چیزهای بخصوصی در فرهنگ هست که می بایست توضیح داده شود تا عمق یک داستان به خوبی فهمیده شود.

مثلا اگر شما شرح وضعیت یک پیمانکار ساختمانی در کانادا را بدهید، هیچ تصویر مشخصی به ذهن نمی رسد. شاید تصویری که به ذهن می آید چهره یک سرکارگر ماهر، و مجرب در حرفه خود به نظر برسد. اما در اسرائيل، وقتی می گویید «پیمانکار»، خب، همه جوره نشانه های فرهنگی توی ذهن موج می زند. زمخت، جان سخت، عبوس. رئیس مآب، پرسروصدا، قلدر. حالا این استریوتایپ ها چقدر به واقعیت مشخص نزدیک اند، موضوع بحث ما نیست. یک «پیمانکار»، چطور بگویم، یک تیپ مشخص دارد.

یکی از همسایه ها در این مجمتع یک پیمانکار. بیشتر این ویژگی ها را دارد. زمخت. جان سخت. عبوس. یک وانت بار دارد. آفتاب سوخته است. پوستش چرمگون است. اسرائيلی است.

با وجود این، چهره ای دیگری هم دارد. هر روز کلاس «دف یومی» می رود، و روزی یک صفحه از «تلمود» را می آموزد. مهمتر از این، پدرش، که البته اکنون درگذشته است، به دیدنش می آمد. پدرش بزرگ خاندان بود، و همه احترامش را بجا می آوردند، از جمله پسر خشن و قلدرش.

پدرسالار، در ۹۵ سالگی از دنیا رفت. امروز پسر را برای مراسم «شیو-آ» (7 روز سوگواری) ملاقات کردم. پدرش از بازماندگان مجار بود و در ارتش مجار به عنوان مزدور خدمت می کرد. وقتی پسرش گفت درست نمی داند هنگام جنگ دقیقا در کدام منطقه بوده، خواهرش حرفش را اصلاح کرد و گفت: همه جای اروپا بوده. لهستان، روسیه، آلمان، چکسلواکی. از خدمت فرار کرد و در کلبه ای در یکی از مزارع پنهان شد. ارتش روسیه پیدایش کرد. افسر روس در کلبه را باز کرد، کیسه تفیلین او را دید. در را بلافاصله بست – افسر، یهودی بود.

بعدها، اسیر هم شد، اما وزنش به زور به ۴۰ کیلوگرم می رسید. گفته بود که بیمار است، و برده بودندش پیش پزشک. پزشک زن. به عنوان یک مرد مذهبی، وقتی که پزشک گفت لباس هایش را در بیاورد، شرمنده شد. و هنگامی که پزشک فهمید که یهودی است، به عبری به وی گفت: یهودی هستی، از تو مراقبت می کنم. پزشک هم یهودی روس بود.

ما در حال گفتگو بودیم که یک نفر دیگر هم وارد شد. از او هم باید چند کلمه ای بگویم تا مسأله روشن شود. اسم او را می گذارم «گروهبان». آبنبات پخش می کند. چون باید جلو باشم و شوفار بزنم، کنارش می نشینم. اگر بچه ای دوبار برای آبنبات گرفتن جلو بیاید، گروهبان هیچ نمی گوید، فقط خیره می شود که به بچه، و بچه حساب کار خودش را می کند، و در می رود.

در «شیو-آ» گروهبان کنار من می نشیند. پدر او نیز مجار است و در ارتش خدمت کرده است. پدر او هم زنده برگشت. به اسرائیل مهاجرت کرد. زندگی ساخت برای خودش. این دو تا مرد، یکی که عزادار است و این یکی که گروهبان است، تاریخچه زندگی شان شبیه به هم است. گروهبان هم «پیمانکار» است. پیمانکار ساختمان.

مرد عزادار، می گوید که روز یکشنبه، روز عزای یهودیان، هنگامی که عزاداری به پایان می رسد، می خواهد به خانه سالمندان که پدرش آنجا اقامت داشته برود و چند ساعتی را با کسانی که نتوانسته به مراسم ختم بیایند، بگذراند. می گویند از آنجا، «پتاخ تیکوا»، تا اورشلیم، راه درازی است. «تیش-آ-به-آو» تعزیه فجایع تاریخی قوم یهود، از جمله ویرانی اورشلیم به دست اهالی بابل و رم. روزی شایسته سوگواری برای مردی بزرگ، در کنار دوستانش.

گروهبان می گوید «من همیشه در روز عزای قوم یهود، شیش صبح در نماز صبح شرکت می کنم و بعد می روم سر کار.»

آن یکی می گوید «من هرگز روز «تیش-آ-به-آو» کار نمی کنم. از کار کردن در «تیش-آ-به-آو»، خیری نمی رسد، پس چرا باید کار کنم. من هرگز روز «تیش-آ-به-آو» کار نمی کنم (طبق سنت، می گویند، از کاری که در روز «تیش-آ-به-آو» انجام شود سودی نمی رسد، کار در این روز بی ثمر است، از این کار خیری حاصل نمی شود، پس چرا باید کار کرد.»

گروهبان می گوید «من در «تیش-آ-به-آو» دو برابر کار می کنم. من پیمانکارم. در اورشلیم ساختمان می سازم. اورشلیمی که ویران شده بود، دارد دوباره ساخته می شود. به دست من. چه عبادتی بهتر از خانه ساختن و آباد کردن، از نو ساختن اورشلیم ویران، در روز عزای قوم یهود. به کارگرهایم می گویم، یک روز قبلش مرخصی بگیرید، یا یک روز بعدش، به من مربوط نیست. اما در روز «تیش-آ-به-آو»، دوبرابر کار می کنیم، اورشلیم را آباد می کنیم».

این مردهای خشن و پر جنب و جوش. یکی روز عزای قوم یهود را با دوستان پدرش می گذراند،‌ خاطرات تلخ و سوزناک زندگی پدرش را زنده می کند، پدری که تمام خانواده اش را از دست داده و سپس زندگی اش را در اسرائيل از نو ساخته است. و او این خاطره را با دوستان او سهیم می شود، همدوره های پدرش، هر کدام با داستان هایی از چالش خود برای ادامه حیات و بازسازی کشور اسرائيل.

و آن دیگری که صبح زود، زود زود بیدار می شود، و بعد از یک عبادت سریع، در سوگ ویرانی اورشلیم، شهر را از نو می سازد.