من عاشق ردیف صندلی های کنار راهروی هواپیماها هستم. می توانم خودم را کش دهم، بلند شوم و کمی قدم بزنم. و وقت هایی که می خواهم پرسه-گردی کنم، نیازی نیست مزاحم کسی شوم.

اخیرا پس از اتمام سفری طولانی، در بازگشت از ایالات متحده سوار هواپیما شدم و خیلی خوشحال و راضی بودم که توی صندلی خودم، صندلی کنار راهرو نشسته ام و دارم می روم خانه. کتانی هام را درآوردم، کتاب و هدفون ام را ردیف کردم، بالش را گذاشتم پس سرم، و کاملا در آرامش، و مشتاق پرواز راحت و حتی لذت-بخش ۱۰ساعته ای بودم.

بعد مرد جوانی نزدیک من آمد. گفت «من و خانواده ام با ۱۵ دقیقه تاخیر، پرواز سانفرانسیسکو به نیویورک را از دست دادیم. مجبور شدیم شب را در یک هتل بمانیم. هتلی ها این پرواز را برای ما جور کردند و نتوانسته بودند صندلی های کنار هم پیدا کنند. اگر زحمتی نیست جای تان را به پسر ۶ساله من بدهید تا کنار هم باشیم».

اوی. واقعا؟

به صندلی های آنها نگاه کردم. پرسیدم «صندلی وسط است؟». شانه بالا انداخت.

نمی شود گفت آن لحظه توی سر من دقیقا چند تا صدا می آمد. یک صدا می گفت «البته. خوشحال می شوم که شما و پسرتان را کمک کنم. پدر-پسری خوش بگذرانید در طول این سفر دراز. بیایید جای مان را عوض کنیم!».

در واقع، آن صدا بیشتر یک پچپچه بود، به زحمت قابل درک بود. یک صدای بلند و جیغ-مانندی توی سرم می گفت «مگر می شود؟ این همه صندلی توی این هواپیما، چرا صندلی من باید به مشکل بربخورد! من الان کاملا راحت راحت هستم. صندلی وسط؟ شوخی می کنی؟! بگذار این افتخار نصیب کس دیگری شود».

مکث کردم و گفتم «مطمئن نیستم». وقت می کشتم تا معجزه ای شود. می دانستم هواپیما پر پر است اما شاید کسی نیامده باشد یا شاید انداخته باشندش توی کلاس تجاری.

پسرش را که توی صندلی وسط نشسته بود نشان من داد و هر دو می توانستیم ببینیم که آن بچه خیلی تلاش می کند تا جلوی اشک اش را بگیرد. بعد ناگهان زد زیر گریه. صدای دیگری توی سرم می گفت «می دانم تو فقط یک بچه ۶ساله هستی و مجبوری ۱۰ساعت کنار یک غریبه بنشینی، اما خودت را آماده کن». من واقعا بدترین آدم جهان هستم.

به پدرش نگاه کردم و گفتم «باشد، عوض می کنم».

به هر حال، سر پا شدیم و همانجور ماندیم، منتظر مهماندار بودیم تا شاید چاره دیگری برای این مشکل پیدا کند.

بعد آقایی آمد و نشست توی صندلی کنار راهرو (ما در ردیف وسط بودیم). پدر رو کرد به او و داستان را تکرار کرد: که خانواده اش کنار هم ننشسته اند و آیا جای اش را عوض می کند یا نه. آن آقا با لبخند گفت «من واقعا عاشق صندلی کناری هستم و از صندلی وسط نفرت دارم، اما بسیار خب».

وه! صدایی توی سرم گفت «واستا ببینم!».

در کسری از ثانیه پریدم وسط. «واستا ببینم – من گفتم عوض می کنم. گفتم من روی صندلی وسط می نشینم!».

من حالا داشتم برای نشستن روی صندلی وسط بحث می کردم و می غریدم. اصلا امکان نداشت که بگذارم این آقا آن را از من بگیرد. با او خواهم جنگید. عصبانی بودم. این همه زحمت کشیده بودم تا به ضمیر نیکوکارم دست بیابم، لعنت به من اگر بگذارم او مانع من از انجام این کار درست شود. بله، کلی طول کشید تا به اینجا برسم، اما به هر حال پدر این بچه اول از من درخواست کرده بود.

وقتی به خودم آمدم، در تعجب بودم که چطور صدای ضمیر نیکوکار اینقدر ثابت-قدم شده است.

دست آخر، من روی صندلی وسط نشستم و پرواز راحتی داشتم. آقای بغل-دستی من ۶ تا آبجو نوشید، گرفت خوابید، و من بلند شدم و به زحمت از جلو او رد شدم، و حالا آزاد بودم که پرسه بزنم و مزاحم کسی نشوم.

اما هنوز هم زبانم از این تغییر ناگهانی صداها در سرم، بند آمده بود؛ چه طور شد که در یک لحظه افسرده شده بودم که بدشانسی آورده ام و کسی از من خواسته جای ام را به او بدهم، و لحظه بعد چنان حس برگزیدگی و ممتاز بودن کردم که می خواستم با کمال میل جای ام را به او بدهم؟ متعجب بودم که اشتیاق نیکوکاری من وقتی بیدار شود چه قدرت و شدتی می تواند داشته باشد.

آرزو کردم ای کاش زودتر در این موقعیت قرار می گرفتم، و لبخند بیشتری می زدم و با خیرخواهی بیشتری کمک شان می کردم. ای کاش صدای ضمیر والای ام را کمی زودتر و بهتر شنیده بودم. خوشحالم که به من یادآوری شد صدای درونم ول-کن نیست. حیرت کردم که چه روح زیبایی دارم؛ چقدر حس خوبی می دهد نیکی کردن.

دفعه بعد آسانتر خواهد بود. هنوز در حال پیشرفت هستم.