هشت سال پیش، در استادیومی بی‌روح و سیمانی، (خواننده مشهور جهانی) لئونارد کوهن با حضور خود برای بار آخر الهام‌بخش اسرائيل شد. آن‌شب به ۵۰ هزار هواداری که با سرخوشی در استادیوم «رامات گان» گرد آمده‌بودند، گفت «نمی‌دانم آیا دوباره گذارم به اینجا خواهد افتاد یا نه». و همین هم شد.

گاهی، در سایه‌ی تلألو تابلوهای نئون مرکز خرید و مبل‌فروشی در آن نزدیکی، این هنرمند فضایی قدسی می‌آفرید، و با ترانه‌هایی که ریشه در کتاب مقدس دارند و در سایه‌ی یک عمر خودشناسی، طلب، از خودگذشتگی به دست آمده‌اند، ما را به عرش می‌برد.

اجرای وی به تناوب سه ساعت و نیم طول کشید. به سادگی، کوهن دلش نمی‌آمد صحنه را ترک کند. می‌خواست حاصل دهه‌ها موسیقی خود را، برای آخرین بار با ما شریک شود. شاعر آوازه‌خوان یهودی، نواده‌ی روحانیون، به خانه بازگشته بود و در میان مردم خود احساس خوشبختی می‌کرد.

هیچ‌یک از آوازهای او آن‌شب برای حاضران ناامیدکننده نبودند. از همه تأثرانگیزتر «بارانی آبی معروف» از آلبوم ۱۹۷۱ «آوازهای عشق و نفرت» بود، و برخی گمان داشتند که سمبلی است برای اسرائيل – با «در دل بیابان»، با «سرشانه‌های پاره…»؛ «کاشانه‌ی کوچک‌ات را می‌سازی.»

اما اوج اجرای آن‌شب، استغاثه‌ای از نیمه‌های دهه هشتاد بود به نام «اگر اراده‌ی تو چنین باشد». همانطور که آن‌زمان هم نوشتم، انگار این ترانه ما را به هزاره‌های پیش راهی کرد، زمانی که درست روی همین خاک، نیاکان ما ایمان و استغاثه‌ی خود را می‌گفتند و می‌خواندند و قاطعانه باور داشتند که با خود خدا سخن می‌گویند. «اگر اراده‌ی تو چنین باشد، اگر چنین گزینه‌ای موجود باشد، بگو که رودها جاری شوند، بگو که تپه‌ها به وجد بیایند»، کوهن به لابه می‌خواند. «بگذار بخشش تو ببارد، بر این دل‌ها که در جهنم سوزان می‌سوزند، اگر اراده‌ی تو چنین باشد،‌ که ما را شفا دهی». سپس دو تا از همسرایان‌اش، خواهرها چارلی و هتی وب، با دقت این کلمات را به هم بافتند، با صدایی که در‌ هم پیچید، می‌رقصید،‌ و در معجزه‌ی هم‌نوایی، بر سرتاسر استادیوم مبهوت، مثل بلور رخشان به هم می‌رسیدند. «و ما را به هم نزدیک کن، و ما را تنگ به هم بپیوند، ما که فرزندان توایم، پوشیده در شرنده‌هایی از نور».

استادیوم غرق در سکوت بود، محو این زیبایی بی‌مانند. و ما همه احساس می‌کردیم که آن‌چه در زمانه‌ی معبد گذشت می‌بایست چیزی نظیر این بوده باشد.

شعرهای این آواز، مانند دیگر ترانه‌های شاعر آوازه‌خوان، همزمان استغاثه‌ به درگاه خالق، و اشاره‌ به جایگاه ناچیز و ناچار ما در برابر مشیت غیرقابل درک خداوندگار بودند.

و حالا لئونارد کوهن از میان ما رفته‌است.

و دونالد ترامپ به زودی قدم به کاخ سفید خواهد گذاشت.

و همزمانی این درگذشت هنرمندانه، و ورود سیاستمدارانه انعکاسی محزون دارد.

صعود ترامپ به نظر می‌رسد نشانه‌ای از سقوط پر شتابی را مقابل چشم‌ می‌آورد اکنون که ده‌ها از جنگ دوم جهانی گذشته است، از کابوس وحشت تمدن غربی، از تلاش‌های دوران پسا-نازی برای بهتر شدن، برای روادار شدن، کمتر خونخوار بودن. برای اوج‌گیری خوبی‌ها.

شاید آنقدر که می‌بایست موفق نبوده‌ایم، اما تلاش خود را کردیم.

هرچقدر هم که فکر کنیم پرزیدنت باراک اوباما در مواردی از رهبری خود به مسیری اشتباه رفته‌است و نیروهای تباهی را به‌خصوص در این گوشه از جهان، دست‌کم گرفته‌است، می‌بینیم که حتی نارسایی‌های او نیز از سخاوت روح‌ او سرچشمه‌ می‌گرفت، از ایمان او به نیکی ذاتی بشر. اکنون جایگزین او مردی خواهد بود که به نظر می‌آید غلیان نفرت و تلخی است، یک خودشیفته‌ی خشمگین که با زن‌ها مثل اشیاء قابل تملک رفتار می‌کند و بی‌بهانه بدخویی و بداندیشی می‌پراکند. مردی که در مسیر کارزار انتخاباتی افسار نارواداری را ول کرد، و نزدیک شد به یهودی‌ستیزی، و یهودی‌ستیزی را تبلیغ کرد.

هیچ آدم عاقلی آرزو نمی‌کند لئونارد کوهن را در کاخ سفید ببیند (و نه فقط به خاطر این‌که کانادایی است). رهبری جهان کار رمانتیک‌های دل‌نگران و هنرمندان که از پس امور معیشیتی خود نیز برنمی‌آیند، نیست. اما طلب ظرافت‌ و دقت وی در سخنوری، برای گرمای صمیمیت‌اش، فروتنی‌اش، و انگیزه‌های او را داریم.

و هیچ آدم عاقلی نمی‌بایست حضور دونالد ترامپ در کاخ سفید را بخواهد، کسی که حسادت و بی‌مهری می‌پراکند. زیرا اکنون رئیس جمهوری در اینجا حضور خواهد داشت که با فروتنی و سخاوت روح بیگانه است. رئیس جمهوری که حوصله‌ی دغدغه ندارد. رئیس جمهوری سرشار از قاطعیت‌های دروغین که در مقابل دقایق و دشواری‌های جهان واقعی در هم می‌شکند.

خداوندا، اگر اراده‌ی تو چنین باشد، به ما شفا عطا فرما…»

کوهن باز هم به خدا می‌اندیشید وقتی نوشت «سیاه‌تر از این می‌خواهی»: و خواند «اینجایم، اینجایم، آماده‌ام، خداوندا»، با صدایی که اکنون خاک شده است.

اما به فکرش خطور نمی‌کرد که ترانه‌اش اشاره به دونالد ترامپ هم باشد وقتی سرود «اگر تاس را تو می‌ریزی، من از بازی بیرون می‌روم.»