عبارت نفرت برانگیز و سرد را در طول هفته گذشته بارها و بارها شنیده و خوانده ام. درخواست رایج از یهودیان که خفه خون بگیرند و اینقدر از هولوکاست نگویند، سراسر امسال در رسانه های اجتماعی بازتاب یافت، به خصوص در روزهایی که یهودیان سراسر جهان داشتند خود را برای یادبود هولوکاست و «راهپیمائی زندگان»، از اردوگاه مرگ «آشویتس» تا اردوگاه مرگ «بیرکناو» در لهستان آماده می کردند. آنهایی که می ترسند مبادا هولوکاست حق حیات اسرائیل را توجیه کند، یهودیان و به ویژه اسرائیلی ها را متهم به «رو کردن کارت هولوکاست» برای دستیابی به اهداف شنیع می کنند.

مساله «رو کردن کارت هولوکاست» این است: از دید من و خیلی های دیگر، به عنوان بچه ها و نوه های بازماندگان هولوکاست، هولوکاست یک کارت نیست. بلکه کل کارت هایی که در دور بازی، به ما داده شده. و یادبود هولوکاست نیز یک روز نیست. یک عمر است.

بگذارید صریح بگویم که– خدای نکرده – رنج مان را با رنج والدین و پدربزرگ ها و مادربزرگ هامان که تعدادشان رو به کاهش است و اشتیاق به اختتام را آشکار کرده اند، مقایسه نمی کنم. بل دارم به کسانی که از ما می خواهند [حرف زدن درباره هولوکاست را] تمام اش کنیم، ضرورت تجدید نظر را یادآوری می کنم.

من مانند اکثر نسل دومی ها، در سراسر نوزادی و کودکی ام با جیغ کابوس های والدین ام بیدار می شدم. من کشوی لباس های بهترین دوست مادرم را جستجو کردم، که وقتی نوجوان بود با خودش قرار گذاشت اگر از «آشویتس» نجات یابد، فقط بهترین چیزها را برای خودش بخرد. و تماشای اش کردم که تکه ای از کیک عروسی را در لبه لباس اش پیچاند، چون آلزایمر وی را در سال های پیش از مرگ به خاطرات هولوکاست برگردانده بود.

من را والدینی بزرگ کردند که از اقتدار و بیماری و گرسنگی و سرما و گرما و ازدحام و انزوا و دیگری (یعنی هر کسی که از خانواده تلفات-دیده ای مانند خانواده من نیامده بود) می ترسیدند. دشمن می توانست هر کسی باشد که یونیفرم به تن کرده؛ پلیس، مامور بلیت فرودگاه، پیشخدمت رستوران، یا مامور حفاظت پارک. سرماخوردگی ساده می توانست تبدیل به تیفوس شود. ازدحام می توانست تبدیل به کشتار شود. کسی که در اتوبوس آلمانی حرف می زد می توانست اشاره ای برای پیاده شدن در ایستگاه بعدی باشد، و فرقی هم نمی کرد که کجا داشتیم می رفتیم.

من بزرگ شدم و هیچ نشانی از تاریخچه ام نداشتم. هیچ ارثی، هیچ عکسی، هیچ پدربزرگ و مادربزرگی، هیچ خانه اجدادی. والدین ما هیچ چیزی به ما نمی گفتند، می خواستند ما و خودشان را از خاطرات جهانی که ویران شد و وحشت های تصورناپذیری که بر آن ها رفته بود، حفاظت کنند. ما سعی کردیم خاطرات جست و گریخته ای که در طول این سال ها به ما گفته بودند را جمع کنیم و پی به اصل ماجرا ببریم.

شنیدم که یکی از اعضای سابق موساد، تلاش دوران کودکی اش برای جمع کردن اطلاعات را به نوک زدن کلاغ به ذره های گوشت از استخوان تشبیه کرد. وی مهارت های کارآگاهی فوق العاده اش را مدیون این جستجو می دانست – آن خاطرات، همراه با شکیبایی بی پایان کودکی که والدین وحشت-کرده اش وی را از بازی کردن در بیرون از خانه منع کرده اند، وقتی که هیچ کار دیگری برای بچه های اسرائیلی نبود که انجام دهند.

