من صیونیست‌ام. از ته دل، و بی‌ خجالت. برای برخی، صیونیسم یک ایده‌آل است. درباره‌اش می‌نویسند. در کشورهایی که زندگی می‌کنند صیونیسم را تبلیغ می‌کنند، حتی زندگی خود را وقف اسرائیل می‌کنند. برای اسرائیل زندگی می‌کنند. من اما، اگرچه برای اسرائیل زندگی می‌کنم اما بیش از آن، اسرائیل را زندگی می‌کنم. اگر اینجا زندگی نمی‌کردم، چیزی از من کم بود.

در اکتبر ۱۹۷۳ شروع شد. یام کیپور آن سال، اولین یام کیپور بعد از بارمیتزوای من بود. حالا من یک مرد بودم، و قصدم آن بود که همه کار را به درستی انجام دهم، به همان زودی. نه مسواک بزنم و نه کفش چرمی بپا کنم، و فاصله‌ی تا کنیسا را پیاده طی کنم حتی اگر پنج کیلومتر باشد. قصدم این بود که در طول مراسم عبادت، آیات را با اشتیاق تلاوت کنم، اما نمی‌توانستم؛ در نیمه‌های نیایش، از حال رفتم و مجبور شدم بروم بیرون هوا بخورم.

با چند تا از دوستان‌ام نشسته بودیم لب بام، و دیدم کسی با کیپا و تالیت از اتوموبیل‌اش پیاده شد و دوید داخل کنیسا. اولین فکری که به سرم رسید این بود که روز یام کیپور، چرا سوار ماشین شده؟ اما صدایی در سرم گفت دنبال‌اش بروم تو. وقتی وارد کنیسا شدم، همه با حرارت مشغول دعا خواندن بودند و صدای زیارت‌نامه‌خوان در همهمه گم شده بود. در نهایت، به زیارت‌نامه‌خوان گفتند دیگر نخواند و خاخام اعلام کرد که همین الان شنیده است که ارتش‌های مصر و سوریه به اسرائیل حمله کرده‌اند. نگفت این خبر چگونه به او رسیده، اما مسلم بود که وحی نشده بود. در هر حال، اهمیتی هم نداشت. آن سال، خطری که متوجه اسرائیل شده بود، روز مقدس را از یادها برد.

ترس و نگرانی در هوا موج می‌زد؛ حیرت کرده بودم که چگونه سرنوشت یک کشور کوچک، هزارها کیلومتر دور از اینجا، بر زندگی اینهمه مردم اثر گذاشته بود، مردمی که بیشترشان هرگز گذارشان به آنجا نیفتاده بود. برای من، این اولین نشانه‌ای از اهمیت اسرائیل بود.

بذر آرزوی زندگی در اسرائيل همان روز در ذهن کاشته شد.

اولین بار در ۱۹۷۸ از اسرائیل دیدن کردم، یک سفر دو ماهه. هیجانی که مورد فرود داشتیم، غیرقابل باور بود. راه گلویم بسته شده بود و هر لحظه احساس می‌کردم اشک‌ام سرازیر خواهد شد. فکر نمی‌کنم هیچ کشور دیگری باشد که مردم در اولین سفر خود به آن، چنین دچار هجوم احساسات بشوند. به این هم اشاره کنم که این سفر از هر نظر کامل بود. من عاشق اسرائیل شدم، و همانجا بود که دانستم خواهم آمد اینجا زندگی خواهم کرد.

در ۱۹۸۲، بازگشت کردم. آدم چگونه می‌تواند احساس آرامشی نظیر آنچه من هنگام فرود در اسرائیل احساس کردم را توصیف می‌کند؟ مانند این بود که بالاخره، به خانه رسیده‌ام، اینجا جایی است که به آن تعلق دارم. در ۱۶ سالگی خانه‌ را ترک کردم و تا شش سال محل سکونت ثابتی نداشتم. به شدت آرزو داشتم در کیبوتص تووال ماندنی شوم، کیبوتصی نوپا، که عمرش به یک سال هم نرسیده بود، در جلیله، و تصمیم گرفتم چنان کنم. در آن زمان، آنجا فقط سنگ بود و کلوخ، اما با هم مصمم شدیم که آنجا را بسازیم. حرف ۳۶ سال پیش است. من هنوز اینجایم و عمیقا عاشق خانه‌ای هستم که سال‌ها پیش وقتی ایده‌آلیست جوانی بودم، ساختم.

