تحلیلی بر مرگ سهراب رحیمی، شاعر و نویسنده نامدار ایرانی که در روز 22 بهمن به صورتی مشکوک کشته شد.

پیش از یادداشت اصلی، توجه خوانندگان را به این نکته فرا میخوانم که مرگ یا قتل سهراب رحیمی بیش و پیش از هر حادثه ای، خاموشی یکی دیگر از شخصیت های جهانی و جهانشمول است، آنهم در نمایندگی از جامعه فرهنگی و ادبیاتی خاور میانه.

نگاهی کلی به موقعیت ترمینالگی سهراب در اندیشگی، ترجمان و نیز ارتباطات کافی ست که درست بودن این نکته را دریابیم و اگر همه اینها را با دو مورد زیر جمع بزنیم پازل حرفه ای او را تکمیل کرده ایم.

اکتیو و در عین حال نامحدود بودن:

چنانکه سهراب رحیمی از معدود نویسندگانی ست که از سالها پیش به اروپا مهاجرت کرده و این نشان می دهد تا چه اندازه زود یاب و دور اندیش بوده است، لیکن علیرغم بسیاری از مهاجران، محدودیتی در همکاری خود با مطبوعات و جامعه ادبی داخل و خارج از کشور، پس از مهاجرت لحاظ نداشته. که این خود می تواند از اصلی ترین عوامل عدم افول کارنامه ای این شخصیت در سالیان متمادی باشد.

پرهیز از اریستو کراسی هنری:

چنانکه با همه شناخته شدگی او در ادبیات جهانی و جهان ادبیات، کمتر از هر یک از همقطاران و همکاران خود دارای شهرت عام و وابستگی به پوپولیزم ژورنالیک است، اهمیت آثار او بویژه در ترجمه و ترجمه آثارش به زبان های متعدد در اشل جهانی بسیار بیش از اهمیت آثار کسانی است که قاطبه عمر خود را به بهره برداری تبلیعاتی، پاروپاگاندای حواری پروری، و ایجاد افت بزرگی بنام اشرافیت هنری یا اریستو کراسی ادبی گذرانده اند.

تحلیل خبری مرگ یا قتل سهراب رحیمی:

سهراب رحیمی در 22 بهمن 1394 در آستانه یک کودتای انتخاباتی در ایران و همزمان با دستگیری شماری از شاعران و نویسندگان معترض داخلی و حتا خروج اجباری تعدادی از ایشان از کشور در پی این بازداشت ها، طی یک حادثه آتش سوزی خودرو در سوئد کشته شد. ضمن اینکه پلیس سوئد پرونده را در بررسی های اولیه و در حوزه قتل رده بندی کرده. این خبر پیش از هر چیز آدم را یاد کشته شدن خلیل عالی نژاد تنبور نواز کُرد، در همین کشور میاندازد. جنازه ای در آتش سوخته که در کالبد گشایی رد آثار کارد روی بدنش پیدا شد. ناگهان خاطرات تلخی از انواع مرگ نویسندگان در طول حیات جمهوری اسلامی ذهن آدم را آشقته می کند و داستان روی نخی از تاریخ تا مرگ کسروی پیش میرود.

دو فرض موجود است: اولی قتل سهراب رحیمی است که با توجه به اینکه در وهله اول با توجه به نوع آتشسوزی خودرو و پیش از احراز شناسایی جنازه فرض اول پلیس قتل است و اینکه سهراب رحیمی نه بازاری و بازرگان بوده و نه ثروتمند که بتوان دوسیه انگیزه های مالی و بیمه و ارث بر او گشود… و نه در کشوری با فرهنگ های بنیاد گرایانه میزیسته و نه در مسایل شخصی ذی حاشیه که فرض قتل ناموسی و خانوادگی به او بچسبد و همه اینها بعلاوه کارنامه پربار جمهوری اسلامی در مشایعت نخبگانش تا آرامگاه، فرض قتل او به دست عوامل حاکمیت ایران را پر رنگ تر و حتی مسجل میکند.
آنهم در حال و هوای آشفته و پر از خبرهای تراژیک منطقه در خاور میانه و هم در اروپا که بهترین فضا برای عملکرد نحله های تروریستی و ماسکه کردن اخبار آن است.

دومین و ضعیف ترین فرض ماجرا آن است که سهراب رحیمی بنا بر حوادث غیر مترقبه در خودروی آتش گرفته خود آنقدر می نشیند و بیرون نمی رود تا بمیرد. اما سوال اول این است که سالانه در سوئد چند نفر در چنین حوادثی می میرند و افراد ایرانی و هنرمند مخالف با نظام ایران چند درصد این آمار را تشکیل می دهند…؟!

و سوال سوم که حتی بر خلاف همه این پیش فرض ها، که به وحی منزل شبیه تر از پیش فرض هستند این است که اگر سهراب به واقع در حادثه ای بی دخالت عمد در گذشته باشد علت چنین شایعه ای در ذهن جامعه او چیست؟

فوبیای نخبه کُشی حاصل سالهای متمادی نخبه کُشی در تاریخ ماست و اینجاست که دیگر همه هزینه ها را طرف مقابل حاکمیت نمیدهد. گیرم که مرگ سهراب، فدای بازاریابی اروپا در بازار روحانیت ایران بشود اما حقیقت تلخ این است که سرگذشت ما سرنوشت ما را رقم می زند. و این سهراب کُشی را که ما از روزگاری کهن در فرهنگ خود به دست پدر که خود ارتشبد حاکمیت کشور بود آغاز کرده ایم، انتهای کلافی که اگرچه تلخ… ولی هنوز ناپیداست.