در پاسخ به کشتار هولناک هفته‌ی گذشته در لاس وگاس، پرزیدنت ترامپ پس از آن که اعلام کرد اقدام جنایتکارانه‌ی استفان پداک «عملی از روی شیطان‌صفتی محض» بوده، همراه با همسر خود و خانم و آقای پنس بیرون کاخ سفید ایستاد. همه با هم، سرهاشان را خم کرده، و یک دقیقه سکوت کردند…

این کار ایشان، برای من شخصا هیچ سودی نداشت. فقط، به خشم من دامن زد.

البته که سکوت هم جای خود را دارد. معروف است که «هارون» هنگامی که پس از مرگ دو پسر بزرگ‌اش، موسی کوشید او را دلداری دهد، از گفتگو با او سر باز زد. آرام گرفتن، ممکن نبود، و هیچ عبارتی در آن لحظه قادر تسکین او نبود. از آموزه‌های کتاب مزامیر یکی این است که سکوت، هنگام تأمل در خداوند، عین عبادت است.

درست، اما

کتاب تلمود همچنین به ما می‌آموزد که سکوت ممکن است علامت رضا باشد. و یک رئیس جمهور آمریکایی نمی‌تواند اجازه دهد چنین وانمود شود که پاسخ مناسب به چنین جنایتی سر خم کردن در سکوت و اندیشیدن به ابعاد فاجعه است. همانطور که باب دیلان پنجاه سال پیش نوشت «چند نفر باید بمیرند تا او بداند خیلی‌ از مردم مرده‌اند؟»

چند نیوتاون دیگر، چند سان برنادینوی دیگر، چند کولومباینز دیگر، چند گابی گریفورد دیگر باید اتفاق بیفتد تا دانسته شود که آنچه هفته‌ی گذشته در لاس وگاس اتفاق افتاد از جهات بیشمار مربوط به سهولت دسترسی به اسلحه در این کشور است، به ویژه تفنگ.

در غیاب هر گونه سندی که اقدام پداک در لاس وگاس را یک تهاجم تروریستی خارجی یا داخلی بنماید، من با نظر رئیس جمهور که گفت «عملی از روی شیطان‌صفتی محض» بوده، موافق نیستم. قطعا اقدامی هولناک بود که خشونت آن وصف ناشدنی است، اما آخر «عمل از روی شیطان‌صفتی محض»؟ به نظر من بیشتر شبیه به رفتار مردی دیوانه می‌آید که ارتباط‌اش با واقعیت و عواقب اعمال خود قطع شده است. ما هیچ نمی‌دانیم چرا دست به این کار زد، اما کاملا آشکار بود که تعادل روانی ندارد، و ربطی به هیچ ایدئولوژی نفرت‌محور نیز نداشت. بیماری روانی، به اضافه‌ی دسترسی آسان به اسلحه‌ی گرم بناگزیر به فاجعه‌هایی نظیر آنچه در آخر هفته‌‌ای که گذشت در لاس وگاس روی داد، ختم می‌شود. به عقل من نمی‌رسد که چطور ممکن است کسی شاهد چنین کشتار وحشتناکی باشد و نتواند ارتباط مستقیمی میان خشونت و سهولت دسترسی به اسلحه‌ای که اقدام به کشتار را ممکن می‌کند، بیابد.

تلاشی جدی برای تعیین مقررات فروش اسلحه‌ی گرم در آمریکا می‌بایست از مدت‌ها پیش در رأس اولویت‌های سیاست ما قرار می‌داشت. شیکاگو و نیوآرک، تنها برای نمونه، از شهرهایی هستند که خشونت ناشی از اسلحه‌ی گرم در آنجا به شدت رایج است. در شهر نیوآرک، بچه‌ها در اثر تیرهای منحرف‌ شده که هیچ ربطی به آنها ندارد کشته می‌شوند. با وجود این مدافعان اصلاحیه‌ی دوم همچنان اصرار دارند قانون اساسی حق حمل اسلحه را اعطا کرده و دولت حق ندارند هیچ گونه قانونی در کنترل سلاح وضع کند.

حیرت کرده‌ام، چاره چیست…

گرچه شکار، آخرین چیزی در جهان است که علاقه‌ی من را به خود جلب کند، اما درک می‌کنم که برای برخی از مردم، این یک سنت قدیمی و شیوه‌ی خالصانه‌ای از گذران اوقات خوش به سبک آمریکایی‌ است. اما آیا واقعا امکان دارد که هیچ شکارچی با وجدانی آهو را با تفنگ تهاجمی بزند؟ به نظر من که این دو با هم نمی‌خوانند، و گمان می‌کنم تقریبا تمام شکارچی‌ها با این نظر موافق‌اند. پس مقاومت در خصوص تفنگ‌های تهاجمی برای چیست؟

تنها پاسخ ممکن به آن سوال، از نقطه نظر مدافعان اصلاحیه‌ی دوم، این است که «حق حمل اسلحه» به منظور محافظت آمریکایی‌ها در مقابل سلطه‌ی احتمالی حکومت کشور خود تعیین شده، و همین است که گاهی می‌بینیم گروه‌های شبه‌نظامی به شدت مسلح خود را مثلا در شارلورتزویل نشان می‌دهند. با آنکه ممکن است با یک لیبرال شمال شرقی اشتباه گرفته شود، این سوال برایم مطرح می‌شود کشاورزان دوران قانون اساسی، که در جهانی زندگی می‌کردند که اسلحه‌اش فقط تفنگ‌های فتیله‌ای بود، نظرشان در مورد ای‌آفر ۱۵ و آ‌ک ۴۷ چه ممکن است باشد…

تا زمانی که مراسم شو اسلحه برگزار شود و علاقمندان بتوانند حتی همان بررسی محدود پیشینه که اکنون جزو قوانین کشوری است را نیز دور بزند، تک تک اعضای کنگره که مخالف کنترلی موثر بر اسلحه‌اند همدست قتل شهروندان بیگناه به شمار می‌روند. می‌توانیم هر چقدر دلمان بخواهد دقایق سکوت برگزار کنیم، «پرچم‌های زیبا»ما را نیمه‌افراشته کنیم، سخنرانی‌نویسان‌مان عبارات زیبا در رسای آنها که جان خود را از دست دادند، پشت هم ردیف کنند،‌ و بگوییم که عشق همیشه بر نفرت پیروز است. همه‌اش فقط یک رویکرد عظیم خودارضایی سیاسی خواهد بود… در لحظه به نظر خوب می‌آید اما هیچ سودی ندارد – و مردم بیگناه را می‌کشد.

چنان که پیت سیگر مرحوم نوشت «پس کی یاد خواهند گرفت؟ پس کی یاد خواهند گرفت…». برای قربانیان لاس وگاس و همه‌ جاهایی که چنین خشونتی روی داده، دیگر دیر شده است. بار دیگر در کجا تیراندازی و کشتار جمعی روی خواهد داد؟ کجایند رهبرانی که جرأت داشته باشند در مقابل انجمن ملی اسلحه بایستند؟