عبری چه زبان پراحساسی است. از اولین لحظه‌ای که به گوش‌ات می‌خورد، حتی وقتی یک کلمه‌اش را هم نمی‌فهمی، احساس می‌کنی بخشی جدانشدنی از توست. می‌خواهی بفهمی‌اش، می‌خواهی بر زبان‌ات جاری شود. من به عبری نیایش می‌کردم. می‌توانستم کلمه‌ها را تلفظ کنم و همراه دیگران دعا بخوانم. اما معنی دعاها را واقعا درک نمی‌کردم. مفهوم دعاها را می‌دانستم اما معنای عبارات را نه. وقتی عبری آموختم، انگار تجلی شده بود. ناگهان توانستم معنای دعاها را بفهمم و قدر بدانم. درک معنای آنچه از بر می‌خواندم، مرا از خود بیخود کرد. انگار بُعد تازه‌ای به ایمان من افزود شد. تنها وقتی به ژرفای عباراتی که در تورات ما آمده پی ببرید، می‌توانیم به پیوند خونی میان یهودیان، میراث فرهنگی‌شان، و سرزمین اجدادی‌شان پی ببرید.

سفارش یک فنجان قهوه در یک [قهوه‌خانه] اسرائیلی تجربه‌ای جذاب است. ایده‌هایی دارند اصیل، که قهوه را چگونه باید نوشید. می‌توانید بین قهوه‌ وارونه و قهوه ماد انتخاب کنید!؟

یک‌بار یک هفته مرخصی گرفتم تا با چند تا از دوستان‌ام به کوه «خرمون» برویم. برف تماشا کنیم. با اتوبوس رفتیم کیریات شمونا، شمالی‌ترین شهر اسرائیل. آنجا که رسیدیم، دیدیم که محل را بسته‌اند چون برف‌ها آب می‌شدند. تصمیم گرفتیم برویم ایلات، حظ آفتاب و شن را ببریم. هشت ساعت با اتوبوس توی راه بودیم، تا رسیدیم به ایلات. در عرض هشت ساعت از قله‌های برفی جولان، رفته بودیم به کویر آراوا. فقط در اسرائیل ممکن است.

۲۴ ساله بودم که داوطلب خدمت وظیفه شدم. در پیاده نظام خدمت کردم. در یکی از دوره‌های ذخیره، گروهبان فرمانده‌ی گروهانی از ده سرباز بودم که از مقبره‌ی یوسف در نبولوس مراقبت می‌کردیم. آن موقع، مدتی بود آن منطقه دچار ناآرامی و آشوب بود و رئیس ستاد اسرائیل، موشه لیوی تصمیم به بازدید از محل گرفته بود. به شکل سرسام‌آوری افتادیم، به آماده‌ کردن اوضاع، از یک طرف واکس پوتین‌ها، از طرف دیگر، گزارش نقشه‌برداری و قوت‌ها و ضعف‌های استراتژیک، رسما خودمان را گم کرده‌ بودیم. در دروازه‌ی مقبره‌ی یوسف به استقبال‌اش رفتیم. ژنرال موشه لیوی با قد شش و شش فوتی‌اش مقابل ما ایستاد. من همه‌اش پنج و چهار فوت‌ام. به من اشاره کرد و گفت «از کدام کیبوتص می‌آیی؟» و با تته‌پته جواب دادم، و گفت آیا فلانی و بهمانی را می‌شناسم یا نه، و بهشان سلام او را برسانم. فقط در اسرائيل پیش می‌آید. بقیه‌ی گفتگو را بیاد ندارم. فقط یادم می‌آید به پوتین‌هایش چشم دوخته بودم و فکر می‌کردم «شماره پاش ۴۸ است! پوتین به این بزرگی را چطور درست می‌کنند؟».

متن کامل را در لینک زیر مطالعه کنید
http://blogs.timesofisrael.com/only-israel/