با چند خاطره و حکایت شروع می کنم و بدنبالش اصل مطلب.

خیلی از انقلاب 57 ایران نمی گذشت. سرهای ملت انقلابی هنوز بشدت ملتهب بود و درجه تب انقلاب هم بس بالا و ملت برایش عربده می کشید. هنوز زمستان بود و آن روز کذایی به خاطر سرما خوردگی به مدرسه نرفته بودم. با پدرم پیش از رفتن به مطب دکتر به طرف خانه جدیدمان که در مراحل پایانی کار ساختمان سازی بود رفتیم. خانه جدید در منطقه ای از تهران قرار داشت که به خاطر وضعیت رفاه ساکنانش مورد آماج و حملات پی در پی خمینی در سخنرانی های دو کلمه ای اش هدف قرار گرفته بود. منزل پدری با هزار سلیقه و انتخابهای منقاش شده و وسواس پدر و مادر ساخته شده بود. قرار بود عمارت چند نسل بعد بشود و طبیعتا هویت خانوادگی هم در این خانه به وضوح به چشم می خورد. دروازه های ورودی منزل از داخل طرح بزرگ ستاره داوود را در خود نقش داشتند. کف باغ منزل کنار استخر طرح عظیم ستاره عظیم داوود را با سنگهای گرانیت ساخته بودند. در وسط کف آبی رنگ استخر هم باز این ستاره داوود بود با حلقه ای سفید به دورش که در وسط کف استخر نقاشی شده بود. آنطور که پدر و مادرم خواسته بودند. منزلشان بود و اختیارشان و چهار دیواری و هویتشان.

یادم هست تا وارد باغ منزل شدیم با وحشت و حیرت دیدم تمام ستاره های داوود روی دروازه ها و کف باغ را سوزانده بودند و برروی تمام دیوارهای سفید باغ با زغال یا هر چه سیاه رنگ بوده و برروی ستاره های داوود با سیاه نوشته بودند مرگ بر اسرائیل، مرگ بر جهودها، یا حسین، درود برخمینی.

ماتم برده بود و از وحشت در جا خشک شده بودم. به صورت پدرم نگاه کردم صورتش از خشم آلبالویی رنگ شده بود و رگهای گردنش بیرون زده بود. بنای ساختمان را با عربده صدا زد و گفت همه کارگرها را جمع کند. با چشمان حیرت زده دیدم پدر همه از جمله بنا را به خط کرد و با عربده فریاد کشید کدامتان این کار را کردید؟

به روی کارگرها نگاه کردم سکوت کرده بودند اما با قلدری و حتی نیشخند پیروزمندانه ای نگاهش می کردند. ناگهان کشیده های چپ و راست در جای پدر من بود که برسر و صورت آن قلدرها می زد و ناسزا می گفت که نمی توانم آنها را اینجا بنویسم. جیک از هیچکدامشان بلند نمی شد. پدرم، پدر کلیمی ام در بحبوحه آن دوران پسا انقلاب تند و ملتهب اسلامی یک نفره چند مرد دیگر را می زد و مثل ببر می خروشید. نمی ترسید و برعکس جمع آن مردان بود که از او می ترسیدند. پدرم معطل نشد دست مرا گرفت سوار ماشینش شدیم و به سرعت به ژاندارمری محل راند و بلافاصله با چند ژاندارم به خانه بازگشت. همه را جمع کردند و به پاسگاه بردند و در آنجا اعتراف را از خاطیان گرفتند و خسارت هم بدنبالش.

آن روز پدرم بزرگترین درس زندگی را به من داد. در آن وانفسای زمانه بعد از انقلاب که سراسر هرج و مرج بود و بی قانونی و راحت به هرکس انگ می زدند و بلافاصله اموالش مصادره می شد و جانش هم مصادره خصوصا در آن وانفسای زمان که کلیمی هم باشی و هیچ قانونی از تو حمایت نمی کرد، در آن زمان هرج و مرج و تاراج پدرم از حقش خانه اش هویتش و اعتقادش نگذشت و کوتاه نیامد که هیچ، بلکه حق خاطی را بدون ترس و لحظه ای درنگ بر کف دستش گذاشت.

درس بزرگ زندگی من.

