسطین به مذاکرات با اسرائیل متعهد است، قطعنامه ۲۴۲ (۱۹۶۷) و قطعنامه ۳۳۸ (۱۹۷۳) شورای امنیت سازمان ملل متحد، که در آن زمان وسیله ای برای فرونشاندن مناقشات میان اسرائيل و فلسطین بودند، را می پذیرد، و «حق دولت اسرائيل به موجودیت در صلح و امنیت» را پذیرفت(ه است). رابین در پاسخی با دقت تنظیم شده، سازمان آزادیبخش فلسطین را، در همان روز، ۹ سپتامبر، به عنوان «نماینده مردم فلسطین» به رسمیت شناخت و تعهد اسرائيل به مذاکرات را اعلام کرد.

تعهدات متقابل این قرارداد، بنیان تمام توافق های بعدی میان اسرائيل و فلسطین را تشکیل می دهند. اگر حذف شوند، کل روند صلح، از نقطه نظر حقوق بین المللی، فرو ریخته است.

با چنین پسزمینه ای، نخست وزیر اسرائيل، بنیامین نتانیاهو، با تکیه به مشاوره های هوشمندانه، پیشنهاد فرانسه در میزبانی یک کنفرانس عظیم بین المللی با هدف ختم مناقشات اسرائيلی ها و فلسطینیان را رد کرد. پاریس تهدید کرده بود که به طور یکجانبه دولت فلسطین را، در صورتی که این کنفرانس منجر به توافق نهایی نشود، به رسمیت بشناسد. نتانیاهو به درستی این را به عنوان «انگیزه فلسطینیان به شرکت، و عدم سازش» برداشت نمود، و در پاسخ، پیشنهاد اولیه اسرائیل بر مذاکرات مستقیم و بدون پیش شرط را تکرار کرد.

اما نتانیاهو تا آنجا پیش نرفت که پیشنهاد فرانسه را رد کند. می بایست بلافاصله درخواست می داد که قطعنامه عرب ۲۰۰۴ در حقوق بشر، اگر نه ملغی، فورا اصلاح شود. نتانیاهو می بایست روشن می کرد که اسرائيل از شرکت در هر گونه کنفرانس صلح با جهان عرب تا پیش از این اصلاحیه، خودداری خواهد کرد.

چرا می باید اسرائیل گامی چنین آشکارا نمایشی و هدفدار بردارد؟ به این خاطر که قطعنامه حقوق بشر عرب به طور کامل، نه تنها با قرارداد صلح اسرائیل-فلسطین، بلکه حتی با صلح اسرائيل-عرب نیز قابلیت انطباق ندارد. این قطعنامه، نامه های مبادلاتی میان اسرائيل و سازمان آزادیبخش فلسطین در ۱۹۹۳ را از اساس فرو می ریزد، و امکان یک صلح پایدار را از میان برمی دارد.

پیشگفتار قطعنامه حقوق بشر عرب، صیونیسم را به عنوان «نقض حقوق بشر {…} و تهدیدی برای صلح و امنیت بین المللی معرفی می کند. ماده ۲(۳) به آن به عنوان هتک حرمت انسانی و اساس حقوق انسانی یاد می کند. و ماده های ۲(۳) به صراحت تا آنجا پیش می روند که صیونیسم را محکوم کرده و با لحنی تکان دهنده خواهان نابودی آن هستند}».

به زبانی دیگر، معنای قطعنامه درخشان حقوق بشر در جهان عرب، دریدن «پیوندهای انسانی قومیت یهود»، و به ویژه حذف تنها و یگانه جنبش خودمختاری، که صیونیسم باشد، یعنی جنبش خودمختاری قوم یهود است. این قطعنامه مایل است که کشورهای عضو امضاکننده قطعنامه نیز همین تعهد حقوقی را بنمایند. قطعنامه زبان «حقوق بشر» را بدل به «سلاحی» برای اهدافی می نماید که با حفظ حرمت انسانی و حرمت انسان همخوانی ندارند.

نگران کننده ترین مساله اما این است که اتحادیه عرب «فلسطین» – علامت سجاوندی به نشانه تاکید بر تردید جامعه حقوقی بین المللی در دولت بودن فلسطین و در نتیجه حق طرف قرارداد بودن آن است – را به عنوان دولت عضو در قطعنامه حقوق بشر عرب به رسمیت می شناسد.

بنابرین، چگونه، تعهد قانونی به «نابودی» صیونیسم، با شناسایی بنیادین سازمان آزادیبخش فلسطین در سپتامبر ۱۹۹۳ از «حق دولت اسرائيل به موجودیت در صلح و امنیت» تطابق داده می شود؟‌ مصالحه، تنها با از میان برداشتن خودمختاری قوم یهود در سرزمین تاریخی خود ایشان میسر نموده شده است.

اگر فلسطینیان پیش از سپتامبر ۱۹۹۳ در این قطعنامه شرکت می کردند، مساله فرق می کرد – برای مثال، در ۱۹۸۸، سازمان آزادیبخش فلسطین به خود اجازه داد که اسرائيل را به خاطر تملک زمین های فلسطینیان، براندازی مردم فلسطین، و علاوه بر آن، تهدیدها، خشونت و سلطه جویی و تصرف در قلمروهای کشورهای عرب همسایه، «دولتی استعمارگر، نژادپرست، و فاشیست» بداند. اما همین برخورد را پس از سپتامبر ۱۹۹۳، و در زمان «روند صلح»، که به قرارداد با این کشور متعهد شده است، نمی توانست انجام بدهد.

در گذشته، اسرائيل از رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین، محمود عباس به دلیل امتناع وی از شناسایی اسرائیل به عنوان «دولت یهود» انتقاد کرده است. اما همگامی فلسطینیان با قطعنامه حقوق بشر عرب، از آن نیز گامی فراتر است. این قطعنامه به معنای تعهدی فعال به نابودی صیونیسم، و بازگشت به روزهای تاریک «صیونیسم به مثابه نژادپرستی» سازمان ملل متحد است.

اگر فرانسه تمایل دارد تاثیری پایدار در صلح خاورمیانه داشته باشند، می تواند از دولت های عرب و یا دست کم از فلسطینی ها دعوت کند که مفاد مرجع «دو کشور برای دو ملت» در یک کنفرانس بین المللی را بپذیرند. و تاکید داشته باشد که هر گونه تظاهر به «نابودی» صیونیسم از سوی دنیای عرب به همان اندازه حساس و استراتژیک است که انکار صیونیسم از سوی مجمع عمومی سازمان ملل در تفکیک برنامه ریزی شده فلسطین در ۱۹۴۸ بود.

البته، ممکن است توقع چنین اقدامی از پاریس واقع بینانه نباشد در شرایطی که اسرائيل حتی نمی تواند توجه عمومی را به دوچهرگی مذاکراتی که یکی از طرفین طبق یک قطعنامه تعهد به «نابودی» خودمختاری قوم یهود داده است، جلب کند.

اما می توان امیدوار بود که اصول اخلاقی و شفافیت بتوانند گاه به گاه از امتیازات مقطعی و نمایشگری های امور بین المللی پیشی بگیرند.