سی سال پیش همین موقع، پدر من، ناتان شارانسکی، از پلی عبور کرد.

آن پل، «پل گلینیکی»، بود، پل معروف استیون اسپیلبرگ در «پل جاسوسان». وقتی قدم بر پل گذاشت، از اسرای جنگی اتحاد جماهیر شوروی بود، اما اندیشه اش آزاد بود. از روزی که از پنهان کردن عقایدش دست برداشت، آزادی را یافت. او آزادی خود را در همان حال که برای حق زندگی به عنوان یک یهودی در اسرائيل و حقوق بشری هم وطنان روسی اش می جنگید، به دست می آورد. آزادی خود را حتی زمانی که ک.گ.ب در تلاشی ناموفق تن اش را زندانی کرد، تا خود را انکار کند، حفظ نمود.

پس از ۹ سال زندان، پدرم بر «پل گلینیکی» قدم گذاشت، و تن اش نیز آزاد شد. سرانجام اتحاد جماهیر شوروی را پشت سر گذاشت، و پیش روی اش مادرم و اسرائيل بودند.

ناتان شارانسکی به همراه سفیر آمریکا در عبور از «پل گلینیکی» در مرز در 11 فوریه 1986 (عکس: AP Photo/Heribert Proepper)

ناتان شارانسکی به همراه سفیر آمریکا در عبور از «پل گلینیکی» در مرز در 11 فوریه 1986 (عکس: AP Photo/Heribert Proepper)

هر سال، در این روز، خانواده من دور هم جمع می شوند تا شب اول عید پسح را در حریم خود جشن بگیرند. پدرم کیپایی را به سر می گذارد که یکی از همبندانش برایش بافته بوده. کتاب دعای کوچکی را در می آورد که در زندان همراهش بوده است. و مانند کودکان پسح، به رسم معمول جشن، ما سوال می کنیم. وقتی که جوانتر بودیم، من و خواهرم بیشتر از هر چیزی می خواستیم بدانیم «زندان» چیست و آیا در آنجا حیوانات هم بوده اند یا نه. اما هرچه بزرگتر شدیم و عاقل تر شدیم، سوال های ما هم گسترده تر شد. چطور توانستید طاقت بیاورید، مامان، بابا؟ وقتی آزاد شدید، با زندگی معمولی چطور برخورد کردید؟

دنیایی از سوال بر ما تاثیری عمیق گذاشت:‌ اگرچه هرگز «پل گلینیکی» را به چشم ندیده ام، و هیچ کدام از تلاش ها و چالش های آنها را ندیده ام، به نظرم می آید که دیده ام. گلینیکی در خون جاری است، در جغرافیای درونی شخص من. در درون من، بر روی ده سال خاطره رنج، نشسته است. خیابان آرچیپوا، جایی که پدر و مادرم برای اولین بار ملاقات کردند، پشت آن است. کمی آنطرف تر، می توانم آپارتمان مسکوی ولادیمیر اسلیپاک را ببینم، و لحظه دستگیری پدرم را.

جایی در درون من اتاقی در آپارتمان خاخام زیوی یهودا کوک در اورشلیم، روشن می ماند. بیرون، تاریک است، اما خاخام بیدار است. خیلی خیلی دور از آنجا، مقامات روسی خیال دارند پدر من و همقطارانش را متهم به جاسوسی کنند. آموزشگران مادر من، خاخام زیوی تاو و همسرش هانا، او را آورده اند تا با خاخام کوک گفتگو کند. خاخام سالمند، در میان شاگردانش، ایستاده و فریاد می زند.

ناتان شارانسکی و همسر وی آویتال پس از آزادی از زندان شوروی سابق.  وی در تاریخ 11 فوریه 1986 وارد اسرائیل شد.  (عکس: موشه شای، FLASH90)

ناتان شارانسکی و همسر وی آویتال پس از آزادی از زندان شوروی سابق. وی در تاریخ 11 فوریه 1986 وارد اسرائیل شد. (عکس: موشه شای، FLASH90)

می گوید «برادران ما در روسیه در خطرند. باید به خاطر آنها بجنگیم». برنامه ای طرح می شود، و زمینه چالش های آینده مادرم در همان اتاق ریخته می شود.

این گروه، بعدها به نام «من حافظ برادرم هستم» شناخته شد، کمپینی که ده سال به طول انجامید.