حکایتی دیگر. تابستان سال 2011 بود. دفنه لیف دانشجوی دختر اسرائیلی در پستی اعتراضی در صفحه فیسبوکش ازگرانی اجاره بها در تل آویو و در اسرائیل نوشت که جانش از این همه گرانی به لبش رسیده و از این پس به عنوان اعتراض و اینکه جایی برای زندگی ندارد وی چادری به عنوان اعتراض و زندگی در یکی از خیابانهای تل آویو برپا خواهد کرد. چند ساعت از این پست نگذشته بود که هزاران چادر دیگر در کنار چادر دفنه لیف در همان خیابان و خیابانهای دیگر تل آویو مثل قارچ بعد از باران برپا شدند و جمعیت بسیار وسیعی به این اعتراض پیوستند. دفنه لیف جوان و چند جوانک دیگر مشعل اعتراض به گرانی زندگی در اسرائیل را بدست گرفته و اسرائیلیها را به راهپیمایی گسترده فرا خواندند و آنوقت بود که ملت اسرائیل حماسه آفرید. شنبه شب میلیونها اسرائیلی از سراسر اسرائیل به سوی تل آویو خروشیدند و ماهها غرش اعتراضات میلیونی اسرائیلی ها بود که آسمان این منطقه را می لرزاند و نگاه جهان را به خود معطوف می کرد. خاطرم هست در این اعتراضات مردمی از هر تیرک برق روزنامه نگار فیلمبردار و عکاس خارجی آویزان بود تا این اعتراضات گسترده را به طور زنده رله کنند.

حکایتی دیگر بازهم از اسرائیل. سال 2010 بود. یک سال پیش تراز راهپیمایی های میلیونی مردم اسرائیل. خانواده شالیت که پسرشان گیلعاد توسط حماس ربوده شده بود پس از مبارزات و اعتراضات پی در پی مقابل کنست اسرائیل و چادر زدن و چانه زدن با این مقام و آن مقام سیاسی، مصاحبه کردنها، کمپین راه انداختن و چه و چه بالاخره اعلام کردند که پیاده از منزلشان در شمال اسرائیل تا کنست در مرکز کشور برای آزادی گیلعاد و بازگرداندنش به اسرائیل به راه خواهند افتاد و هر که می خواهد به آنها بپیوندد. پدر و مادر در منزل را بستند و پرچم اسرائیل به دست از شمال کشور پیاده به راه افتادند و در این میان هزاران هزار اسرائیلی بودند که به عنوان همبستگی برای بازگرداندن گیلعاد از چنگ حماسی ها به این زوج پیر سال پیوستند. هرروز از صبح تا شب به هر نقطه ای که این دو می رسیدند هزار هزار اسرائیلی دیگر به این جمع اسطوره ای پیوند می خورد و بازهم این واقعه جهان را به حیرت در آورده بود و تیتر اول اخبار جهان آن روزها بود. خاطرم هست آن هنگام که به اتوبانهای تل آویو رسیدند سیل و خروش جمعیتی بود بس مایه افتخار که اتوبانها را پرکرده بود.

ملت اسرائیل همبسته و همدل و متحد به کف خیابانها آمد.

حکایت آخر. بازهم پدرم. تعریف می کرد آن هنگام در نوجوانی اش که تنها و بدون خانواده با چند نوجوان دیگر آنها هم تنها و بدون خانواده به اسرائیل مهاجرت کرده بودند. دل شیری داشت. از خانه و خانواده مرفه و اریستوکراتش گذشت و به صحرا و بیابان درندشت سوزان عاری از هرچه که مملکت بخوانند اش آمد. هیچ نبود آنجا. هیچ فقط بیابان سوزان بود. هنوز کشورهم اعلامش نکرده بودند. فقط بیابان بود و صحرا.

می گفت از کله سحر تا بوق سگ کار می کردیم و جان می کندیم. در بیابان سوزان زیر آفتاب کشنده آن منطقه پر از مار و عقرب بیل می زدیم ومی کاشتیم و می ساختیم. خیلی ها از نیش عقرب و مار می مردند و یا از تشنگی و شدت کارو یا مالاریا. حالیمان نبود. فقط همت بودیم و کار و تلاش برای سازندگی. مرغداری داشتیم و گاوداری و غذا تولید می کردیم اما دست به غذا نمی زدیم. آن را صادر می کردیم تا بلکه بتوانیم اسلحه بخریم و در زمان حمله از خود دفاع کنیم شبها خسته و کوفته بایست به خندقهای اطراف کیبوتص فرو می رفتیم تا کشیک بعد بیدار می ماندیم. آماده بودیم تا مبادا به ما حمله کنند. برای بقایمان بود. گرسنه بودیم تا حد مرگ. اما کوتاه نمی آمدیم که این مملکت ما بود و بایست می ساختیمش. این آخرین و تنها ایستگاه ما بود.

