یک‌ربع به یازده شب پنجشنبه است و من دارم در اتاق کارم را بعد از یک روز خسته کننده می‌بندم. چون آخر هفته را در پایگاه می‌گذرانم، تصمیم دارم شب زود بخوابم و صبح جمعه بیدار شوم و حساب بانکی‌ام را مرور کنم.

هفته‌های پیش از عید پسح از تمام سال شلوغ‌تر هستند. با افزایش قیمت مواد غذایی، تعداد خانواده‌های گرسنه هم افزایش می‌یابد. همراه با مددکاران اجتماعی همکارم، مسؤولیت ما این است که مطمئن شویم که در شب عید فطر، سر سفره‌ی همه‌ی سربازها و خانواده‌هاشان غذا هست.

دینگ. وقتی مسواک‌ام تمام می‌شود، چراغ تلفن‌ام روشن می‌شود.

دوست‌ام، از دانشجوهای دانشگاه نیویورک تکست زده : «الان در کنسرت ایدان رایخل هستم».

من تکست می‌زنم : «این دیگه چیه؟»

«و البته تظاهرکننده‌ها هم بیرون در ایستاده‌اند…»

«ای خدا!»

«تو هم که روی صفحه‌ی اول بروشور بایکوت خیره نگاه می‌کنی»

زبان‌ام بند می‌آید، و شروع می‌کنم به خندیدن.

من؟ بروشور بایکوت؟

من؟ دشمن؟

من؟‌ سمبل اشغالگری؟

یک بروشور با لوگوی «هفته‌ی آپارتاید اسرائیل» و تصویری سیاه سفید از من در پشت صفحه.

می‌خندم و بعد تصویر را به خانواده و دوستان‌ام نشان می‌دهم. به این موقعیت می‌خندم. از احساس نابجایی می‌خندم، از سوء تفاهم. احساس می‌کنم انگار به خبری درباره‌ی زندگی خودم دست پیدا کرده‌ام که خودم از آن بی‌خبر بوده‌ام. می‌خندم. می‌خندم.

بعد، خنده در گلویم می‌گیرد.

ژانویه ی ۲۰۱۶ بود. چند روزی پیش از آن که به خدمت بروم. به خواهرم زنگ زدم که بگویم روزم چگونه گذشته است. تازه داوطلبانه‌ در برنامه‌ی بعدازمدرسه برای دختران بدوی فلسطینی را تمام کرده بودم. محل این برنامه در دره‌ای متصل به «معاله ادومیم» بود و تنها گزینه‌ی جایگزین برای این دخترها که در غیر این‌صورت، باید در خیابان‌های خلوت روستای خود ول می‌گشتند. با دخترهایی که بین ۴ تا ۱۵ سال سن داشتند، تمام این مدت را نقاشی کرده بودم و به هم نام انگلیسی و عربی رنگ‌ها را یاد داده بودیم. آهنگ‌هایی که هیچ‌کدام به خوبی از بر نبودیم را زیر لب زمزمه کرده بودیم و روی مانکی‌-بار مسابقه داده بودیم و مسابقه‌ی عکاسی راه انداخته بودیم، و بدون یک زبان مشترک با همدیگر آشنا شده بودیم.

با غروب آفتاب، با دخترهایی که میزبان ما بودند خداحافظی کردیم به اورشلیم آشنا بازگشتیم.

یکی از داوطلب‌ها گفت «این بار از هفته‌ی پیش خیلی بهتر پیش رفت». من پرسیدم «هفته‌ی پیش چطور بود؟».

گفت در بار پیش، روزنامه‌های اسرائیلی را با خودشان آورده بودند تا زمین را موقع نقاشی کثیف نکنند. گفت که چطور دخترها به عکس سربازهای اسرائیلی می‌خندیده‌اند و خواسته بودند با قیچی‌های بی‌خطر، به عکس تمام سربازها چاقو بزنند.

