شاید کمی نزدیک به شما و شاید فرسنگها دورتر، زنی آنسوی میله های سرد زندان نشسته است با جرمی به نام آزادی…! مجرمی که سخن از حق می گوید و در مقابل آنچه این واژه را به اسارت می کِشد یارای سکوت ندارد. مجرمی که یک زن است، یک مادر است. زنی که نخواسته تنها مادر فرزندان خود باشد، که برپا خاسته و برای تمام انسانهایی که در وطنش در حقشان ظلم شده مادری کرده است. مادری که می توانست در خانه اش بنشیند و تنها از فرزندان خود مراقبت کند. مادری که می توانست چون بیشتر مادران سرزمینم در سکوت عمر بگذراند تا به واسطه گفتن واژه ای به نام آزادی که مدتهاست در سرزمین من بوی خون می دهد، از طبیعی ترین حق خود که بودن در کنار فرزندانش است نیز محروم نشود.

اما ننشست، سکوت نکرد، ایستاد و برای احقاق حقوق مردمی که دردهایشان را با گوشت و پوست و استخوانش حس می کرد، جنگید. مبارزه کرد تا نگذارد بی گناهی دیگر بر چوبه های دارِ توحشِ جانیانی که بر سرزمینم حکم می رانند، آویخته شود و جانش را که برای این جانیانِ خونخوار ارزشی هم ندارد، از دست بدهد. تا مادری دیگر به عزای فرزندش بر گور او ننشسته و دنیایش ویران نشود.

آری این زن همان کسی ست که به خاطر دفاع از حق و حقانیت انسان به شش سال حبس محکوم شد که هنوز پنج سال از آن نگذشته و در حالی که می بایست یک سال دیگر از زندانهای مخوف جمهوری اسلامی رهایی پیدا می کرد، مجددا محاکمه و به ده سال حبس دیگر محکوم شد. و بازهم به جرمی به نام آزادی و دفاع از حق… حقی که خود نیز مدتهاست از آن محروم است و کدام از ما می دانیم که در آن جهنمی که حبس اش کرده اند چه ها که بر سرش نیامده و چه دردها که نکشیده است؟ دردهای تنش، تن نحیف یک زن که در برابر این قلچماقانِ رژیم دیکتاتوری توانی ندارد، و دردهایی که ذره ذره روحش را شکنجه می کند… تمام این عذابها چه می تواند از وجودش باقی گذارد تا روزی دوباره بتواند بر پاهایش بایستد و شاید اگر اندک توانی برایش مانده باشد، فقط زنده بماند.
از نرگسی سخن می گویم که سالها جان و مال و زندگی خود را فدا کرد تا صدای کسانی باشد که توان و شهامت حرف زدن ندارند، کسانی که درد دارند اما درپی طبیب نیستند، مردمی که خوب می دانند چه بر سرشان آمده و می آید ولی بازهم خاموش نشسته اند و سکوت می کنند تا با بسنده کردن به همان لقمه نانی که روزانه برای زنده ماندن نصیبشان می شود روزگار بگذرانند و دم برنیاورند تا مبادا سهمشان از نان و آبی که جیره شان است کم شده و اندک مایه ای را که برای بودن دارند، از دست بدهند… چرا که چه مهم تر از نان و آب و زنده ماندن…؟!

شکل و حالتش هم مهم نیست، فقط می خواهند باشند، تنها برای بودن به هر قیمت ممکن. انسانهایی که حتا برایشان اهمیتی هم ندارد که شخصی از میان آنها برخیزد و داد از بیدادگرانی بستاند که حقشان را پایمال کرده اند. خودخواهانی که تنها خود را می بینند و زمانی که زنی به جرم دفاع از آنها که می توانست اصلا برایش مهم هم نباشد، اکنون پشت میله های زندان نشسته است و یاس را رج میزند با امیدی به هیچِ مطلقی که این جانیان برایش تدارک دیده اند، این هموطنان مهربانش به گذران زندگی خود می پردازند و تنها در پاسخ به اینهمه فداکاری و از جان گذشتگی این زن، این مادری که باید ماه ها را بشمارد تا بتواند تنها برای دقایقی فرزندانش را ببیند، می گویند: «آه، چه دردناک». و تمام… با گفتن چند جمله مثلا دلسوزانه که تنها لحظه ای احساساتشان را برافروخته، پرونده دردهای او را در ذهنشان می بندند تا مبادا خاطرشان بیش از این آشفته شود.

بلی، درست است که دژخیمان نظام و این مصلوب کنندگان انسانیت، نرگس محمدی را با ناعدالتی در بند کردند و به شمار روزهایی که می بایست در حبس باشد افزودند و با وجود تمام دردها و مشکلات جسمی که داشت عذابش دادند و از هر شکنجه ای برای آسیب رساندن به وی مضایقه نکردند و حال باید ده سال دیگر از زندگی و جوانی اش را پشت میله های سرد زندان، در تنهایی و دور از عزیزانش و بازهم با شکنجه و عذاب بگذراند. اما می خواهم بگویم که ما نیز در این اِعمال ظلم به او شریک جرم هستیم، چرا که می توانستیم و می توانیم صدایی باشیم برای آزادی و نجات زنی که روزی در آزادی، از حق و آزادیِ ما سخن گفت و به خاطر ما اسیر جهنمی شد که حال دیگر نه جانی برایش باقی گذارده اند و نه صدایی. تمام ما مردمی که زمانی که او صدا بود، ما سکوت بودیم و حال که او محکوم به سکوت است، این ما هستیم که باید صدای زندانی اسیری باشیم که می خواهند به جرم خفه نکردن حنجره اش او را به ورطه نابودی بکشانند.

من و تو… مایی که هر روز شاهد پرپر شدنِ نرگس های سرزمینمان هستیم اما از ترس جان عزیزمان دَم برنمی آوریم…!