درس دیگر من.

چهل سال است که وقایع ایران را لحظه به لحظه دنبال می کنم. یوغی که از همان روزهای انقلاب به گردنمان انداخته شد. سی سال آن بخشی از حرفه ام بوده است و فرصت بازخوانی و بازبینی روز بروز وقایع نه لحظه ای و احساسی بلکه واقع گرایانه بخش اجبار کار بوده. مقاله ای چند وقت پیش در رسانه ها انتشار یافت و بسیار در میان مردم و صفحه های اجتماعی شان باز نشر شد که به دلائل عدم پیروزی مبارزه ایرانیان با حکومت اسلامی ایران و سرخوردگی مردم در شکستهای پی در پی شان در این مبارزات با حکومت می پرداخت. بی درنگ به یاد مقاله ای افتادم که چند سال پیش خوش خوشانک و کمی عصبانی نیمه شبی پیش از سالگرد انقلاب 57 با عنوان «راهنمای انقلاب برای منگولها» را نوشتم که در خودنویس منتشر شد و بعد دیدم از هزار جای دیگر هم سر درآورده.

از خواندن مقاله اخیر در سرخوردگی و شکست مردم در ادامه مبارزات درعجب شدم.

در مواردی دیگر نیز از ادعای رشادت مردم در مبارزه با رژیم اسلامی ایران می خوانم و می شنوم و بازهم در عجب می شوم.

نکته دردناک در اینجاست علیرغم آنقدر که ادعا می شود و تصویری بس بدور از واقعیت از مبارزات مردمی و رشادت و چه و چه در اذهان نقش گرفته و مثل نقل و نبات خرج می شود وانرژی های به کار نگرفته شده را به اتلاف می رساند، راستی راستی بعضی ها باورشان شده که مبارزه می کنند و درنهایت تاثر و برخلاف واقعیت و باور مردم، ملت هنوز کاری نکرده تا حمایل و نشان رشادت بر سرشانه هایشان سنجاق شود. واقع بین باشیم. الحق. کدام مبارزه مردمی؟ مبارزات تک تک اند و نه مردمی. مردم تماشاگراند.
واقع بین باشیم و راستگو. از آن هنگام که حکومت اسلامی اعلام شد مردم موج موج از هر سو که فرصت مهیا می گردید و پایش می افتاد آغاز به فرار کردند. رشادت نشان نمی دادند بلکه مهاجرت می کردند. هنوز هم دارند مهاجرت می کنند. حالا عادت شده می گویند apply می کنند برای هر سوراخ سنبه ای که شد حتی اگر قفس های جزایر استرالیا باشد.

کدام مبارزه؟ کجا؟

تصویر کلاسیک و تکرار شده و مکرر در همینجاست.

دخترکی و دخترانی به بالای سکویی می روند و روسری از سرشان به نشانه اعتراض به زورگویی این رژیم سخیف برمی دارند جماعتی به دور می ایستند کف می زنند سوت می کشند و با گوشی هایشان فیلم می گیرند تا آن را به سرعت در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارند و ببین که داریم مبارزه می کنیم و ملت مبارزه گری هستیم. آن هنگام هم که با ضربه پاسداری یا بسیجی و یا مذکر شمایل مرتجعی دیگر به پایین پرتاب می شدند آسیب می دیدند و دستگیر می شدند بازهم این جمع جمیع می ایستاد کف می زد سوت می کشید فیلم می گرفت. و چنین مبارزه اش بود.

این سرانگشت ناچیزی از هزاران وقایع به دور از حقی است که در ایران روز به روز به وقوع می پیوندد و دیگران فقط ناظراند و نوچ نوچ گویان وقایع را در صفحات خود به اشتراک می گذارند و درود درود به شرف این تک نفر یا آن یکی می فرستند و همین و سکوت.

