ما یهودی ها تنها کسانی نیستیم که اعیاد اصلی را جشن می گیریم و آغاز سال نو را با گذراندن روزی با وقار و سنگین جشن می گیریم. «نیپی»، سال نو بالی ها، که امسال سال ۱۹۳۸ را جشن می گیرند، روزی است که در سکوت، تفکر، و تعمق جشن گرفته می شود، مثل «کیپور» ما. ۲۴ ساعت به طول می انجامد، از این طلوع تا آن طلوع خورشید، فرودگاه ها بسته اند، رادیو و تلویزیون برنامه ندارد. اینترنت قطع است. و از همه مهمتر، برق قطع است. آشنا نیست؟

وقتی برای این روز آماده می شدیم، غذاهای مختلف می پختیم و می گذاشتیم، فیلم داونلود می کردیم، و ذهن خود را آماده می کردیم، ناگهان متوجه شدیم که کولر و پنکه ای که شب ها با آن می خوابیدیم از ۶:۲۴ صبح خاموش شد. برق رفت. می دانستیم که برق نخواهد بود، اما تصور ما این بود که بالی ها از برق استفاده نخواهند کرد، مثل سال های گذشته. اما امسال قرار بر این شده بود که ما همه بالی به شمار بیاییم.

برای نیپی، از ماه ها و هفته ها پیش مردم آماده می شوند و در روز و شب پیش از جشن، هیجان ها به اوج خود می رسد. صبح که به معبد ساحلی رسیدم، گروه های زنان را دیدم که به شدت کار می کنند تا پیشکش هایی از گل، میوه، برنج را تهیه کنند. کوهی از برنج سفید روی میزها منتظر متبرک شدن، و مراسم بود. در سمت دیگر، گروه هایی از مردان به خرد کردن گوشت و نارگیل که قرار بود با برنج مخلوط شود، بودند. بیشتر مردم، مردها، زنها، بچه ها، دور و بر می چرخیدند، از دستفروش ها غذا می خریدند، زیر سایه استراحت می کردند، با دوستان و آشنایان گپ می زدند، من را به یاد فستیوال های خیابانی و جشن های محله می انداختند.

با وجود این، همه به معبد نمی رفتند. گروه هایی از مردان جوان، بیشتر نوجوان، با گوش های سوراخ برای گوشواره، موهای خوش مدل، بیشتر اوقات ماه گذشته را به آماده کردن «اوگو اوگو» گذرانده بودند، پیکره هایی عظیم، بعضی اسطوره ای، بعضی تازه طراحی شده، که گفته می شود نماینده ارواح پلید اند. از استایرفوم و پیپرماشه و ابرکاغذی درست می شوند، رنگ های تند دارند و سر چوب خیزران گذاشته می شوند و شب هنگام در رژه جشن به کار می روند. از بلندگوها موزیک بلند راک به گوش می رسد که راه مناسبی برای تشویق نوجوان ها به شرکت در مراسم سنتی است. از دوست و آشنا پول جمع می کنند تا هزینه ساختن این مجسمه های گنده هولناک را بدهند، و من هم سهم خودم را پرداختم. هر دهکده ای مراسم خود را دارد، و در آخر، مراسم آتش است. با توجه به محل، مراسم آتش سوزی دهکده ما در ساحل انجام شد. قرار بر این بود که نوزده اوگو اوگو در مراسم باشد. دست کم ده تا را ما دیدیم.

طرف های عصر که برمی گشتیم، پارکینگ که خود بخود شکل گرفته بود و پر از وسایل نقلیه بود، خالی شده بود. راهنمای سابق من، کامت، به من گفت مراسم عبادت هم اجرا خواهد شد، و تاکید کرد که ساری ام را تنم کنم، لباسی که در تمام مراسمی بالی ها دیده می شود. نگاهی به دور و بر انداختم و گروهی از مردان حدود بیست و پنج ساله را دیدم، لباس همه شبیه به هم بود، دامن های قرمز و سیاه، بلوز های سفید، عمامه های سفید، چهارزانو روی زمین نشسته بودند، مناجات می کردند، و شیخ شان به سمت ساحل آب می افشاند. مراسمی مهمی بود، مسلما، و من نمی بایست آنجا می بودم. به کامت گفتم از آنجا برویم، و او من را به پورا دالاما برد، به معبد بزرگ دهکده که مراسم عمومی در آنجا برگزار می شد. وارد که شدیم، زنانی را دیدیم که سبدهای چارگوش حصیری رنگارنگ پر از پیشکش روی سرشان داشتند. به صحن معبد نگاه کردم. صدها نفر از اهالی بالی با لباس های زیبا، زن و مرد و کودک، بیصدا، چارزانو روی زمین نشسته بودند. منتظر. بوی بخورات هوا را پر کرده بود. هوا سنگین بود، شرجی، و تنها نسیم از سوی زنانی می آمد که خود را با بادبزن باد می زدند. بعد از بیست دقیقه، در دوردست، سه روحانی دیده شدند که چیزی شبیه به آب را روی جمعیت می ریختند. ظاهرا، این مراسم نزدیک به دو ساعت طول می کشد، اما ما از آنجا زود رفتیم.

شب که شد، با میزبان محلی مان به طرف جاده اصلی رفتیم. مردمی که در دو سوی جاده تا چشم کار می کرد صف کشیده بودند از ما استقبال کردند. با هیجانی که در فضا موجود بود، ما هم همراه دیگران ایستادیم و گپ زدیم و منتظر مراسم بزرگ ماندیم. صدای دهل های خیزران از صدها متر پایین تر از جاده، در همان حال که از معبد به سوی جاده اصلی می آمد، شنیده می شد. نمایش های شناور یکی پس از دیگری همراه با نوجوان هایی که در دسته های موزیک، چوب خیزران به هم می زدند، گذشتند. در دوسوی رژه، مشعل می بردند. شناورها با موتور برق یا چراغ قوه روشن بودند. هر شناوری، روی شانه دست کم بیست مرد جوان حمل می شد، و مردم برایشان هورا می کشیدند.

همچنان که رژه راه خود را به سمت ساحل می چرخاند، صدا کم می شد، و توجه همه به پیکره های عظیمی جلب شد که از چوب خیزران که سر آن گذاشته شده بودند، جدا می شدند. طلا و زرق و برق هاشان را جدا می کردند و خود پیکره ها را به نشانه ارواح پلید در آتش می سوزاندند، تا سال آینده برای بالی سالی پربرکت باشد.

با بازگشت به سوی امروز، نیپی، روز سکوت، روزی است بدون پسزمینه صدا. نیپی ما را به خود، به طبیعت، و شیوه های ساده تر زندگی بازمی گرداند. جشن گرفتن این روز همراه با مردم بالی، بزرگداشت فرهنگ شان، به من آموخت تا از قطع اینترنت، کولر، برق ناراحت نباشم و از سادگی و بی پیرایگی لذت ببرم. این روزی است بدون دستاورد، بدون عمل، بدون رفتن. روزی است فقط برای بودن. شکرگزار هر نفسی که از بهشت برای ما فرستاده شده، شکرگزار در سکوت، در کاهش شتاب، با نفسی که می کشم، دعا می کنم، همراه با دوستان بالی ام، برای همه آنچه انسان برایش دعا می کند – سلامت، سعادت، و صلح.