صدایی از مقابل انستیتوی «هارتمن بین میدراش» برخاست: سینا، یا آشویتس، کدام یکی؟ به عنوان معرفی آنچه انستیتو آن را «تورات هارتمن» می نامد، دانشجویان برنامه «آی.انگیج» سال ۲۰۱۵ می بایست مقاله دیوید هارتمن که در ۱۹۸۲ در باره این پرسش بنیادین نگاشته شد را بخوانند. کدام لحظه از تاریخ، تعریف روشن تری از قوم یهود به دست می دهد؟ دودی که از دودکش های کوره های آدمسوزی آشویتس به هوا برمی خاست، و برابری یهود در استیصال؟ یا اجتماعی از بردگان پیشین ایستاده در دامنه کوه، تجربه ای که با آن میثاق خود با خدا را بیاد می آوریم؟‌ یا هیچ کدام؟

استعاره آشویتس در برابر سینا در ذهن طنینی آشنا داشت، و در حافظه ام حسی از «این همانی» زنده کرد. کس دیگری که می شناختم نیز به دوتایی سینا و آشویتس اشاره کرده بود: پدربزرگ ام. پدربزرگ من که از بازمانده های هولوکاست است این دو را به یک اندازه با اهمیت می داند. در کتابی که نوشته است، «شکستن الواح»، سینا به منزله اوج نزدیکی خدا با اسرائیل است در حالی که آشویتس، به تجربه او، بازتاب غیبت خداست. تمامی تاریخچه دینی یهودیت در فاصله این دو واقعه روی داده است.

من تنها اشاره ای می کنم به این ارتباط آشنا تا نشان بدهم هولوکاست چه تاثیر عظیمی در روایت شخصی من داشته است. زمانی که همراه با سمینار رامان در ۲۰۱۳ در مقابل دروازه آشویتس ایستادم، با این آگاهی آنجا ایستاده بودم که پدربزرگ و مادربزرگ های من هفتاد سال پیش از آن در همان محل از بین رفته بودند و پدر بزرگ من را یتیم و تنها رها کرده بودند. او، با یک بازمانده دیگر هولوکاست ازدواج کرد و پدر من در خانه ای بزرگ شد که در همان حالی که آینده را می ساخت، همیشه چشمی به گذشته داشت. فاجعه هولوکاست در خون من جاری است، همراه ژن های من، و در قصه هایی که در کودکی شنیده ام به من ارث رسیده است و هویت و خاطره های من را می سازد.

در یکی از کلاس های انستیتوی هارتمن، از ما خواستند که یکی از تعطیلات یهودی که با تشکیل دولت اسرائيل همخوانی دارد را نام ببریم. عید «پسح»، که داستان آزادی قوم یهود از تبعید و ورود ایشان به سرزمین موعود است؟ «پوریم»، زمانی که تنها با تکیه الطاف شاهان غیریهود، یهودیان قادر به زندگی در صلح و آرامش بودند؟ دهانم را باز کردم که جوکی در مورد «تو-بیشبات» (جشن ایلانوت) بگویم و درخت های بیشماری که در سراسر اسرائيل از سوی بنیاد ملی یهود کاشته شد. اما آنچه در واقع به زبانم آمد، در نهایت حیرت، جشن «حنوکا» بود.

داستان جشن «حنوکا» داستان یهودیانی است که سرنوشت را در دست خود می گیرند و مخفیانه تورات می خوانند و از هر وجب خاک سرزمین عزیز خود محافظت می کنند. این داستان قربانیان یهود است که پیروز شدند، علیرغم همه دشواری ها، و دوقلوهای اهریمنی که ما اکنون به نام یهودستیزی و همسان سازی می نامیم، را شکست دادند. کشور مدرن اسرائیل، بنابرین، سمبل شمعی است که هشت شبانه روز می سوزد، یک معجزه باورنکردنی، و شعله اش آنچنان ظریف است که هر لحظه امکان خاموش شدن اش هست.

چرا ناخودآگاه من اینگونه عکس العمل نشان داد؟‌ آیا تجربه های فاجعه، غریزه های بقای پس از هولوکاست بر مغز من حاکم شدند؟ یا آیا هنوز در ذهن من مردم یهود در معرض خطری عظیم اند؟‌ و اسرائيل حریم امنیتی ایشان است؟ تاثیرات بالقوه بر شیوه های نگرش من بسیار جدی است:‌ در جهانی که امنیت حیاتی یهودیان تضمین نشده است، هر حرکتی که در راه «تامین امنیت» باشد موجه است، علیرغم هر تاثیری که بر دیگر افراد یا جوامع بگذارد. از این گذشته، تصویر یهودیان به عنوان قربانیان تاریخی به فرد حس حق-به-جانبی می دهد؛ هیچ ملت دیگری نمی تواند ما را قضاوت کند زیرا آنها آنچه بر ما رفته است را تجربه نکرده اند.