بهایی ها را می گیرند اعتراضی ملی یا جمعی صورت نمی گیرد. استاد دانشگاهی در زندان می میرد. انگار نه انگار مردم جمع نمی شوند و فریاد نمی کشند چرا؟ بچه های بهایی از تحصیل محروم می شوند به خاطر اعتراضشان زندانی می شوند جامعه فارسی زبانان دانشگاهی ایران و جهان زبانش در حلقومش فرو می افتد. جوانان فعال سیاسی فی الفور و بی صدا اعدام می شوند، زندانیان سیاسی در زندان مورد ضرب وشتم قرار می گیرند و یا به قتل می رسند اما ملت هزاران هزار جلوی زندانها نمی ایستند فریاد بکشند چرا؟

نمونه ها بی کران اند و هر فارسی زبان ایرانی خود خوب می داند.

به همین خاطر روی صحبتم این بار برسر افیونهایی است که در طی زمان به رگهای ملت تزریق شده و همچنان تزریق می شود. به خوابش می برند و نشئه اش می کنند و ملت می پندارد دارد تغییر می دهد و مبارزه می کند.

ملت طوطی وار عادت کرده بگوید ایران اشغال شده ، آن را پس می گیریم.

و من می گویم آفرین پس بلند شو. منتظر چه هستی؟ می خواهی چه کسی کشور را برایت پس بگیرد؟

این تجمعات پانصد معترض در این شهر بابت حقوق عقب افتاده و یا هفت صد نفر در آن شهر و آن سوی دیگر مملکت بابت مال باخته اش پس گرفتن مملکت و کشور نیست.

سی میلیون ایرانی باید به کف خیابانها بیایند و فریاد بکشند و اعتراض بکنند و بلوا به پا کنند و تظاهرات روز به روز و مملکت را بخوابانند و روالش را به ایست در بیاورند تا بلکه این رژیم ساقط شود. سی میلیون در کف خیابانها را نمی شود سرکوب ساخت حتی نیرویش را ندارند. نه چهار صد نفر اینجا و دویست نفر آنجا. اینها همه اش فقط و فقط اعتراضات صنفی است و نه تغییر رژیم.

افیون دیگر، چند سال پیش مسنجر من دائما پر می شد از پیامهای آدمهایی که نمی شناختمشان و همه شان و گاهی حتی با لحن قلدارانه ای می نوشتند به این بی بی تان بگو بیاید ایران را بمباران کند تا از دست این رژیم آزاد شویم. شما یهودیان جانتان را مدیون ما هستید حالا این نوبت شماست جبران کنید حق و دین ادا کنید.

حالا؟ جماعتی نشسته اند و چشم دوخته اند به دهان ترامپ و یا پمپئو که این بار چه می گوید و منتظرند که بیایند و نجاتشان دهند و برایشان رژیم را عوض کنند.

می پرسم ای ایرانی! آنقدر حقیر شده ای آنقدر کم آورده ای که منتظری دیگران بیایند و حق تو را برایت بگیرند؟

پس اسم تو را چه باید نامید؟ چگونه در تاریخ خودت و تاریخ جهان قضاوت خواهی شد؟

چگونه دگر بایستم و تو را تدریس کنم؟

افیون دیگر که به رگهایشان تزریق شده این باور است که نسل جوان همانطور که در آن مقاله کذایی هم آمد و بسیار باز نشر شد باورش شده و پی در پی می گوید گناه من چیست من که نقشی در آنچه پدران من چهل سال پیش کرده اند نداشته ام برای چه باید چنین زجر بکشم؟ من که انقلاب نکرده بودم.
می گویم تقصیر تو آن است که نشسته ای و همچنان نشخوار نسل گذشته را می کنی و بی حرکت مانده ای، سکان زندگی ات و سرنوشت نسل و انتخاب خودت را به دست نمی گیری. آنها آنطور انتخاب کردند حالا تو بلند شو جور دیگری انتخاب کن.

سی میلیون از شما باید به کف خیابانهای ایران بیاید تا بلکه آنچه می خواهی برایت به وقوع بپیوندد. اگر این تعداد باشید قلع و قمع شما غیر ممکن خواهد بود.

افیون دیگر که بس ابلهانه است و تهی از هر نوع اندیشه ای آن را نشخوار می کنند و سخت سخت در عجبم. هیهات. می گویند اصلاح گرا اصولگرا دیگه تمومه ماجرا.