یکی از شاگردان می گوید «اما خاخام، پس آموختن تورات چه می شود؟ آیا این مبارزه باعث کنار گذاشتن تورات نمی شود؟»‌ خاخام دست را روی میز می کوبد و می گوید «کسی که نمی داند کی کتاب را ببندد، شایستگی باز کردن آن را نداشته است».

نقشه درونی من در این لحظه به بیراهه های زیادی تقسیم می شود. در سمت چپ من، آپارتمان های دو اتاقه گوناگونی که مقر فرماندهی کمپین بودند و چالش را به پیش می بردند. در سمت راست خانه های شخصی مردم، بچه ها بزرگ می شدند و کارهای خانه انجام می شد. سمت راست کسانی بودند که در خارج از کشور، به مبارزه پیوستند. مادرم را می بینم که همراه آنها گام برمی دارد، با آنها حرف می زند، کمک می خواهد و کمک می گیرد. می بینم که روی نیمکت های زیادی در خانه های گوناگون در ونکوور و بروکسل و پاریس و نیویورک می خوابد. می بینم که او را در آغوش می کشند و به او استقامت می بخشند.

پیش رو شکل دیگری از مبارزه جریان دارد. خیلی خیلی دور، جایی که از تظاهرات و گفتگوهای تلفنی و سخنرانی خبری نیست، پدرم در سلول خود نشسته است، و به تنهایی می جنگد. بازجویش می گوید «انکار کن». «انکار کن، تا آزاد شوی».

اما پدر من واقعا تنها نیست. با وجود دوری راه، با وجود سکوت، او با تظاهرات کنندگان در پیوند است. با قوم یهود پیوسته است. صدایشان را می تواند بشنود. آنها را ناامید نخواهد کرد.

در سال های گذشته، بچه های ما شروع کردند به پرسیدن. حیوانات دوباره در مرکز داستان بودند، و غذای زندان، کتاب دعای پدرم. می بینم که از همان راهی که ما رفتیم، می روند. اما پیش از آن که سوال ها آغاز شوند، ما داستان ساده را برایشان تعریف می کنیم:‌ آدم های بد نمی خواستند بابابزرگ به اینجا بیاید. او را زندانی کردند. مادربزرگ فریاد زد «بگذارید بابابزرگ به سرزمین اسرائیل بیاید». اما تا زمانی که خودش تنها بود، کسی به او گوش نداد. پس مادربزرگ دور دنیا را گشت و برای این «تمام یهودیان مسؤول همدیگر هستند»، تمام یهودیان جهان با او همصدا شدند. آنقدر بلند فریاد زدند و آنقدر ادامه دادند که آدم های بد ناچار بابابزرگ و دوستانش در روسیه را آزاد کردند تا به خانه خود بیایند».

به عنوان دختر پدر و مادرم، می دانم که زندگی ام را مدیون کسانی هستم که با مادرم همصدا شدند. اگر شما یهودیان جهان نبودید، و آغوشتان و در خانه و در کیف هاتان را باز نکرده بودید، امروز من اینجا نبودم. شما در تظاهرات شرکت کردید، نامه ها به نمایندگانتان نوشتید، هزینه سفرهای مادرم را از این کشور به آن کشور دادید. او را در خانه هاتان نگه داشتید. به او امید دادید. فریاد شما دیوار آهنین را پاره کرد. به سلول پدرم وارد شد پیش از آن که از آن سلول بیرونش ببرند. به جغرافیای درونی من وارد شد، و تا امروز در اینجا طنین انداز است.

می خواهم بدانید که من بیاد دارم، و غرق در امتنان ام. می خواهم بدانید که وقتی پدر و مادرم را با نوه هاشان در نزدیک زندان لفورتوو دیدم، سالها پیش، این پیروزی شما بود که من را به رقص آورد. سی و پنج سال پیش از آن، بازجوی ک.گ.ب پدر من، به او گفت «ما اجازه نمی دهیم قهرمان ها لفورتوو را زنده ترک کنند». اما شما، قوم یهود، به او ثابت کردید اشتباه می کند.

روحیه و استقامت شما در آن سال ها مردی را آزاد کرد، و یک امپراطوری را به زانو در آورد. وقتی خسته ام، وقتی از آینده می ترسم، وقتی با هم دعوا می کنیم، به طنین صدای شما در درون خودم برمی گردم، و امیدوار می شوم.