هر چه بیشتر در این باره فکر کردم، بیشتر معتقد شدم که نباید اجازه بدهم جشن «حنوکا» نشانه من و هویت من باشد. من «مکابی» (شورشی) مدرن نیستم؛ علاقمند به بیرون راندن یونانیان، و ارزش های دموکراتیکشان، و سیستم عدالت برای همه شان، از سرزمین اسرائيل نیستم. اگر چه می بایست به غریزه عظیم تنازع بقای خود غلبه کنم، در جستجوی راهی اخلاقی برای مراقبت از خود هستم تا در مقابل گذشته فاجعه بار خود دوام بیاورم و نگرانی ها خود را از محدوده قوم خود گسترش بدهم. شعار «دوباره، هرگز» می بایست تبدیل به تعهدی علیه هر گونه بی عدالتی باشد نه این که فقط به موضع گرفتن در مقابل یهودی ستیزی های آتی محدود باشد.

سی سال از زمانی که مقاله هارتمن در اورشلیم پست منتشر شد گذشته است، و نمی دانیم اکنون این ذهنیت تنازع بقا در چه مرحله ای است. با وجود این، چه خود را به صورت نیاز مبرم به تامین امنیت در اسرائیل نشان بدهد، و چه در تعصب روی آمار جوامع فعال یهودی در آمریکا، به نظر می رسد نگرانی از امنیت جانی همچنان ناخودآگاه جامعه یهود را آزار می دهد. اما اگر نسل جدیدی از کودکان یهود هرگز داستان بازماندگان هولوکاست را نشنوند، آن وقت چه خواهد شد؟ آیا آن وقت هولوکاست چونان خاطره ای به تاریخ خواهد پیوست، شبیه مراسم سوگواری «تیشا-به-آو» ؟ چه خواهد شد اگر مدارس یهودی برنامه سفر به هلند را از برنامه های آموزشی شان حذف کنند؟ چنین قدمی بر روایت حاکم دولت اسرائيل چه تاثیری خواهد داشت؟‌

می دانم که روایت شخصی من، هر چند که سعی می کنم بر اخلاقیات و عدالت تمرکز کنم، همیشه ذره ای از تشنج و اضطراب را در خود دارد. هولوکاست بعدی ممکن است به همین زودی روی بدهد، و تنها اسرائيل است که می تواند آغوش خود را به روی یهودیان کوچیده باز کند و بگوید «من که گفته بودم». اما همچنان که این ترس ها در ذهن من می چرخند، صحنه ای را به یاد می آوردم از اولین ماه کالج، نزدیک به یک سال پیش.

در میانه تعطیلات «سیمخات تورات»، بعد از رقص در زیرزمین کلمبیا/برنارد هیلل، صدها نفر از همکلاسی های من به طرف میدان کالج رفتند و دست در دست، در حلقه ای عظیم ایستادند. با کندی شروع کردند و با هر بار تکرار سرعت گرفتند و با لحنی که هیجان و تدافعه داشت، این سرود در فضا طنین افکند:‌ قوم یهود، زنده باد.

به معنای وجودی این سرود فکر می کنم و مقایسه اش می کنم با زمانی که همین سرود را در جشن «سیمخات تورات» در محله یهودی نشین اورشلیم روبروی دیوار غربی شنیدم. در آن زمان، کاملا به جا بود: ما بچه های یهودی، که آن سال در اسرائيل به سر برده بودیم، بر تداوم حیات قوم یهودی در سرزمین اجدادی خود تاکید می کردیم. اما حالا، شب دوشنبه، در شهر نیویورک، این کلمه ها معنای دیگری را حمل می کردند. این بار، ما بچه های یهودی، در یک کالج سکولار، بر تداوم پذیرش قوم یهود از سوی کشوری که از آن خودشان نیست، تحریک دیگر دانش آموزانی که از کنار ما می گذشتند به چالش ما و سرود ما. این صحنه ای تاثیرگذار از نیاز یهودیان به امنیت و رفاه در خارج از اسرائیل بود. با این هویت تازه به دست آمده، از پذیرفته شدن، نه از دوست داشته شدن، به عنوان اقلیت، مسؤولیتی همراه است که با نگاهی به درون، تداوم حضور ما را تعریف کند.

در گزینه ای میان سینا و آشویتس، من می خواهم سینا را انتخاب کنم. می خواهم شیوه های زندگی خود را بر اساس اوج حضور خداوند در جهان تنظیم کنم و نه بر اساس نقطه اوج غیبت وی. منظور من این نیست که آشویتس را فراموش کنیم، زیرا همانگونه تاریخ می گوید تمامی یهودیان ازل تا ابد در سینا حضور پیدا کرده اند، من باور دارم که تمامی یهودیان در آشویتس در طول هولوکاست قربانی شده اند. اما انتخاب این که کدام یک از این دو تجربه، بر زندگی ما حاکم باشد، با ماست. هارتمن می نویسد «سینا ما را به خود می خواند، که بیدار شویم،‌ و به خود آییم، زندگی کنیم علیرغم دشواری ها، و جامعه ای بر اساس اخلاقیات و عدالت بسازیم که آینه عظمت خداوند در تاریخ باشد». ممکن است فروتنی زیادی بخواهد تا بر غروری که یهودیان به عنوان قربانیان همچنان ایستا، با خود حمل می کنند فائق آییم. اما به باور من ماموریتی که سینا بر دوش ما می گذارد، بنیادین تر است، زیرا آینده قوم یهود را تعیین می کند.