می پرسم تمام شد ماجرا یعنی چه؟ قرار است چه بشود؟ کی؟ کجا؟ چطور؟ توسط کی؟

اینها که همه اش حرف است. کجا قرار است این ماجرا تمام شود؟ پشت صفحه های کامپیوتر و گوشی ها و طوفانهای توییتی که بسیاری دچار توهمش شده اند که با این مجازی بازی هایشان رژیم عوض می شود؟ یا چند فیلم دخترک و زن حجاب از سر انداخته اینها چنین رژیمی سرطان گونه پخش شده در سلولهای مملکت را برخواهد انداخت؟

پس نقش تو ایرانی در کجاست؟ این رشادت که آنقدر می نالندش کجاست؟

فکر کردی نسل بعد از تو، تو را چگونه قضاوت خواهد کرد؟ کتابهای تاریخ آینده مدارس تو را چطور توصیف خواهند کرد؟

آنقدر که نوشتید و آخ اوخ کردید که هرگز آمریکا را به خاطر کودتای بیست و هشت مرداد نمی بخشیم. پس اگر ترامپ مانندی برایتان رژیم را عوض کند آنوقت در تاریخ آینده تان چند قرطونیمتان باقی خواهد ماند که نه من اینطور نمی خواستم آنطور دیگر مد نظرم بود. انگار آمده ای خیاطی برای پرو کت و شلوار و لباسی جدید قالب بدنتان تا برایتان ببرند و بدوزند. چنین نخواهد شد. آنچه خواهد شد پالان خراست و بس. رهبر هر کشوری از اول و آخر فقط وفقط مدافع منافع سیاسی اقتصادی و امنیتی ملت خود خواهد بود و بس و نه دیگران.

اگر هم کشورهای دیگر برایت رژیم را عوض سازند تو شهروند ایرانی کجای این تصویر تاریخ قرار خواهی گرفت ؟ غایب از صحنه؟ تاریخ نسلهای بعد چگونه تو را قضاوت خواهد کرد؟ تا کی بهانه تراشی؟
افیون دیگر که آن هم ندانسته از لابراتوار رژیم اسلامی ایران خارج شده و به ملت هم تزریق همان” حساب مردم ایران از جمهوری اسلامی جداست”. می پرسم تا چند وقت جهان این فرجه و این توجیه را به تو ایرانی خواهد بخشید؟ صداهای بسیار در خود جامعه اسرائیل می شنوم که می گویند و می پرسند مگر این ملت ستون فقراتش آنقدر ضعیف است و علیل که بلند نمی شوند؟ مگر جربزه ندارند؟ چرا میلیونی به خیابانها نمی آیند؟

این حبه تریاک را به خوردت داده اند تا تکان نخوری و فکر کنی خود به خود خشک می شود می افتد و تمام می شود ماجرا.

سی میلیون ایرانی باید به کف خیابانهای ایران بیایند تا این صخره از گلوگاه چشمه آب به کنار پرتاب شود.
افیون دیگر که برای ملت ساخته اند تا نشئه اش سازند این عبارت نادرست جا انداخته در اذهان و ناخودآگاه ملت است که می گویند “گذار از این رژیم”.

می پرسم واقعا؟ کدام گذار؟ از کجا؟ مگر باغ گل و بلبل است که باید از آن گذار کرد؟ بیدار شوید باید از جهنم عبور کنید که در خود جهنم بسر می برید. کدام گذار؟

رژیم را تالاپ از بالا می اندازند. برای چنین تغییر و تحول عظیمی عبارات فقط انداختن رژیم است و به سقوط رساندن رژیم و نه گذار از رژیم.

سی میلیون باید به کف خیابانها بیایید تا این رژیم را تالاپ از بالا بیاندازید.

زنها را دستگیر می کنند می ایستید تماشا می کنید فیلم به اشتراک می گذارید و از شهامت یک تک زن سخن سرایی ها می کنید. بر دوش چند تک زن انداخته اید و گمان می کنید با اینها رژیِم می افتد؟
زنها قرار نیست با چند فیلم کشف حجاب رژیِم را عوض کنند و یا چند فیلم ضبط شده من از این رژیم ناراضی هستم و یا امضای چند ده نفر و یا چند صد نفر در اعتراض به حکومت آخوندی یا خامنه ای اینها حکومتی را عوض نمی کند. هیچ چیز را عوض نمی کند. نه انتخابات می آورد نه تغییر قانون اساسی و نه هیچ تغییری حتی ظاهری. هیچ هیچ هیچ.

سی میلیون ُگنده َبک باید به خیابانهای ایران بیایند و فریاد به عرش برسانند. سی میلیون که باشید نیرو ندارند به شما آسیب برسانند.