ما نیز از والدین مان حفاظت کردیم. ما نپرسیدیم. ما نگفتیم. ما حتی نگفتیم که وحشت عظیمی که تجربه کرده اند، همراه با شیر مادر به گلوی ما جاری شده است.

من را والدینی بزرگ کردند که در عین تیزهوشی از مدرسه راهنمایی اخراج شده و روانه «گتوها» شدند. آنها از که آموزش عالی محروم بودند، از آموزشی محروم بودند که می توانست به آنها و ما داده شود، به نوعی توانستند به هفت زبان حرف بزنند و به چهار زبان بخوانند و بنویسند. پدرم با حافظه عجیبی که داشت توانست با کار روزانه در یک کارخانه و درس خواندن در شب، مدرک کالج بگیرد. و مادرم، که تا پنجم خواند، در ۸۰ سالگی اش یاد گرفت که از کامپیوتر و فیسبوک استفاده کند. اما هنوز هم غصه می خورد که چرا دستور زبان و هجی کردن انگلیسی (پنجمین زبانی که یاد گرفته) نمی داند و نمی تواند مرا در تکالیف ام کمک کند یا از این که نمی تواند کمک کند که فقط به دانشگاه و درس خواندن بچسبم و کار نکنم، شرمنده است.

اینها ترحم به حال خود نیست. اکثر روزها چنین حسی ندارم. میراث خانوادگی ام به من یاد داده که به خودم و عقل معاش والدین ام اتکا کنم (همیشه وسط باش – نه جلو و نه عقب. اگر فکر می کنی چیزی آنقدر خوب است که باورکردنی نیست… پیش از هر کاری، بخند). و من زندگی شگفت انگیزی دارم. هر چه دیگران از خدا می خواهند را من بیشتر دارم.

اما اجازه بدهید که فردا، حس شفقت باعزتی با خود حفظ داشته باشم. من فردا مراسم روز یادبود هولوکاست را از تلویزیون تماشا خواهم کرد و اشک بر چهره سنگ-شده من خواهد نشست. اما نه گریه ای زشت. اجازه چنین کاری را ندارم.

کلی فیلم عاشقانه/کمدی دارم که تا صبح تماشا کنم. سراسر هفته آن فیلم ها را جمع کرده ام برای این روز، درست همان طور که هر سال چنین می کنم، مبادا نگاه ام به اسکلت زنده یا جسدی که مال من بوده بیافتد. و من خواهم خورد. تمام طول روز، هر چیزی که دست ام بیاید را خواهم خورد. وعده های کوچک غذا و کلی تنقلات.

نخواهم نوشت. تماس نخواهم گرفت. اس-ام-اس نخواهم داد. لایک نخواهم کرد.

دوباره همراه با ملت ام در سکوت به جیغ آژیر گوش خواهم داد. اما فکر نخواهم کرد «چرا ما؟» فکر خواهم کرد «چرا مادر و پدرم؟ چرا پدربزرگ و مادربزرگی که هیچگاه نشناختم شان؟ چرا نه تن از برادران و خواهران مادربزرگ من، برادر مادرم، برادر و خواهر پدرم، همه فرزندان به دنیا نیامده شان، همه عموزاده ها و خاله ها و دایی هایی که سر سفره “سدر” پسح خانواده من نیستند؟ و بله، چرا من؟».

فراموش نخواهم کرد که هر کسی روی سیاره زمین، کارتی به دست دارد، هر کسی داستانی دارد، هر کسی دلیلی برای اشک ریختن دارد که ریشه در بی عدالتی و جنگ دارد. فراموش نخواهم کرد که هر یک از ما مستحق بازی کردن آن کارت ها و دست-کارتی هستیم که دور بازی به ما داده شده – مستحق طلب همدلی، دلسوزی، فهم، و یاری.

من فقط همین را می خواهم. از کسانی که نمی خواهند من کارت هولوکاست را بازی کنم، خواهش می کنم اجازه بفرمایند، زیرا کارت هولوکاست، مال من است.