امروز یکی از مقدس‌ترین اماکن اورشلیم درگیر تظاهرات بود. و همین به من کمک کرد به گونه‌ای با مذهب ارتباط بگیرم که تا کنون تجربه نداشتم.

در «کتل» («دیوار ندبه»)، من هرگز چنین درخشش‌هایی را تجربه نکرده بودم. شاید گاهی إحساس خواب‌رفتگی، یا قضاوت‌شدگی داشته‌ام اما هرگز إحساس ویژه‌بودن نداشتم. در داخل حرم کوچک و پنهان که طاق رابینسون نام دارد معمولا إحساس می‌کنم اندکی پذیرفته شده‌ام، اما هرگز إحساس نکرده‌ام که مورد احترام‌ام یا به اندازه‌ی کافی مورد احترام‌ام. به عنوان یک زن، همیشه ناچار بوده‌ام لباسی بپوشم که خاخام‌های مذهبی که کنترل «کتل» را به دست دارند، می‌خواهند. ناچار بوده‌ام به آرامی عبادت کنم و زندگی‌ام جیغ نباشد.

این اما هنگامی که در اولین رور ماه عبری «آدار» با زن‌های دیوار شرکت کردم، عوض شد. من که ۱۹ ساله بودم و آن سال از لندن دور بودم، أصلا نمی‌دانستم قرار است چه به سرم بیاید.

همراه دیگر بچه‌هایی از آفریقای جنوبی، استرالیا و بریتانیا، که آن سال مدرسه را ترک کرده بودند، نزدیک به بیست نفر می‌شدیم، به طرف شهر قدیم (اورشلیم) به راه افتادیم. تی‌شرت‌های جنبش‌ جوانان‌مان را به تن داشتیم، و سرمان پر از نصیحت‌ها و نگرانی‌های پدرومادرهامان بود. نمی‌دانستیم آیا بیشتر از دستگیری و بازداشت و کتک خوردن می‌ترسیدیم یا از این که کلاسمان دیر بشود. اما می‌دانستیم که باید این خطر را بکنیم و برای حق عبادت، بجنگیم.

یه ربع به هفت صبح، گرسنه، و با چشم‌های خوابالود، نگهبان‌ها به آرامی ما را متوقف کردند. شک داشتیم که تالیوت‌هامان را برداریم یا نه. سعی کردیم کلکی که در شب‌های کلوب می‌زدیم را امتحان کنیم – شیء ممنوعه را توی شلوارهای جین‌های تنگ‌مان قایم کنیم. بهرحال، به جای بطری‌های آب پر از ودکای ارزان رقیق، لوازم عبادت را قایمکی با خودمان می‌بردیم. خوشبختانه، تالیوت‌ها را توانستیم ببریم تو، اما بعد از این که از بازرسی بدنی کمی غیرقانونی و خیلی اهانت‌آمیز نگهبان‌ها گذشتیم. هیچ کدام از مردها را بازرسی نکردند.

بعد ما را به محلی بردند که محافظت شده بود و نمی‌شد به «کتل» دست زد. خیال کردیم نگهبان‌ها به ما کلک زده‌اند، اما بعد فهمیدیم که همین هم بهترین چیزی بوده که گروه زن‌های دیوار توانسته‌ بودند اجازه‌اش را بگیرند.

یک کتاب تورات کوچک و چند تا تالیوت آوردند تو. همزمان، مراسم «بات‌میتزوا» هم انجام می‌شد، و دخترک به شدت هراسان به نظر می‌رسید. خیلی سخت است برای آدم وسط تظاهرات، جشن بلوغ بگیرند.

همراهانی هم داشتیم که آنور دیوار جداکننده ایستاده بودند. وقتی وارد شدیم، یک مرد آمریکایی به ما کمک کرد؛ نگهبان‌ها حتی نمی‌خواستند اجازه بدهند به همان محلی که برای معین شده بود، و دورش نرده کشیده شده بود، راهمان بدهند. مجبور بودیم از میان جمعیتی از دخترهایی هم‌سن و سال خودمان، که دور ما را گرفته بودند و جیغ می‌زدند، توهین می‌کردند، دخترهایی که از مدارس مذهبی اطراف کشور آورده بودند تا تظاهرات ما را با جیغ‌ و غریبه‌هراسی‌ به هم بزنند، عبور کنیم.

وقتی که به محوطه‌ی کوچک و منزوی و نرده‌کشیده‌ای که نگهبان‌ها دورش نگهبانی می‌دادند (برای مراقبت و ما از دیگران و هم کنترل ما) رسیدیم، خشونت‌ها شدت گرفت. چند تا مرد مذهبی بلندگو آورده بودند تا صدای ما را خفه کنند. زن‌ها سوت خریده بودند و سوت می‌زدند و تا ساعت‌ها گوش‌های من سوت می‌کشید و نمی‌توانستم چیزی بشنوم. هر کسی به شکلی به ما توهین کرد.

یک زن جذاب که بچه‌اش را هم با خود آورده بود، به من گفت «حلقه‌ی دماغتو میکشم از صورتت بیرون». و گفت «یهودی‌ها توی کوره‌ی آدمسوزی نمردند» که «لزبین‌هایی» مثل شما اینجوری عبادت کنند. آنات هافمن به من گفت که آن زن یک «حاردی طالبان» است، از آن دسته آدم‌های ناپسند که به ندرت یافت می‌شوند. یک زن دیگر داد زد «میسیونری»ها، خطاب به تمن شحاریت، و هنوز نمی‌دانم منظورش چی بود. به دوست من در بخش مردان، سرسیگار چسباندند. گفت زیادش دردش نیامده و بیشتر نگران ما بوده. فکر می‌کنم سوختگی سیگار زودتر از تبعیض اجتماعی خوب می‌شود.

همزمان، تعطیلات من در کتل رهایی‌بخش‌ترین و استثماری‌ترین زمان زندگی من بود. تمامی شکاف‌های میان جامعه‌ی اسرائیل را حس کردم. لیبرالیسم در مقابل محافظه‌کاری اجتماعی. دولت در مقابل خاخامی. تنها چیزی که یکپارچه به چشم می‌خورد نخبه‌گرایی بود در نهایت خود، هم در جنسیت و هم در مذهب. توانستیم به بدی-مضاعف زن بودن و خواهان عبادت به صدای بلند، برسیم.

متأسف نیستم که با عبادت صلح‌آمیزمان آرامش بلندگوها و سوت‌ها و فحش‌های شما را بر هم زدیم. متأسف نیستم که لبخندها و رضایت ما از این که بالاخره فهمیدیم چه حسی دارد که یک مرد مذهبی یهودی به خاطر حمله‌ی شما به ما، شما را هیتلر خطاب کند.

و در نهایت، در انتهای مراسم، نگهبان ها، نیروی دفاعی، و متحدان مردشان، راهی باز کردند تا ما از میان «خداشناسان»ی که سعی داشتند به ما حمله کنند و له‌مان کنند، عبور کنیم. همچنان که در کنار دو دختر دیگر از جنبش جوانان بریتانیا قدم برمی‌داشتم، دو تا از رهبران «زنان دیوار» به صدای بلند یکی از آیه‌های عبادت را به آواز می‌خواندند، و احساس کردم که برابری درون‌مذهبی چه لذتی دارد. اوه، برابری شیرین است.