آن سرنگ افیونهایی که پی در پی به وجودتان تزریق می کنند از رگهایتان بیرون بکشید. به خود بیایید.
چند ده نفر در واشنگتن جمع شدن و چند شعار قزن قورطکی برائت از نایاک سردادن شما را مبارزه گر نکرده و نمی کند. تازه یادشان افتاده.

از آن هنگام و آن سالها نمی گویم عربده می کشیدند در خیابانها که انرژی هسته ای حق ملی ماست و نمی خواستند فکر کنند کدام حق اولیه تان را گرفتید که حالا عربده حق انرژی مرگ آوری را می کشید که قصد بر کشتار ملتی دیگر دارد. از آن هنگام نمی گویم.

از آن هنگام دیگر هم نمی گویم که طی مذاکرات برجام جماعت بسیاری، خیلی هایشان را خوب به خاطر دارم جزو افیونی ها هستند، که نشئه از افیون در خارج از کشور پس از امضای برجام هورا می کشیدند و ظریف را امیرکبیر و یا مصدق می خواندند و یا به تله گیمیک بس مسخره هرگز یک ایرانی را تهدید نکن افتاده بودند که معنایی مطلقا نداشت.

جمعیتی تازه بیدار شدند برائت از نایاک می کردند و آنکه ایرانیان نایاکی نیستند. و به به چه احساس قهرمانی مبارزه هم بهشان دست داده بود. بارک الله.

می پرسم چند میلیون ایرانی در خارج از کشور و یا حتی همان آمریکا و کانادا به سر می برند؟ چند میلیون؟ گزارش شد حداقل صد و پنجاه هزار نفر به جشن تیرگان رفتند.

کجاست آن مبارز و مبارزه گر و اهل رشادت؟

می پرسم چهل سال پیش چند هزار دانشجوی ایرانی که با هزینه رژیم گذشته به خارج فرستاده شده بودند و از الف تا ی هزینه شان برعهده حکومت پهلوی بود بسیاری از اینها برعلیه همان حکومت هماهنگی های اعتراضی تظاهرات و قیامتها و چه و چه در آمریکا و دیگر کشورها و چه در داخل ایران به راه انداخته بودند و انقلاب را قوام می دادند حالا که ده میلیون ایرانی در خارج از ایران پناهنده اند اینها چه گلی به سر مبارزات خواهند بود؟

ملتی را بس هوشیار باید تا بلکه خود را بتواند از این نشئگی و تریاکها و منقلهایی که برایش می چینند و چاق می کنند برهاند و نشئه خود باوری باطل به به چقدر من پشت این توییت و یا فیلم مبارزه گرم نجات دهد.

سی میلیون از شما باید به کف خیابانهای ایران بیاید. اگر ایران تان و سرزمین تان را می خواهید اگر می خواهید کشورتان را به خود بازگردانید چند شعار تو خالی در شبکه های اجتماعی و رد و بدل کردن چند فیلم چند لحظه ای رشادت نیست. چند ده نفر هم در گوشه ای ایستادن و چند کارتن و صفحه نوشته ای بر دست راه مبارزه نیست از شما هم قهرمانی نخواهد ساخت. تغییری را هم برای تان نخواهد آورد.
غیرت را در کف خیابانهای ایران به نمایش بگذارید .به این می گویند همبستگی رشادت و ستون فقرات محکم ملتی واحد.

که اگر به دست کائنات واگذارید تا برایتان تصمیم بگیرد و برایتان تغییر دهد مطمئن باشید که قمر در عقرب خواهد شد و پالان خر هم در نهایت اش.

بس است گیمیک های نمایشی و چند روزه ای و پوشالی. یادتان هست همان گیمیک چند سال پیش که مردان روشنفکر نمای ایرانی روسری به سر کردند و با آن عکس گرفتند؟ یادتان هست ؟ چه شد؟ به کجا رسید؟ هیچ. حتی فراموش تان شد.

آخر کلام ،از خودتان قهرمان نسازید که هنوز آنجا نیستید از خودتان قربانی هم نسازید که سرنوشت تان به دست خود شما ملت ایران است.

از امت به مردم باید تبدیل شد. که ایران تنها و آخرین ایستگاه شماست و ایستگاه دیگری ندارید. همین است و مال شماست.

برایش بجنگید که تا به قاف قهرمانی رسیدن سی میلیون مرغ بباید تا بلکه سیمرغ شود.

والسلام