اطلاعات ناچیزی از قربانیان تروریسم عرب در اسرائيل موجود است. در حال انجام عادی ترین کارها، مورد حمله واقع می شوند- پیاده روی، نماز، بازگشت به خانه بعد از یک روز کار طولانی، و حتی در سر کار، یا موقع خرید خواربار روزانه.

«توویا یانای وایسمن» ۲۱ ساله بود. شهروند آمریکا. یک سرباز اسرائیلی. یک همسر. پدر یک دختر کوچولوی ۴ ماهه. همراه خانواده اش به خرید خواربار مشغول بود، مثل هر کدام دیگر ما. در فروشگاه «رامی لوی» در «شئار بینیامین». شاید داشت تردستمال بچه می خرید. یا مواد تهیه شبات. وقتی صدای جیغ ترسخورده ای را شنید، دوید که کمک کند. و به قتل رسید.

آیا نام «توویا یانای وایسمن» را در خاطر نگه خواهیم داشت؟ احتمالا، تا حمله بعدی. هر چه تعداد بیشتری از مردم به فهرست قربانیان «انتفاضه چاقو» افزوده می شود، بیادآری هر کدام، با احترامی که شایسته آنهاست، دشوارتر می شود.

جدا از افزایش شمار کسانی که با موج پیگیر تروریسم عرب، که زاییده فرهنگ نفرت و فتنه دائمی اند، کشته می شوند، کسانی دیگری نیز هستند که قربانی این گونه تهاجمات به شمار می آیند. کسانی که نامشان را شما هرگز نمی شنوید، چه برسد به آن که بیادشان بیاورید. آنها کسانی اند که آسیب دیده اند، و قاعدتا خوب خواهند شد؛ دست کم، جسما. و بعد از آنها، قربانیان بی چهره و بی نام:‌ آنها که به طور اتفاقی در همان لحظه ای که تهاجم روی داد، آنجا بوده اند. آنها که زخم هاشان هیچگاه به چشم نخواهد آمد، اما هیچ گاه نیز رنگ نخواهد باخت.

دوست من «آهارون»، مهاجری از کانادا، زمانی که «وایسمن» به قتل رسید، توی فروشگاه «رامی لوی» بود. روز چهارشنبه، هر چه لازم داشت را برای شبات خریده بود، و قرار نداشت که پنجشنبه دوباره به فروشگاه برود. اما چون در همان حوالی بود، پوشک بچه سایز ۴ همیشه به درد می خورد، وارد فروشگاه شد.

راست به طرف انتهای فروشگاه رفت که پوشک بچه بردارد. ناگهان، صدای دویدن ها را شنید. حواسش جمع شده بود اما مطمئن نبود چه اتفاقی افتاده است. تا زمانی که تک-عبارتی را شنید که همه ما همیشه در درونمان ترس شنیدنش را داریم:‌ «تروریست»!

از زمانی که سه پسرها در تابستان ۲۰۱۴ ربوده و کشته شدند، آهارون به فکر خرید تفنگ برای دفاع از خود افتاده بود، بخصوص که همیشه هم در راه بود. او که نوه یک بازمانده هولوکاست است، بیاد دارد که مادربزرگش چگونه در آشویتس دوام آورد و خواهر و مادر مادربزرگش آنجا از بین رفتند. برادر مادر بزرگش به جنگل گریخته بود و مخفی شده بود، و زنده مانده بود. از آن زمان به بعد، غریزه حفظ خویش در خانواده اش تقویت شده است. بالاخره آهارون سال گذشته برای دفاع از خود یک تفنگ خرید و دلیلش را اینگونه توضیح می دهد:‌ در هولوکاست، یهودی ها را مثل گوسفند یکجا جمع می کردند. حالا سرزمین خود را داریم، ارتش یهودی داریم، اما اتفاقات بد همچنان می افتد و دلم نمی خواهد در ترس و نگرانی از سلامت خودم و خانواده ام عمر بگذرانم.»

اما بیاید واقع بین باشیم:‌ تفنگ، برای دفاع از خود، یک جور تسلا است و کسی باور نمی کند واقعا از آن استفاده کند. ناگهان، اما، او ایستاده بود جلو ردیف پوشک ها، توی خواربار فروشی، و صحنه ای وحشتناک مقابل چشمش اتفاق می افتاد. آهارون اسلحه اش را بیرون آورد، آماده شلیک، و به طرف صداها رفت. کسان دیگری نیز با اسلحه در دست، به طرف صدا می رفتند. آهارون گفت «دیدم که تروریست ها با یکی از قربانی ها گلاویز بودند. داشتم می دویدم. به محض این که ایستادم، با تفنگی در دست، فکرهای زیادی از خاطرم گذشت. باید شلیک کنم؟‌ اگر به قربانی بخورد چه؟‌ اگر به تروریست بخورد، از او رد شود، و به قربانی بخورد چه؟ شاید بهتر باشد جلو تروریست را بگیرم؟ اما آنوقت تیرهایی که دیگران شلیک می کنند به من خواهد خورد. پس، شلیک کنم؟»

تصور اینهمه ترس، مسؤولیت، احتمالات، تصمیم های مرگ و زندگی که در سر آهارون و دیگران که از ۲۰۱۵ تا کنون با شرایط مشابهی مواجه بوده اند، گذشت، دشوار است.

در این مورد بخصوص، آهارون نیازی به شلیک پیدا نکرد زیرا دیگران شلیک کردند و تروریست به زمین غلتید. در مقابل آن صحنه خونین، با آنهمه آدمی که جیغ می گردند و گریه می کردند، اولین کسانی که سعی در کمک کرده بودند، از جمله آهارون، نفسی کشیدند و سعی در کنترل وضعیت کردند. ناگهان، دوباره صدای جیغ شنیده شد: «تروریست!». یکی دیگر هم بود!

همه به سمت دیگر فروشگاه دویدند. در عرض چهار ثانیه ای که طول کشید تا برسند، یک نفر دیگر شلیک کرده بود و تروریست روی زمین افتاده بود. صدای جیغ ها به قدری شدید بود. خون همه ریخته بود. شوک و حمله های عصبی. آهارون سعی کرد به پلیس زنگ بزند اما صداها آنقدر زیاد بود که مطمئن نبود حرف های او را فهمیده باشند. بالاخره به پلیسی از دوستانش زنگ زد و گفت «چاقوزنی، رامی لوی، شئار بینیامین»، مطمئن شد که شنیده شده است. دوستش بعدا گفت که گزارش را مستقیم به پلیسی که به محل می آمده، داده است.

«توویا یانای وایسمن» هرگز شانس این را نخواهد داشت که تجربه خود از واقعه سوپرمارکت را برای کسی تعریف کند. در حال عمل قهرمانی خود، به دست یکی از تروریست ها کشته شد. تروریست؟ آن دوتا، خیلی بچه بودند! اما در طول زندگی کوتاهشان، غذاشان نفرت بوده، و چاقوزنی به یهودی ها را آموخته اند، به این جرم که یهودی اند. و حالا آنها به کجا رسیده اند؟ تبدیل شده اند به تروریست.

و یک خانواده دیگر یهودی دیگر نیز عزادار شد. و یک زن یهودی دیگر عمر خود را در بیوگی خواهد گذراند. پدر یک نوزاد دیگر به قتل رسید. و هزاران اسرائیلی که شاهد این صحنه ها بوده اند عمرشان را با خاطره این صحنه ها طی خواهند کرد.

این جنون کی خاتمه خواهد یافت؟