وقتی ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم، پرسید «تو چه احساسی داشتی؟ منظورم این است که درباره‌ی تصمیم به خدمت سربازی، چه احساسی داشتی؟»

برای یک نفر دیگر، چطور می‌توانی توضیح بدهی که به کاری که می‌کنی ایمان داری زمانی که خودت هنوز ته دل‌ات قانع نشده‌ای؟

اینجا کجاست که باورهای شخصی، اخلاص، و اخلاقیات به کارخانه‌ای فرستاده می‌شود که از یک سرش بچه‌ها را وارد می‌کنند و از سر دیگرش سرباز بیرون می‌دهند؟

و وقتی که یونیفرم‌های شما را می‌دوزند، مراقبند که پارچه را با نخ بشریت ببافند؟

برخلاف بسیاری از سربازهای تنهایی که دوست من‌اند، هیچ وقت خیال این را نداشته‌ام که اسرائیل را مرزها و ایست‌های بازرسی محافظت کنم. من به خدمت سربازی رفتم زیرا باور داشتم که برای این که شهروند خوبی باشم، برای این که ثمر اسرائیلی‌ بودن‌ام را بچینم، وظیفه دارم در لباس سربازی کنار دیگردوستان هم‌وطن‌ام بایستم. اکنون که نه ماه از خدمت سربازی‌ام مانده، هنوز همین باور را دارم و تا زمانی که خدمت سربازی دیگر اجباری نباشد همین باور را خواهم داشت.

اما مسأله دشوارتر از این است.

پس از گذشت یک سال و سه ماه از خدمت، موضوع هنوز برای من تنش آفرین است و با این که به کاری که می‌کنم باور دارم – باور دارم که بدون ارتش این کشور دیگر وجود نخواهد داشت – همچنان دودل‌ام. در خیابان‌های شهری که در یک اتحاد سیاسی و تفرقه‌ی فرهنگی به سر می‌برد، در یونیفرمی به رنگ سبز زیتونی قدم می‌زنم و این تجربه هنوز برای من آشنا نشده، و گاهی مچ خودم را می‌گیرم که به آن روز و به دخترهای بدوی فکر می‌کنم و می‌اندیشم اکنون درباره‌ی من چه فکری می‌کنند. به یاد لبخندهاشان می‌افتم و صدای خنده‌شان را می‌شنوم و می‌پرسم، در لباس خدمت، انتخاب‌های شخصی و شخصیتی کجا آغاز می‌شوند و یا کجا پایان می‌پذیرند. در جهانی که سیاست، تقابل اتفاقات و انستیتوهای آموزشی کودکان را پیش از آن عقاید خود را شکل دهند، شکل می‌دهد، من ناخواسته به سیستمی وابسته شده‌ام که یک جامعه‌ی چندفرهنگی، با تنوع سیاسی، و ارتش رنگارنگ را به سیاه و سفید بدل کرده است.

و چنین است که از خود می‌پرسم چگونه می‌توانم همچنان که به کشورم خدمت می‌کنم به خودم صادق بمانم.

و فیلترها و تأثیرات لایه‌های پنهان در آموزش خود و پرورش خود که شخصیت‌ام را شکل داده را زیر سؤال می‌برم.

به اصالت تجربه‌های خود در رابطه تاریخ این ملت‌ها و در رویایی با تاریخ این ملت‌ها شک می‌کنم.

به حقیقت آن دختران بدوی شک می‌کنم به حقیقت خودم شک می‌کنم.

شک می‌کنم که با چه سرعتی قیچی‌هاشان را بلند کردند و روی سر من در تصویر روزنامه فرود آوردند.

شب شنبه است و دارم در مرکز اورشلیم در میان مردمی که به صلح معتقدند، رژه می‌روم. تظاهرکنندگان کودک، پیر، سیاه، سفید، یهودی، مسلمان با پرچم‌هایی که در دست تکان می‌دهند به من می‌پیوندند.

دو کشور برای دو ملت.

زن‌های عرب و زن‌های یهودی، حامی صلح.

هوادار اسرائیل، مخالف اشغال‌گری.

رژه می‌روم زیرا اگرچه یونیفرم من بخشی از شخصیت من است، اما تعریف من نیست.

متن کامل را در لینک زیر مطالعه کنید.

http://blogs.timesofisrael.com/the-day-i-became-the-face-of-the-occupation/